• وبلاگ شخصی من در بر گیرنده نوشته‌ها، تالیفات، نظرات و فعالیتهای شخصی من در حوزه‌های روزنامه نگاری اقتصادی ، مدیریت و مشاوره رسانه ، برنامه سازی و تحلیلهای فناوری اطلاعات و کمی هم موضوعات شخصی است. تا اتمام کار ظاهرسازی سایت راه باقی است، فعلا باید شکل نهایی مشخص شود، تا آن  زمان سعی میکنم کمتر مطلب متفرقه بنویسم. شما هم صبور باشید و راهنما …


  • موانع تا وقتی مانع هستند که اونها رو مانع بدونی، اگه اونها رو یک مرحله از مسیر بدونی دیگه مانع نیستن …


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...

  • و گفت: آزادمردی دریائیست به سه چشمه، یکی سخاوت، دوم شفقت، سیم بی‌نیازی از خلق و نیازمندی به حق.
    .
    – تذکره الاولیا ، ذکر ابوالحسن خراقانی


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • از غیر دیدن …

    و گفت: داوری کافری‌ست و از غیر دیدن شرک است و خوش بودن فریضه است.

    – تذکره الاولیا، ذکر شیخ ابوسعید ابوالخیر


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • تحلیل و بررسی مطبوعات ارتباطات

    از این هفته سه شنبه‌ها، ساعت ۷ شبکه ۷ ( آموزش) برنامه زنده برخط
    با اجرای آیتم تحلیل و بررسی اخبار و مطبوعات فناوری در خدمت دوستان هستم
    دوستان مطبوعاتی نشریه و یا گزارشهاشون رو برام ارسال کنن تا در این برنامه ازش یاد کنیم . حجم بالای کاری ممکنه اجازه نده به همه مطالب دوستان شخصا سر بزنم . پس برام بفرستید . به این ایمیل :azad@titr1.net

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    آیت الله مهدوی کنی درگذشت …

    خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    این تیتری بود که بسیاری سایتهای زرد و صفحات شبکه‌های اجتماعی ن را کشفی عظیم از خزانه گافهای رسانه ای برداشت کرده و منتشر کردند.
    اما این خبر یک خبر واقعی نیست ( ایشان هنوز در قید حیات هستند)، فقط اشتباها بر روی خروجی خبرگزاری نمایش داده شده است.
    دلیل نوشتن اینچنین خبری چیست؟ آیا این سایت منبع خاصی در اختیار داشته و خبر رسیده و حالا تکذیب شده به دلایل خاص؟
    در کار رسانه ای مخصوصا رسانه‌های آنلاین سرعت در انتشار مطلب یک مزیت به شمار میرود و گاها بصورت افراطی بر سر آن مسابقه است و نیروهای بخشهای آنلاین و خبرگزاریها بر سر همین موضوع استرس عظیمی دارند.
    در برخی موارد که میشود اتفاقات مهمی را پیش بینی کرد خبرها را پیشنویس می‌کنند و به شرح و بسط آنها میپردازند، که خبر فوق یکی از همین موارد است .
    حتی در رسانه های حرفه ای مستندهای تصویری و گزارش و مصاحبه هایی برای موارد خاصی تهیه میشود که آنها را در روز و ساعتی مشخص که حادثه رخ میدهد منتشر کنند .
    نتیجه برای مخاطبین عمومی : هیچ وقت جوگیر سرعت و حجمه اخبار نشوید
    نتیجه برای همکاران رسانه : نتیجه برای مخاطبین عمومی + یخورده دقت کنید.


