• وبلاگ شخصی من در بر گیرنده نوشته‌ها، تالیفات، نظرات و فعالیتهای شخصی من در حوزه‌های روزنامه نگاری اقتصادی ، مدیریت و مشاوره رسانه ، برنامه سازی و تحلیلهای فناوری اطلاعات و کمی هم موضوعات شخصی است. تا اتمام کار ظاهرسازی سایت راه باقی است، فعلا باید شکل نهایی مشخص شود، تا آن  زمان سعی میکنم کمتر مطلب متفرقه بنویسم. شما هم صبور باشید و راهنما …


  • موانع تا وقتی مانع هستند که اونها رو مانع بدونی، اگه اونها رو یک مرحله از مسیر بدونی دیگه مانع نیستن …


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...

  • و گفت: آزادمردی دریائیست به سه چشمه، یکی سخاوت، دوم شفقت، سیم بی‌نیازی از خلق و نیازمندی به حق.
    .
    – تذکره الاولیا ، ذکر ابوالحسن خراقانی


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • از غیر دیدن …

    و گفت: داوری کافری‌ست و از غیر دیدن شرک است و خوش بودن فریضه است.

    – تذکره الاولیا، ذکر شیخ ابوسعید ابوالخیر


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • تحلیل و بررسی مطبوعات ارتباطات

    از این هفته سه شنبه‌ها، ساعت ۷ شبکه ۷ ( آموزش) برنامه زنده برخط
    با اجرای آیتم تحلیل و بررسی اخبار و مطبوعات فناوری در خدمت دوستان هستم
    دوستان مطبوعاتی نشریه و یا گزارشهاشون رو برام ارسال کنن تا در این برنامه ازش یاد کنیم . حجم بالای کاری ممکنه اجازه نده به همه مطالب دوستان شخصا سر بزنم . پس برام بفرستید . به این ایمیل :azad@titr1.net

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    آیت الله مهدوی کنی درگذشت …

    خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    این تیتری بود که بسیاری سایتهای زرد و صفحات شبکه‌های اجتماعی ن را کشفی عظیم از خزانه گافهای رسانه ای برداشت کرده و منتشر کردند.
    اما این خبر یک خبر واقعی نیست ( ایشان هنوز در قید حیات هستند)، فقط اشتباها بر روی خروجی خبرگزاری نمایش داده شده است.
    دلیل نوشتن اینچنین خبری چیست؟ آیا این سایت منبع خاصی در اختیار داشته و خبر رسیده و حالا تکذیب شده به دلایل خاص؟
    در کار رسانه ای مخصوصا رسانه‌های آنلاین سرعت در انتشار مطلب یک مزیت به شمار میرود و گاها بصورت افراطی بر سر آن مسابقه است و نیروهای بخشهای آنلاین و خبرگزاریها بر سر همین موضوع استرس عظیمی دارند.
    در برخی موارد که میشود اتفاقات مهمی را پیش بینی کرد خبرها را پیشنویس می‌کنند و به شرح و بسط آنها میپردازند، که خبر فوق یکی از همین موارد است .
    حتی در رسانه های حرفه ای مستندهای تصویری و گزارش و مصاحبه هایی برای موارد خاصی تهیه میشود که آنها را در روز و ساعتی مشخص که حادثه رخ میدهد منتشر کنند .
    نتیجه برای مخاطبین عمومی : هیچ وقت جوگیر سرعت و حجمه اخبار نشوید
    نتیجه برای همکاران رسانه : نتیجه برای مخاطبین عمومی + یخورده دقت کنید.