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • دست گاه …

    جریان سرد هوایی که از ورودی مترو خارج میشد وسوسه ادامه مسیر با مترو را بر بقیه وسوسه‌ها چیره کرد، تازه وقتی پله های سرد مترو تمام شده و پای سکوی قطاری که نیامده بود رسیدم فهمیدم چقدر کف پاهایم درد میکند، عادت داشتم ، هم به پیاده روی و هم به درد کف پا و کمر، کمی هم خوابم گرفته بود، از صبح چیزی نخورده بودم که بشود اسمش را وعده عذایی گذاشت، صبح عجله داشتم و ظهر هم جایی که بودم غذایش زیادی چرب بود و بوی ماهی میداد، با چای و شیرینی خودم را مشغول کرده بودم تا برسم به خانه، سکو کمی شلوغ بود و تا قطار برسد هم کمی شلوغتر شد، درب قطار درست جلوی صورتم ایستاد، فکر کردم نشانه خوش شانسی است، اما جمعیت متحدا هلم داد وسط مترو، صندلی خالی گیرم نیامد، لاجرم از میله سرد مترو آویزان شدم، حوصله هیچ کاری نداشتم و خیره شدم به مسافرها، از بغل دستی من تا انتهای سالن  بغیر از آنهایی که خواب بودند تقریبا همه سرشان توی موبایل بود، یکی بازی میکرد، یکی دنبال نمیدانم چه میگشت، آن یکی مخ منشی قبلی شرکتشان که با ریس دعوا کرده بود را با صدای بلند میزد و خلاصه هر کسی مشغولیتی داشت توی همان یک کف دست دلخوشی، صدای بیب بیب یک گوشی دیگر سرم را گرداند به طرف انتهای سالن، سنگینی نگاهی مرا به سوی خود خواند، صاف نگاه کردم به یک جفت چشمی که نگاهم میکرد، یک جفت چشم خوشرنگ با آرایشی که حداقل دو سه تا رنگ تویش بود، یا حداقلمن اینطور متوجه شدم، شاید رنگها مال خودش بود، هر چه بود قشنگ بود، موهای خرمایی رنگ و روسری طیف کم رنگی از صورتی که وسطهای سر گیر کرده بود و انگار یک سفره ماهی صورتی پریده بود روی سرش و دستهایش را گرفته بود زیر چانه او، متوجه نگاه من که شد نگاهش را دزدید، گذاشتم به حساب اتفاق، کیفم روی دوشم سنگینی میکرد ، حتی حال جابه جا کردنش را هم نداشتم ، اما ایستگاه بعد پیاده شدن چند مسافر ناگزیر جابه جایم کرد، دیدم از‌آنهمه موبایل به دست حس خوبی نداشتم ، دست کردم تو کیفم و یک کتاب بیرون آوردم، سر جابه جا شدن متوجه شدم تقیربا کنارش قرار گرفتم ، این سری نگاهش به من نبود، داشت ردیف مسافرای موبایل به دست رو نگاه میکرد ، دست اون هم هیچی نبود ، یعنی یه عینک بزرگ و رنگی دستش بود ، برای خودش ملونی بود، نگاهم به پایین مانتوش هم افتاد که مثل نیمه بالاش که شروعش مشخص نبود انتهای مشخصی هم نداشت، چند تا تیکه بالا و پایین و با برشهای مختلف ، الان غیر از مانتوی مدرسه و کارمندی دیگه مانتوها مثل قدیم نیست ، قبلا میشد گفت پایین اینجاس، اما الان نه ، حتی پشت و روش رو هم نمیشه تشخیص داد، همه هم که شدن یه اندازه و یه شکل، با فرق چندتا مارک، شروع کردم خواندن، کتاب جدید نبود ولی دوست داشتم بخوانم ، مثل همیشه سعی میکنم کتاب توی کیفم با جیبم باشد، آن روز کتاب مدیر مدرسه جلال دستم بود، چند وقتی هست که توی کیفم مانده و گه گداری که توی مترو یا ماشین وقت کنم بازش میکنم از سر علامتی که گذاشته ام میخوانم، آخرهای داستان تصادف معلم کلاس چهارم بودم که سنگینی نگاهی سرم را در خود گرفت، داشت نگاهم میکرد ، یعنی داشت سعی میکرد ببیند چه میخوانم ، منهم آخر پاراگراف را بلند خواندم: “از طرف یارو آمریکاییه آمده اند عیادتش و وعده و وعید که وقتی خوب شد ، در اصل چهار استخدامش کنند و  بازبان بی زبانی حالیم کرد که گزارش را بی خود داده ام و حالا هم داده ام ، دنبالش نکنم و رضایت طرفین و کاسه ی از آش داغ تر و از این حرف ها …خاک بر سر مملکت .” …
    بیشتر…


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    • مدیری که قبل از انتشار مصاحبه‌اش برکنار شد!

      http://www.jamejamonline.ir/Media/Image/1392/08/25/635201855675460656.jpg

      اسمش را تصادف بگذاریم، دست روزگار، اتفاق یا هر چیز دیگر، محمدحسن کرباسیان که تا زمان انجام کارهای فنی این مصاحبه مدیرعامل پست بود، جای خود را به حسین مهری داد. لذا به همین سادگی اظهارات حاکمیتی جای خود را به اظهارات کارشناسی یا برنامه هایی داد که اکنون شکل آرزو به خود گرفته و امید است مدیرعامل بعدی آنها را پیش ببرد.