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • دست گاه …

    جریان سرد هوایی که از ورودی مترو خارج میشد وسوسه ادامه مسیر با مترو را بر بقیه وسوسه‌ها چیره کرد، تازه وقتی پله های سرد مترو تمام شده و پای سکوی قطاری که نیامده بود رسیدم فهمیدم چقدر کف پاهایم درد میکند، عادت داشتم ، هم به پیاده روی و هم به درد کف پا و کمر، کمی هم خوابم گرفته بود، از صبح چیزی نخورده بودم که بشود اسمش را وعده عذایی گذاشت، صبح عجله داشتم و ظهر هم جایی که بودم غذایش زیادی چرب بود و بوی ماهی میداد، با چای و شیرینی خودم را مشغول کرده بودم تا برسم به خانه، سکو کمی شلوغ بود و تا قطار برسد هم کمی شلوغتر شد، درب قطار درست جلوی صورتم ایستاد، فکر کردم نشانه خوش شانسی است، اما جمعیت متحدا هلم داد وسط مترو، صندلی خالی گیرم نیامد، لاجرم از میله سرد مترو آویزان شدم، حوصله هیچ کاری نداشتم و خیره شدم به مسافرها، از بغل دستی من تا انتهای سالن  بغیر از آنهایی که خواب بودند تقریبا همه سرشان توی موبایل بود، یکی بازی میکرد، یکی دنبال نمیدانم چه میگشت، آن یکی مخ منشی قبلی شرکتشان که با ریس دعوا کرده بود را با صدای بلند میزد و خلاصه هر کسی مشغولیتی داشت توی همان یک کف دست دلخوشی، صدای بیب بیب یک گوشی دیگر سرم را گرداند به طرف انتهای سالن، سنگینی نگاهی مرا به سوی خود خواند، صاف نگاه کردم به یک جفت چشمی که نگاهم میکرد، یک جفت چشم خوشرنگ با آرایشی که حداقل دو سه تا رنگ تویش بود، یا حداقلمن اینطور متوجه شدم، شاید رنگها مال خودش بود، هر چه بود قشنگ بود، موهای خرمایی رنگ و روسری طیف کم رنگی از صورتی که وسطهای سر گیر کرده بود و انگار یک سفره ماهی صورتی پریده بود روی سرش و دستهایش را گرفته بود زیر چانه او، متوجه نگاه من که شد نگاهش را دزدید، گذاشتم به حساب اتفاق، کیفم روی دوشم سنگینی میکرد ، حتی حال جابه جا کردنش را هم نداشتم ، اما ایستگاه بعد پیاده شدن چند مسافر ناگزیر جابه جایم کرد، دیدم از‌آنهمه موبایل به دست حس خوبی نداشتم ، دست کردم تو کیفم و یک کتاب بیرون آوردم، سر جابه جا شدن متوجه شدم تقیربا کنارش قرار گرفتم ، این سری نگاهش به من نبود، داشت ردیف مسافرای موبایل به دست رو نگاه میکرد ، دست اون هم هیچی نبود ، یعنی یه عینک بزرگ و رنگی دستش بود ، برای خودش ملونی بود، نگاهم به پایین مانتوش هم افتاد که مثل نیمه بالاش که شروعش مشخص نبود انتهای مشخصی هم نداشت، چند تا تیکه بالا و پایین و با برشهای مختلف ، الان غیر از مانتوی مدرسه و کارمندی دیگه مانتوها مثل قدیم نیست ، قبلا میشد گفت پایین اینجاس، اما الان نه ، حتی پشت و روش رو هم نمیشه تشخیص داد، همه هم که شدن یه اندازه و یه شکل، با فرق چندتا مارک، شروع کردم خواندن، کتاب جدید نبود ولی دوست داشتم بخوانم ، مثل همیشه سعی میکنم کتاب توی کیفم با جیبم باشد، آن روز کتاب مدیر مدرسه جلال دستم بود، چند وقتی هست که توی کیفم مانده و گه گداری که توی مترو یا ماشین وقت کنم بازش میکنم از سر علامتی که گذاشته ام میخوانم، آخرهای داستان تصادف معلم کلاس چهارم بودم که سنگینی نگاهی سرم را در خود گرفت، داشت نگاهم میکرد ، یعنی داشت سعی میکرد ببیند چه میخوانم ، منهم آخر پاراگراف را بلند خواندم: “از طرف یارو آمریکاییه آمده اند عیادتش و وعده و وعید که وقتی خوب شد ، در اصل چهار استخدامش کنند و  بازبان بی زبانی حالیم کرد که گزارش را بی خود داده ام و حالا هم داده ام ، دنبالش نکنم و رضایت طرفین و کاسه ی از آش داغ تر و از این حرف ها …خاک بر سر مملکت .” …
    بیشتر…


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    • مدیری که قبل از انتشار مصاحبه‌اش برکنار شد!

      http://www.jamejamonline.ir/Media/Image/1392/08/25/635201855675460656.jpg

      اسمش را تصادف بگذاریم، دست روزگار، اتفاق یا هر چیز دیگر، محمدحسن کرباسیان که تا زمان انجام کارهای فنی این مصاحبه مدیرعامل پست بود، جای خود را به حسین مهری داد. لذا به همین سادگی اظهارات حاکمیتی جای خود را به اظهارات کارشناسی یا برنامه هایی داد که اکنون شکل آرزو به خود گرفته و امید است مدیرعامل بعدی آنها را پیش ببرد.

      وقتی این تغییر پیش آمد دو راه وجود داشت؛ راه اول، دست نگه داشتن از درج این گفت وگو و موکول کردن آن به آینده بود و راه دوم، تغییر حقوقی شخصیت مصاحبه شونده و درج اظهارات وی. پس از سبک و سنگین کردن ها و بررسی ها سرانجام قرار بر انتخاب راه دوم شد.

      علت هم این بود که نقطه نظرات کارشناسی مدیرعامل قبلی حتما و لزوما به کار مدیرعامل جدید می آید و راهگشا خواهد بود. آقای کرباسیان در این گفت وگو نسبت به سرنوشت شرکت پست و روشی که برای خصوصی شدن آن در دولت قبل برگزیده شده و اکنون در دستور کار مجلس است، هشدار داده است.

      به زعم وی سپردن کامل پست به بخش خصوصی تجربه ای ناکام خواهد بود که در سایر کشورهای دنیا بویژه کشورهای غربی که پیشتاز خصوصی سازی در همه زمینه ها بوده اند نیز شکست خورده است. جالب است که میزان این شکست خوردن تا به آنجا بوده که باعث پس گرفته شدن شرکت پست از خریدار آن شده است.

      مدیرعامل قبلی پست پیشنهاد می کند باید در روش کنونی مورد نظر در واگذاری شرکت پست تجدیدنظر کرد که آزموده را آزمودن خطاست.