      وقتی این تغییر پیش آمد دو راه وجود داشت؛ راه اول، دست نگه داشتن از درج این گفت وگو و موکول کردن آن به آینده بود و راه دوم، تغییر حقوقی شخصیت مصاحبه شونده و درج اظهارات وی. پس از سبک و سنگین کردن ها و بررسی ها سرانجام قرار بر انتخاب راه دوم شد.

      علت هم این بود که نقطه نظرات کارشناسی مدیرعامل قبلی حتما و لزوما به کار مدیرعامل جدید می آید و راهگشا خواهد بود. آقای کرباسیان در این گفت وگو نسبت به سرنوشت شرکت پست و روشی که برای خصوصی شدن آن در دولت قبل برگزیده شده و اکنون در دستور کار مجلس است، هشدار داده است.

      به زعم وی سپردن کامل پست به بخش خصوصی تجربه ای ناکام خواهد بود که در سایر کشورهای دنیا بویژه کشورهای غربی که پیشتاز خصوصی سازی در همه زمینه ها بوده اند نیز شکست خورده است. جالب است که میزان این شکست خوردن تا به آنجا بوده که باعث پس گرفته شدن شرکت پست از خریدار آن شده است.

      مدیرعامل قبلی پست پیشنهاد می کند باید در روش کنونی مورد نظر در واگذاری شرکت پست تجدیدنظر کرد که آزموده را آزمودن خطاست.

      وی همچنین اظهار امیدواری کرده است مجلس حرف کارشناسی موجود درباره مضرات روش کنونی خصوصی سازی پست را بشنود؛ وظیفه ای که به نظر می رسد بر دوش مدیرعامل جدید شرکت پست قرار گرفته است.

      در نهایت نیز جای امیدواری است راه شرکت پست به عنوان یکی از دستگاه های مهم کشور که ارتباط مستقیم و کاملی با مردم دارد، رو به تعالی پیش برود و کمیت و کیفیت خدمات آن به مردم متحول شود.

      سعید نوری آزاد

      شرکت پست نباید خصوصی شود بیشتر…


    از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    تیتر آزاد...

    و گفت: آزادمردی دریائیست به سه چشمه، یکی سخاوت، دوم شفقت، سیم بی‌نیازی از خلق و نیازمندی به حق.
    .
    – تذکره الاولیا ، ذکر ابوالحسن خراقانی


    معجزه کودکانه

    در آرامش دشت های نیمه خشک و جاده خلوت انتظار هر چیزی را داشتم غیر از آنچه رخ داد …

    کودک عشایر همدان - سفرهای اردیبهشتی

    کودک عشایر همدان – سفرهای اردیبهشتی

    پیش از عصر و هوا مردد بین گرمای ظهر و خنکای عصر، جاده نچندان صاف را به آرامی طی میکردیم تا از چوپانهای کنار جاده سراغ عشایر را بگیریم و با خانوده ای از آنها همراه شویم، در آن سوی جاده جایی که چند سری درخت نچندان قدیمی معرف وجود آبادانی نوظهوری بود گله ای یافتیم و فهمیدم قسمت این است که امشب با اینها طی کنیم و از زندگی عشایری آنها عکاسی کنیم .

    .

    مسیر خاکی که تنها چند بار نیسان خود عشایر از آنها عبور کرده بود را یافته و با احتیاط ماشین را انداختیم توی همان راه.

    مسیر مشکوک و انتهایش نامعلوم بود و هیچ نمیدانستیم آن سوی تپه ها چه چیزی انتظار مارا میکشد، هر اتفاق و خوب و بدی ممکن بود و هجوم چندین باره سگهای گله که اصلا هم مهربان نبودند ترازو را به نفع اتفاقات بد سنگین کرده بود، روی خوش نشان ندادن چوپانان هم مزید بر علت شد اما چاره نبود، غروب نزدیک بود و ما باید به کارمان میرسیدیم، ایستادیم تا گله کمی دور شود و ما بتوانیم کمی از سگهای پر تعداد گله حرکت کنیم، آنقدری راه ناهموار و محیط سنگین بود که دوست عکاسیم هم نشست توی ماشین که حداقل تا چادرها توی ماشین بماند.

    در انتهای آخرین تپه منتهی به دره کوچیکی که چادر چند خانواده عشایر دور از هم بنا شده بود سرعت را قبل هم کمتر کردیم و علتش سنگینی نگاه زنان و چوپانان بود که شاید انتظار نداشتند ما را کنار خود ببینند، اما آن اتفاق همه چیز را تغییر داد … بیشتر…


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۴/۰۲/۲۰ : ۰۷:۱۵:۲۹

    سال نو، آغاز نو
    تبریک سال نو - سعید نوری آزاد

    تبریک سال نو – سعید نوری آزاد

    سعادت در این است ، شاد باشید


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۴/۰۱/۰۱ : ۰۱:۱۶:۳۴

    اولین اجرای رادیکال هفت

    خوب این هم از “رادیکال هفت“،

    سعید نوری آزاد - تهیه کننده و سردبیر رادیکال هفت

    سعید نوری آزاد – تهیه کننده و سردبیر رادیکال هفت

    بعد از کلی سر و کله زدن به عوامل طبیعی و غیر طبیعی بالاخره قسمت اولش روی آنتن رفت، کم و کاستی حتما هست اما خوب این کار بعنوان اولین تجربه تهیه کنندگی مستقل من خیلی چیزها بهم یاد داد و البته خیلی ازم انرژی گرفت.

    قسمت اول رادیکال هفت - موضوع خصوصی سازی مخابرات

    قسمت اول رادیکال هفت – موضوع خصوصی سازی مخابرات

    فعلا پنجشنبه‌ها ساعت ۲۰ از شبکه آموزش تلوزیون اجرای برنامه بصورت ثابت ادامه خواهد داشت تا ببنیم چرخ گردون چه میکنه با دنیای ما …

    این برنامه سعی داره “آموزش” مفاهیم و افزایش “مهارت” کاربری های مختلف اون رو محور کار قرار بده و نگاهی گسترده‌تر داشته باشه به موضوع فناوری اطلاعات و ارتباطات …

    اخبار و اطلاعات بیشتر درباره این برنامه و همچنین ویدئوی قسمتهای مختلف این برنامه رو میتونید از سایت رادیکال هفت    دریافت کنید.


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۱۰/۲۶ : ۰۱:۵۹:۵۴

    من و پشت صحنه برنامه جدیدم – رادیکال ۷

    مدتیه درگیر پیش تولید برنامه جدیدم هستم – سری جدید برنامه تلوزیونی به اسم رادیکال هفت

    ایشالا از هفته آینده نمایشش شروع میشه و بیشتر میتونیم درباره موضوعات جدید بحث و گفتگو کنیم.

    رادیکال هفت برنامه تخصصی حوزه فناوری اطلاعات و ارتباطات


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۹/۱۹ : ۱۲:۲۱:۳۹

    حال و هوای ابری تهران …
    تنهایی ایستاده بود سر چهار را ولیعصر و تمام غدیر را گرفته بود روی دست، نه حرف میزد نه به کسی کاری داشت، ساکت و سفید پوش مانده بود سر راه ، هوا هم همانطور ابری بود و خیابان آرام، درست مثل عید …
    هوای ابری تهران - شهر گشت - عید غدیر - عکاسی با موبایل