      وی همچنین اظهار امیدواری کرده است مجلس حرف کارشناسی موجود درباره مضرات روش کنونی خصوصی سازی پست را بشنود؛ وظیفه ای که به نظر می رسد بر دوش مدیرعامل جدید شرکت پست قرار گرفته است.

      در نهایت نیز جای امیدواری است راه شرکت پست به عنوان یکی از دستگاه های مهم کشور که ارتباط مستقیم و کاملی با مردم دارد، رو به تعالی پیش برود و کمیت و کیفیت خدمات آن به مردم متحول شود.

      سعید نوری آزاد

      شرکت پست نباید خصوصی شود بیشتر…


    از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    تیتر آزاد...

    و گفت: آزادمردی دریائیست به سه چشمه، یکی سخاوت، دوم شفقت، سیم بی‌نیازی از خلق و نیازمندی به حق.
    .
    – تذکره الاولیا ، ذکر ابوالحسن خراقانی


    خداداد

    اتفاقی نبود که هر روز یا هر ماه و یا حتی هر سال رخ بده ، ممکنه حتی یک بار هم برای خیلی ها تو زندگی رخ نده، اما خوب رخ داده بود ، با تمام اینکه عصر یک روز زمستانی بود اما من خوشحال بودم.

    صدای اذان ظهر میومد و من بی حوصله از بدخوابی دیشب و بی حالی صبح نشسته بودم پای بساط روزمرگی و داشتم وقتمو طوری که کسی نفهمه تلف میکردم.

    صدای یک موتوری توی کوچه اصلا برام خوشایند نبود مخصوصا که ده دقیقه با موتور روشن ایستاد و درست پشت پنجره من بلند بلند با تلفن حرف زد، وقتی رفت کلی راحت شدم چون اعصابشو نداشتم اما حوصله شاید جرات اعتراض هم نداشتم ، چند دقیقه بعد که باز صدای یه موتوری به خونه نزدیک شد دیگه تصمیمو گرفتم که سرمو از پنجره بکنم بیرون و یه فحشی چیزی رو باهاش به اشتراک بگذارم، اما قبل هر چیزی زنگ خونه زده شد، بی حوصلگی بیشتر شده بود و تکرار صدای زنگ مجبورم کرد برم سمت دربازکن که تصویری هم نیست.
    – کیه؟
    + ( صدای نچندان رسایی گفت ) در باز کن این مو رو ببرم.
    از صداش شناختم، خداداد بود، باغبونه و هر سال همین وقتها میاد تا این درخت انگور حیاط ما رو حرس کنه ، صورتش رو تازه اصلاح کرده بود اما همون صورت همیشگی بود، بی کم و کاست، یک چهره کلیشه‌ای روستایی، صورت گرد، دماغ چاق ، چشمهای تو رفته و ابروهای پر پشت با کلاهی شبیه کلاه مشهدی روی سر.
    مثل هر سال ساکت و بی حرف شروع کرد به کار، منم ماشینم رو از زیر درخت بردم کنار که راحت کار کنه ، تازه داشت وسایلش رو بر میداشت که گفت : “آقا سعید، او پنجره رو نمیبوری؟” ، یخورده که فکر کردم یهو یادم اومد که ای دل غافل، الان حدود ۶ ماهه که پنچره اتاقم باز مونده، یعنی بسته نمیشه، دلیلش هم درخته.

    راستش این همون پنجره است که خرداد امسال یک شاخه از دریچه نیمه بازش اومد تو اتاق و دستش رسید به مانیتورم، یعنی درخت اومده بود وسط خونه و با اینکه دردسرهایی داشت اما خوب راضی بودم و زیر پوستی ذوق میکردم، اما مشکل از جای دیگه شروع شد.
    پارسال منو مادرم شاخه های همین درخت رو مرتب میکردم و میبردیم جاهایی که وقتی رشید میکنه جای بیشتر داشته باشه و نمای قشنگی هم بده ، برای همین شاخه های جدید طرف کوچه رو گیر دادیم به پنجره و از بین حفاظ و پنجره ردش کردیم، فکر نمیکردم اینطوری بشه اما گوش شیطون کر خیلی زیاد رشد کرد و اون شاخه سبز و بانمک تبدیل شد به یک ستون مارپیچ چوبی،
    این طوری خودشو دوخت به پنجره و چندتا شاخه خیلی بلند ازش رشد کردن ، طوری کلفت شد که فاصله بین حفاظ و پنجره رو پر کرد و پنجره من دیگه بسته نمیشد.
    هی بیخیال بودیم تا اینکه دیگه الان خداداد هم فهمیده بود که فشارش به شیشه داره بیشتر میشه و به تابستون نرسیده شیشه رو میشکنه.
    نردبان چهار متری چوبی رو گذاشتم سینه دیوار و زیر پنجره، هر پله ای که میرفتم صدای قرچ و قروچی مثل فریادهای پیرمردی بود که خیلی ساله استخوان درد داره، به پنجره که رسیدم همه نقشم بر آب شد،
    قبلترش تصمیم داشتم چندتا از میله های حفاظ رو ببُرم تا درخت رو آزاد کنم، اما خوب انگار کار با بریدن یکی دو تا و حتی سه چهار تا میله راه نمیوفتاد، درخت بدجوری دست به دامن حفاظ شده بود و جدا کردنشون حداقل مرگ یکیشونو رقم میزد، باید انتخاب میکردم ، پنجره بی حفاظ یا پنجره بی درخت …
    غم عالم گرفت منو که مجبور بودم درخت رو قطع کنم، حفاظ رو درست کردن شدنی نبود و این کار عملا قربانیش رو خودش معرفی کرده بود، چاره نبود،
    از نردبون پایین اومدم و همونطوری نشستم رو زمین کوچه، تکیه دادم به دیوار همسایه که مشرف بود به پنجره داستان .
    نگاهی به خداداد انداختم که همه این صحنه رو با دهن نیمه باز نگاه میکرد و بهش گفتم : فعلا برو اون سر حیاط رو حرس کن تا ببینم چه میشه کرد اینجا رو ، اونم رفت و یکی دو ساعتی مشغول اونجاها بود، خیلی هم با صبر و حوصله و سلیقه کار میکرد، من هم غرق در فکر بودم،
    اره کوچیک و دسته گرد خداداد رو نگاه میکردم به با یه فشار کوچیک نسخه یه شاخه کلفت رو میپیچه و مثل پنیر اونو نصف میکنه، به تن ضعیف شاخه تنیده شده به پنجره هم نگاه میکردم که با تموم سرسختیش زوری توی بازو نداشت، درست مل نوجونهای تازه بالغ شده، کم زور و کله شق، سر همین کله شقیش داشت جونشو از دست میداد و من نگرانش بودم،
    خداداد که کارش اون سر حیاط تموم شده بود داشت چوبها رو میاورد توی کوچه تا دسته کنه و بریزه دور، بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت : آقا سعید شاخه رو ببرم؟
    یهو به خودم اومدم، راستش شکه شدم، حال محکوم به اعدامی رو داشتم که سالها منتظر اجرای حکم اعدام بوده اما چند ساعت قبل حکم بازم از شنیدن صدای مامور اجرای حکم شکه میشه ،
    بهش گفتم : یطوری ببر که همش خراب نشه ، حیفه،
    اونم گفت : باشه، و از نردبان بالا رفت، دل تو دلم نبود که چه میخواد بکنه، تو اون چند لحظه اندازه همه اون روز فکر اومد تو سرم که درخت بریده نشه، همه زحمت دو ساله برای پوشیده شدن پنجره داشت از بین میرفت، اما خوب راهی تو ذهنم نبود و فقط یه دستوری داده بودم که ببینم تهش چی میشه …
    .
    خداداد گفت : “آقا سعید میخوای از این وسط ببرم بقیش بمانه؟ ”
    داشت نقطه جدا شدن شاخه دوم که ضعیفتر بود رو نشون میداد ، شاخه اصلی که چوبی و کلفت بود و راهی چز چدا کردن نداشت، اما این یکی نرم بود طولش هم بدک نبود،
    یهو یه فکری به ذهنم اومد
    گفتم : اونو بزار بمونه ، از بالاش ببر، بعد این یکی شاخه رو میکشیم بیرون ،
    اونم گفت : باشه .
    البته امید زیادی نداشتم، شاخه طناب نبود که از این همه پیچ و تاب بیرون بیاد و هیچیش نشه، اما خوب هر متری که از شاخه حفظ میشد غنیمت بود،
    ده دقیقه بعد خداداد شاخه سرسخت رو تیکه تیکه کرده بود تا بتونه پنجه هاشو از میله های سرد حفاظ باز کنه ، حالا فقط یک ساخه تقریبا باریک باقی مونده بود و یک دنیا امید ، یک دنیا امیدی که یک طرفش حالا دست خداداد بود و یکطرفش دست من،
    شاخه اصلی رو دو تایی کشیدم به سمت بیرون
    کمی تکون خورد اما بیرون نیومد، جهت کشیدم رو عوض کردیم، گره ها و شاخه های ریز رو زدیم دست آخر دل رو هم به دریا زدیم که هیچی میخواد بشه، با یه فشار دونفره شاخه رو از جاش تکون دادیم ، شاخه آزاد شد اما ادامش بدجوری پیچیده شده بود تو دل حفاظ آهنی،