    هوای ابری تهران – شهر گشت – عید غدیر


    City strolling شهر گشت– عکاسی با موبایل، ۲۲ مهر ۹۳…


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۷/۲۲ : ۰۸:۴۳:۲۰

    کسی چه میداند؟

    در نگاه اول یک عکس کلیشه ایست از چند جوان با لباس خاکی و چهره خاکیتر، به دل نسل امروز نمی‌نشینند، اینها قهرمان این نسل نشدند، اصلا یک جوان هم سن و سال من شاید عکس گروه بیتلز که هیچی هم از موسیقی و شعرهایشان نمی‌فهمد را بیشتر بشناسد تا افراد داخل این عکس ، چرا؟
    کسی چه میداند؟
    شاید اصلا اگر این عکس میان کتابخانه‌ای یا گوشه آلبومهای قدیمی باشد در یکی از خانه تکانی‌ها دور ریخته شود، مثل خیلی چیزهای دیگر، مثل قرارها و قولها و آدمها …
    طبقه بالایی‌ها یا آنها که از طبقه پایین رفتند طبقه بالا میگویند یک سری جوان روستایی و بی‌سواد را بردند گوشت دم توپ کردند برای فلان شعار …
    کسی چه میداند که آن یکی دانشجوی پزشکی بود ، آن یکی دانشجوی صنایع دانشگاه شریف و آن یکی هم پرستاری میخواند و …
    اما خوب وقتی آقای کیارستمی که همه دنیا را از پشت عینک دودی‌اش می‌بیند صاف برمیگردد میگوید اینها با تهییج ( جو گرفتگی) فلان فیلم و آهنگ رفتند، آدم دلش میخواهد بگوید واقعا کسی چه میداند که اینها دوست بودند، ولگرد سینما و گوشه کافه نبودند که یکهو یک جرقه بزند توی سرشان و …
    اینها با هم کتاب خواندند، سالهای سال سر کلاس درس و بحث بودند، آنهم پیش از دانشگاه، اینها هیجان زده نشدند، اما شور داشتند، شعور هم داشتند، ( کتابهای شخصی کتابخانه‌شان گواه است که چه‌ها خواندند) …
    اما خوب کسی چه میداند؟ چون حتی آٍقای ده‌نمکی هم نفهمید اینها را چطور معرفی کند، اصلا نسل معرفی کننده‌ها بچه‌هایی که برایشان فقط میشود از ضمیر ماضی “بود” استفاده کرد را اینقدر بد فرم به ضمایر حال و اکنون دوختند که لباس خاکی به تن فکر نسل امروز گریه میکند، اینقدر جنگ را تقسیم کردند بین (شهادت = سعادت) و یا ( ماندن = شقاوت\ دلالی \آقازادگی \ بدبختی و … ) که نسل امروز وا میماند بین اینکه ارزشها کدام است ؟ آیا برای سعادت فقط باید جان داد؟ همه آنها که ماندند یا راننده تاکسی شدند و آدم خوب ماندند و یا مدیر شدند و زدند به کار دلالی؟
    نه اینها نیست .
    کسی چه میداند وقتی یکی میگوید : جنگ را شما شروع کردید چه دردی میگیرد جای نبودن رفتگان …
    .
    یک کشف لازم است ، یک قدم بلند باید برداشت به قبل از جنگ. به وقتی که این‌ها تربیت شدند، به جایی که ارزشهای انقلاب ( نه جنگ) ساخته و بارور شد …
    کسی چه میداند؟ شاید این کشف بر گردن ما باشد ….

    کتاب ۵۰ روزآخر

    کسی چه میداند؟ زندگی نامه شهید محمد حسن سلطانی – کتاب ۵۰ روز آخر – سعید نوری آزاد

    این عکس مربوط است به قسمتی از کتاب جدیدم ( ۵۰ روزآخر ) که مربوط است به چند تا از بچه‌های معمولی جنوب شهر، کمی متفاوت تر از آنچه درباره جنگ خوانده شده …
    انشالله


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۷/۰۵ : ۰۳:۵۷:۱۳

    پراکنده نویسی …

    پرستار بازنشسته توی فکر بود که یکهو پقی زد زیر خنده، چیز جدیدی یادش آمده بود، همیشه اینطور بود، انگار وسط ذهنش توی یک صندوقچه را میگشت و یک چیزی پیدا میکرد یا می‌خندید یا بی صدا بغضش را قورت میداد، حالا هم یکجوری که سعی میکرد خودش را سانسور کند و همه چیز را نگوید گفت :
    تازه قبول شده بود پزشکی، کارورزی میرفت، خاطراتش را هر روز عصر بعد از مسجد و توی راه خانه برایمان تعریف میکرد ، اصلا محمد حسن جکها را رنگی تعریف میکرد، آنقدری که توی راه برگشتن به خانه از زور خندیدن دل درد میگرفتیم ، اصلا معروف بود به خنداندن ، همه دوست داشتن جایی باشند که محمدحسن بود، برای ما که آن وقتها حتی به صورت دخترهای فامیل هم نگاه نمی‌کردیم و با نامحرم هم اصلا حرف نمیزدیم حالا محمد حسن از تجربه اینکه سر کلاس دانشگاه رفته بودند اتاق عمل برایمان تعریف میکرد ، آن هم چه اتاق عملی؟ زنان و زایمان، خودت فکرش را بکن،
    باز سرش را انداخت پایین و بغض کرد و رفت توی فکر …

    بخشی از کتاب ۵۰ روز آخر – زندگی نامه شهید محمد حسن سلطانی پگاه


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۵/۱۳ : ۰۵:۵۸:۴۴

    شام آخر …

    همینطوری دلم خواست اسم این عکس را بگذارم “شام آخر” …


    دیشب همراه با جمعی از فعالین حوزه ICT کشور در ساختمان مرکزی وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات میهمان وزیر ارتباطات بودیم ، وزیر مثل همیشه قول داد و بخش خصوصی هم قانع شد و دست آخر وزیر بغل به بغل اپراتورها از خجالت سفره در آمد .