    ما ناچار بودیم و باید تلاش میکردیم همچنان ، ادامه هم دادیم، و شاخه اصلی رو کمکم بیرون کشیدیم ، خوشبختانه نشکست و بیرون اومد، حالا ادامش شاخه تقریبا باریکی بود که کوتاه هم نبود، و انگار درخت یه هدیه هم بهمون داد …
    بخاطر تکونهای شدید ادامه شاخه دومی از بالای درخت جدا شد و تازه فهمیدم این شاخه همچین هم ناچیز نیست، باریک بود اما بلند،
    باریک بود اما منعطف
    باریک بود اما دستش رو به جایی گره نزده بود ،
    به بیرون کشیدن ادامه دادیم و این کار تقریبا نیم ساعتی طول کشید
    درست مثل بیرون کشیدن تور ماهی گیری از دل دریا بود
    توی اون چند دقیقه من به این فکر میکردم که چرا وقتی شاخه داشت خودشو بین حفاظ جا میکرد من به فکر فرداش نبودم؟ چرا وقتی قرار بود هر روز این درخت رو ببینم اینقدر به راهی که برای خودش انتخاب کرده بی اعتنا بودم؟
    حاصل فکرهام یه تجربه بود، انعطاف و فکر فردا بودن میتونه خیلی چیزها رو عوض کنه …
    با صدای خداداد به خودم اومدم که گفت :” آقا سعید این شاخه رو میبری پشت بام؟ ”
    نگاهی به شاخه درازی کردم که حالا معلق مونده بود منتظر تصمیم من …
    گفتم : ” نه، بازم از پنجره ها باید بره ، اما این بار از روی پنجره نه از لابه لاش ” ….
    بعد یک ساعت یک ساقه باریک و دراز از روی پنجره ها مون رد شد، درست مثل بچه مدرسه ای کچل کرده چهره مسخره ای پیدا کرده بود که هیچ امیدی به محصول دادن اون ظاهر نبود، اما خوب تجربه نشون داده بود که این شاخه لخت اگه از زمستون و یخ بندونش جون سالم به در ببره از اولای بهار شروع میکنه به دست سبز رو از آستین بیرون آوردن و التماس آفتاب کردن …
    .
    یه کوچه از ساقه های بریده شده که میشد قلمه زد رو با طناب به موتورش بسته بود و بقیه چوبها رو برده بود بریزه تو سطح سر خیابون، خداداد کارش هم تمیز بود، اومد روی موتورش نشست ، کلاه دهاتیش رو روی سرش جابه جا کرد ، دکمه اورکت آمریکاییش رو بست و با هندلی عزم رفتن کرد ، خداداد از کوچه میرفت اما دیگه هیچ چیز مثل قبل نبود، درختی که داشت با شیشه لجبازی میکرد حالا رام شده بود، درختی که شاخه های شده بودن مثل موهای فرفری خودم حالا شده بود مثل صورت تازه بند انداخته دختری دهاتی که همیشه صورتش زندس، و از همه مهمتر یه امیدی تو دل خونه ما بود که بهار امسال زندگی ب یه شکل و شمایل دیگه خونه رو در آغوش بگیره …
    .
    —-
    صبحانه – نیمه شبی که قطعا منتهی به صبحی روشنه حالا شاید بی حضور ما، اما دنیایی که شهری و درخت و خانه مارو در آغوش داره با وجود بدعهدی زمستون هنوز به بهار دلخوشه …

    جمعه وسط ماه وسط فصل آخرین سال
    .
    یک پسر معمولی از جنوب شهر


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۱۱/۱۷ : ۱۱:۲۶:۲۱

    جوراب شیشه‌ای ….

    اون توله سگی که صدا در آورد بیاد بیرون
    آقا چرا فحش میدید؟
    بیا بیرون معلومه کار خودت بود توله سگ
    فحش نده مرتیکه ، میگم فحش نده ، من بابام مرده عوضی …
    ناظم بددهن و عصبانی بود و دانش آموز هم در حال و هوای بلوغ زودرس و عقب ماندگی تحصیلی، همکلاس بچه های ابتدایی بود اما جوو یکه بزن بودن نمیگذاشت کوتاه بیاید، دعوایی و اخراجی و یک واقعه باریک در تاریکی روزمرگی کودکانه ….
    اما برای من که همیشه متوسط بودم فرقی نداشت، همیشه وسطهای صف بودم، همیشه وسطهای کلاس بودم، نمره هایم متوسط بود، وضع خانواده مان هم متوسط بود ، یعنی توی منطقه و محله خودمان که جنوب شهر بود متوسط بودیم ، متوسط رو به غروب ، آن سالها غروب را دوست نداشتم ، بزرگتر که شدم تازه قدم رسید از بالای چند دیوار ببنیم غروب اصلا چیست کمی به غروب علاقه مند شدم ، مثل آن روز که در مدرسه دعوا شد ، آقای ناظم بچه ها برده بود توی راهرو مدرسه ، بیرون سرد بود ، بهمن ماه بود ، نم نم برف و بارانی هم بود که زمین را خیس کرده بود ، برای همین رفتیم توی راهرو تا مراسم روز نمیدانم چندم دهه فجر را برایمان برگزار کنند، یک دو جین از این بچه های دستمال و خود شیرین کن هم بودند که از روزهای قبل هی وسط زنگ میگفتد “اجازه، ما گروه سرودیم، گفتن قبل از زنگ بیایید کتابخونه، بریم؟ ” ، نمیدانم چرا ولی از این کارشان بدم میامد، شاید برای اینکه من توی گروه هایشان نبودم، فقط یک بار معلم کلاس سوم ابتدایی که خانم معلم چشم زاغی بود مرا انتخاب کرده بود برای یک اجرای ۳ نفره ، یک سوره کوتاه از قرآن را ۳ نفری باید میخواندیم ، خواندیم ، تجربه ای بود پر از استرس،خوب بود ، اما تجربه روز دعوا بهتر بود .
    آن روز بچه ها که حداقل ۶۰۰ نفر بودند توی راهرو جمع بودند ، جای نفس کشیدن هم نبود ، اینقدر بچه یک جا! اینهمه آدم که یکجا نمیشود، اما شد ، آن روزها همه چیز میشد، حتی در آن راهرویی که غیر از سیاهی و تاریکی و ازدحام بچه‌ها و چکمه های آنها چیزی به یاد ندارم هم امکان معجزه بود ، که رخ داد، معجزه اصلی توی کفشهای من بود که بی واسطه به پاهایم میخورد ، حتی جورابی واسطه نبود تا سرمای کف سالن را حس کنم…
    .
    صبح آن روز کمی برف آمده بود و توی حیاط یک لایه نازک برف نشسته بود ، من جورابهای بافتنی را پا کرده بودم که بروم مدرسه، مادر گفت چیزی از آشپزخانه آن سوی حیاط بیاورم، با آن جورابهای کلفت پشمی پاهایم توی دمپایی نمیرفت ، مادر باز درخواست را تکرار کرد ، این بار با صدای بلندتر، اصلا حال پوشیدن چکمه ها را نداشتم ، چکمه ها با آن جورابها به زور پایم میرفت، هنوز هم صبحانه نخورده بودم ، نه دل و دماغ بیرون آوردن جورابها را داشتم و نه حال پوشیدن چکمه ها را ، خواب آلود و غرق در گرمای جورابهای پشمی توی اتاق ، حیاط هم برفی بود ، سرد بود ، خیلی سرد بود، مادر برای بار سوم با تاکید و سری بالا حرفش را تکرار کرد، بیخیالی فایده نداشت ، باید میرفتم آن طرف حیاط ، چند پله سنگی تا توی حیاط و از آنجا چند قدم تا آن سوی حیاط ، حساب کردم با ۶ قدم میشود همه را رفت و با ۶ قدم برگشت، به کف جورابهای پشمی نگاه کردم که بعد از پوشیده شدنهای فراوان به لایه چرمی شبیه شده بود، کوبیده شده درهم و سفت، پیش خودم گفتم: حتما ضد آب شده ، برف هم که مثل بارون خیس نیست ، تا آب بشه پامو برمیدارم ….
    .
    فکرهایم تمام نشده بود که دویدم به سمت حیاط ، اولین پله را جهیدم ، دومی را دویدم و سومی را هم طی کردم ، پای اول توی حیاط نرفته بود که متوجه شدم برفش زیاد هم برف نیست ، لایه سفیدی روی یک لایه کلفت برف آبکی بود ، چیزی شبیه یخ در بهشت، بهشت بودنش که بهشت بود ، خانه کودکی ها بود اما آن روز بهشت سرد بود و آبکی، قدمها کوتاه‌تر و روی پنجه‌ای‌تر شد، تا آن سوی حیاط رسیدم فقط فهمیدم جورابم اصلا ضد آب نیست ، هنوز پاهایم گرم بود و بیشتر ترس از خیس شدن پاهایم را آزار میداد، خیس شدن جوراب در شروع یک روز زمستانی یعنی دردسرهای متوالی تا آخر روز، راه رفته را به سوی اتاق برگشتم ، جورابهایم کاملا خیس شده بود ، جورابهای پشمی گرم تبدیل شده بودند به جورابهای خیس و سرد ، پاهای کودکانه من غرق در سرمایی که چیزی را در میانه دلم میلرزاند، اما بیشتر از آن ترس دعوای مادر بود که مرا نگران میکرد، سه بچه قد و نیم قد دیگر که هر کدام ساز خودشان  را میزدند، دم ورودی به دور از چشم مادر جورابها را کندم و انداختم پشت درب اصلی اتاق، میدانستم تا وقتی برویم آنها را نمی‌بیند ، همین کافی بود، فکر آینده را نمی‌کردم، برعکس این روزها که فقط فکر آینده را میکنم و از امروز خبری ندارم ….
    .
    تمام طول صبحانه خوردن پاها را زیر خودم مخفی کردم که مادر نبیند ، چقدر دلم میخواست یک جعبه برای خودم میداشتم که چیزی مثل جوراب و تیله هایم را آنجا مخفی کنم ، اما نداشتم ، خیلی سال گذشت تا این کشو دراور مد شد و سمت چپ یکی از کشوها را با برادرم شریکی کردیم حریم خصوصی و خیلی سال دیگر گذشت که کمد گوشه یکی از بوفه‌ها مال ما شد، با قفل،
    اما آن روز صبح هیچکدام از اینها نبود، جورابی هم نداشتم ، چقدر دلم یکی از آن جورابهای شیشه ای میخواست که پای یکی از بچه های فامیل دیده بودم، میگفت عمه اش رفته کیش اینها را آورده ، من اصلا نمیدانستم کیش کجاس، اصلا کیش یعنی چه؟ مهم هم نبود ، مهم این بود آن جورابهای پلاستیکی شیشه ای خیلی قشنگ بود ، چقدر دلم همه چیز میخواست ، اما جوراب بافتنی ام خیس بود، بیشتر دلم میخواست مادر نفهمد که با جوراب رفتم توی حیاط، صبحانه تمام شد و من راهی مدرسه شدم ، بدون جوراب …