    میهمانان سر میز روبرو : ‎ ‎‎‎‎جهانگرد – ریس سازمان فناوری اطلاعات‎, ‎صد،قی مدیر عامل همراه اول‎‎, ‎‎وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات،‎, ‎‎دزفولی مدیر عامل ایرانسل‎.


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۵/۰۵ : ۰۶:۰۳:۱۸

    مرگ یک منبع …

    بعد از رفتن پدربزرگ یه چیزی تو دلش شکست، انگار درونش مرده بود، دیگه اون شادابی سابق رو نداشت، دیگه اون دخترک پر انرژی و خوش استیل و جذاب نبود، این آخری‌ها هم بغض گلوش رو گرفته بود و هی از حال میرفت، این اقدس خانم، زن همسایمون میگه بغض آدم رو خفه میکنه، راست میگه، یعنی الان که اینو دیدم فهمیدم راست میگه، ورم کرده بود، تنش شده بود خیکِ باد، یه ورمی داشت که دیگه توی جاش جا نمیشد، به روی خودش نیماورد و تا قبل افطار امروز مثل همیشه ساکت گوشه چادرش رو گرفته بود به دندون و آروم یه گوشه نشسته بود ذکر میگفت، تا اینکه بالاخره امروز سر جابه جا کردن کابلها برقش قطع شد و معلوم شد تموم کرده، بی صدا و آرم با همون لباس نقره‌ای که از خونه استیو اومده بود رفت، رفت که بعد ۴-۵ سال برسه به استیو و تو باغهای سیلیکون ول‌لی با هم خوش باشن و خودش رو برای بابا بزرگش لوس کنه، ما هم گفتیم برو، هر اومدنی یه رفتی نداره، فقط دلم سوخت که چه با درد و ورم رفت، حالا خوبه مادرش هست، بچه ها هم رفتنی هستن…

    د

    داستان مرگ باطری مک‌بوک – سعید نوری آزاد

    فی الیوم باطری مک‌بوک عزیز ما به رحمت آقای ایزدی پیوست، به زودی و با تامین مالی مراسم تدفین این و تجدید فراش ما با هم برگزار خواهد شد، هر لایک فقط یک لایک خواهد بود و به روح هیچ کسی نخواهد رسید …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۴/۲۵ : ۰۱:۵۸:۳۴

    باشد اندر پرده بازیهای پنهام غم مخور …

    بعد از سحری خواستم بخوابم، به شدت بیحال و خسته بودم، اما خوب بعد از سحری و کلا بعد از غذا خوابم نمیبرد، مخصوصا این روزها که هزار فکر توی سرم مثل الکترونهای اطراف اتم دارند میچرخند، روزگار قحط آرامش است، از خستگی نمیتوانستم کتاب هم بخوانم، نشستم پای این بساط، اتفاقی با دوستی خارج نشین صحبت شروع شد و از وضع هوا پرسید.
    گفتم : گرمه، خیلی ، آفتاب آدمو میکشه تو روز،
    بنا به تجربه روزقبل که تماما در آفتاب رانندگی کرده بودم نا امیدانه گفتم : خدا کنه ابری بشه ، آدم میمره تو گرما ، با زبون روزه …
    راستش داشتم آماده میشدم آب اضافه توی ماشین بگذارم که اگر از شدت گرما من یا ماشین جوش آوردیم یک راه فراری باشد، گرمای صبح تا ظهر وسط ترافیک شهر مثال زدنی است …
    چند دقیقه ای گذشت و یک متن از نوشته‌های قدیمی خودم را باز خوانی میکردم که صدای مشکوکی از پشت سرم آمد، یعنی از درخت حیاط که یک طرفش منتهی میشود به این پنجره پشت سر من، سر را گرداندم ، دیدم …
    .
    از همه نا امیدی هایم ، از همه توکل نکردنها، از همه خشم گرفتن به روزگار پشیمان شدم .
    .
    وه که چه عطری …
    —-
    دو شنبه – ۱۶ تیر ۹۳ – ۶:۴۴ صبح

    در حال گوش دادن به : برخورد قطره‌های باران روی برگهای درخت حیاط


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۴/۱۶ : ۰۵:۴۹:۴۸