    .
    مراسم دهه فجر با دعوا شروع شده بود ، همین برنامه ها را کوتاه کرد، چه بهتر ، برنامه‌های لوسی هم بود که خوشم نمیامد، اما بد هم نبود ، بهتر از کلاس رفتن بود ، ولو میشدیم وسط راه رو، با یکی دو نفر که آنها هم مثل خودم با کسی نمی جوشیدند می‌جوشدیم و کنار هم الکی به همه چیز میخندیدیم ، اما آن روز همینطوری هم تمام نشد، مراسم تق و لق شده بود و انگار همه میخواستند بروند سر کلاس، آن یکی ناظم هم که همکارش یک کتک اساسی خورده بود ترس داشت نکند اتفاق بدی بیفتد، اتفاق هم افتاد اما اتفاق بدی نبود ….
    .
    آن سال ثلث اول معدلم ۲۰ شده بود ، اتفاقی که فقط توی دانشگاه به آن نزدیک شدم وگرنه ۲۰ شدن همه نمره‌ها یک چیز محالی شده بود، ناظم همانطوری با چشمهای تیزکرده مراقب بود بچه‌ها حرکتی نکنند تا دستور از طرف دفتر آقای مدیر برسد، چیزی از ته سالن حواس ناظم را پرت کرد، سریع ۶۰۰ جفت چشم چرخید به آن سمت ، خانم معلم ما بود ، کیسه ای دستش بود و به ناظم اشاره ای میکرد ، توی کیسه بسته های رنگی بود ، ناظم با آن لهجه شمالی گفت : آخه وقت نمونده که …
    .
    معلم ما از بین بچه ها آمد جلوی سالن ، ناظم هم کمک کرد سریعتر کارش را بکند ، گفت بچه های کلاس ۳\۱ که ثلث اول نمره های خوبی آوردن رو میخوایم تشویق کنیم ، اسم ۸ -۷ نفری را خواند ، اسم من را هم خواند و بعد دو سه تا اسم دیگر ، اصلا نمیدانستم باید چه کار کنم ، اگر میگفتند کفشهایت را در بیاور برو روی میز چه باید میکردم؟ بدون جوراب و آن پاهای یخ زده، جلوی آن همه همکلاسی ، مخصوصا خانم معلم ، با آن چشمهای زیبایش …
    .
    از بین آنهمه پا رد شدن با آنهمه فکر از رد شدن صبح سرد برفی حیاط هم سختتر بود، فقط میدانستم باید اطاعت کنم ، سرم پایین بود و با یک شوق و ترسی رفتم جلوی جمعیت  ، اصلا اینکه چطوری جایزه گرفتم و برگشتم را یادم نیست ، همه چیز مثل این عکسهای ایسنتاگرام فیلتر شده بود و حاشیه هایش تاریک بود ، وقتی برگشتم وسط جمعیت از بس ریختند سرم که ببینند جایزه چه بوده مثل بازیکنان راگبی بسته را زیر خودم پنهان کردم و از دست همه در رفتم، کاغذ کادوی نیمه پاره را چپاندم توی کیفم، همه را فرستادند کلاس و زنگ آخر هم نمیدانم چه بود و تمام شد و بچه ها همچنان آویزان بودند که ببینند توی کادوی ما چه بوده ، اصلا حس خوبی هم نداشتم، حس تعلیق و تمسخر یا نمیدانم شاید شکه بودم از اینکه به من هم کادو بدهند، کلاس تمام شد و همه رفتند خانه ، اما طاقت نداشتم ، همه اش دستم توی کیفم بود بی آنکه نگاه کنم کادو را لمس میکردم ، تصور درستی در ذهنم شکل نمیگرفت، آخر سر پشت درب مدرسه به دیوار تکیه داده و بسته را بیرون کشیدم، خیابان خیس و خالی ، کمی سرد اما ساکت شده بود ، نزدیکهای ظهر بود ، چسبهای کادو کنده شده بود ، گذاشتم به حساب فشارهایی که بچه ها آورده بودند ، کاغذ کادو هم کمی برای آن بسته کوچک بود ، اما هم نبود ، این چیزها هیچوقت برایم مهم نبود ، مهم کادو بود ، همه چیزهای دنیا توی آن بود، یک حوله آبی با طرح اردک، یک حوله شخصی ، تا آن روز  به غیر از مشقهایم هیچ چیز شخصی نداشتم، اما الان دیگر یک حوله شخصی داشتم ، مخفی کردن صورت توی آن حوله آبی مثل غرق آبی آسمان شدن بود …
    .
    اما جایزه به آن حوله ختم نمیشد، ادامه داشت، و تازه وقتی به ادامه‌اش رسیدم دلیل پارگی چسبها را فهمیدم، جوراب دستباف خودم بود ، هنوز بوی خشک شدن روی بخاری میداد، آن جوراب تنها هم نبود ، یک جفت جوراب دیگر هم بود، یک جوراب شیشه ای با گلهای شفاف که آنطرفش پیدا بود، انگار اسم مدلش ماندگل یا همچین چیزی بود ،هماهنجا از زور سرما جوراب پشمی را کشیدم روی پا، جوراب شیشه‌ای را هم با ذوق از روی آن پوشیدم، آن یکی لنگه را برعکس پوشیدم، یعنی اول جوراب شیشه‌ای و بعد جوراب پشمی ، جوراب شیشه‌ای لایه نازک پلاستیکی بود روی پاهای سیخ کودکانه که به سادگی در تنگنای پر پشم کفش و جوراب فرو میرفت، حوله را چپاندم توی کیف و کاغذ کادویی که بخاطر هدیه اضافه شده توسط مادر در وسط مراسم پاره شده بود را هم نگه داشتم، تا خانه راه گرم بود ، همه چیز عالی بود و همه کوچه‌ها پر بود از پرچمهای رنگی ، همه جا سرود انقلابی پخش میشد، جلوی مسجد پر شده بود از جمعیت ، همه چیز روشن بود ، تاریکی تمام شده بود و پاهای کودکانه من گرم  …
    .
    از سر کوچه تا انتهای آن را با همان دستهای پینه بسته طی کرد ، با صدای نصفه و نیمه فریاد میزد ، جوراب شیشه ای ، جوراب حوله ای ، جوراب زنانه  ، هنوز صدای پیرمرد جوراب فروش توی کوچه مانده و همه بادهای سرد این شبها نتوانسته آن را محو کند، پنجره را کمی باز میکنم تا شب بیرون خانه حبس نشود ، باز میکنم تا شب  انگشتهایش را بیاورد توی اتاق گرم کند، آسمان انگشت یخ زده اش را صبح میچسباند پس گردن هر بچه ای که از خانه میرود بیرون ، پس کمی اینجا گرم شود بهتر است ،
    چیزی هم به صبح نمانده و یکی دو ساعت دیگر باز صبحی از صبح های دهه فجر ، نمیدانم آیا هنوز بچه ای هست جوراب شیشه ای دلش بخواهد یا نه اما میدانم حتما جایی بچه یا هست که دلش هدیه بخواهد، مثل من که دلم هدیه صبح را میخواهد ، نور میخواهد ، اتفاق خوب میخواهد ….
    .
    پس به انتظار اتفاق صبح ، اتفاق خوب صبح با کاغذ کادوی کهنه و نیمه پاره‌ای بیدار خواهم ماند …

    صبحانه
    یک پسر معمولی از جنوب شهر


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۶/۰۵ : ۱۲:۵۵:۰۶

    ظرفیت …

    ماهی ها حرف نمیزنند ، فقط بی صدا می‌میرند، ماهی مرد، بی آنکه آخی بگوید، بی آنکه اعتراضی به مردن کند، بی هیچ صدایی مرد و روی آب سرگردان شده است، بی اختیار با چشم و دهانی خیلی بازتر از حد معمول …
    ،
    معمولا نزدیک ساعت ۱۱ به ماهی‌های باقی مونده از عید امسال و پارسال و پس پیار سال غذامیدم، نمیدانم چی شد که دیشب یادم رفت ، شاید کسی صدا کرد و یا …
    نمیدانم
    حدود سحر بود که یادم افتاد ماهی‌ها گشنه ماندن ، راستش خودشان یادم انداختن، از بس شلپ شلوپ کردند که یعنی ما گشنه‌ایم، منم پا شدم ظرف غذاشون که یه کیسه پلاستیکه با عکس ماهیه رو برداشتم ، غذاشون دونه‌های ریز سفت بد بویی هست که دقیق نمیدونم چیه اما ماهی ها دوس دارن ، یعنی چاره دیگه ای هم ندارن، باید دوس داشته باشن ، تو همین آکواریوم چیز دیگه ای گیرشون نمیاد ، همیشه مثل اینکه بخوام تو غذا با دست نمک بریزم با دو تا انگشت از توی این کیسه از اون دونه‌ها بر میدارم و میریزم براشون ، مثلا شما فرض کن ۳۰ تا از اون دونه ریزا میریزم برا ۱۱ تا ماهی، اما دیشب دستم خیس بود مثل چند بار دیگه که این کارو کرده بودم ظرف رو کج کردم که آروم آروم از خود کیسه براشون بریزم ، اما تاریک بود یا شاید من چشمم ندید و بیشتر از معمول ریخت، مثلا فرض کنید ۶۰ تا یا ۸۰ تا دونه به جای ۳۰ تا ، گفتم خوب خوشبحالتون شد ، برید ، ماهی ها پرا کنده شدن و من هم رفتم دنبال کارم …
    نزدیکای روشنی صبح بود که یک نگاهی به آب نچندان تمیز آکواریوم کردم دیدم خیلی با آرامش دارن ول میخورن و گاهی به این غذاهای اضافه مونده نوک میزنن ، بی اعتنا رد شدم …
    مثل همیشه روی زمین خوابیدم. روی یه جاجیم خیلی قدیمی که حدودا ۵۰ سال عمر داره، یادگار مادر مادربزرگه ، وقتی میخوابم یکی از نماهای جلو چشمم میشن این ماهیها، امروز که بعد یک خواب کوتاه بیدار شدم چیزی رو دیدم که اصلا دوست نداشتم،  انتظارش رو هم نداشتم ، باورم هم نمیشد و دوست هم نداشتم باور کنم ، اما حقیقت رو هرچقدر هم که باور نکنی تبدیل به دروغ نمیشه ، بازم حقیقته …
    دو تا از ماهی‌ها روی آب بودن ، یعنی دیگه نمیتونستن برن توی عمق، با چشمای باز و حرکتایی که هیچ اختیاری روش نداشتن و همش حاصل جبر فیزیکی حرکت آب بود، دو تا از ماهی ها مرده بودن …

    بر خلاف همیشه جستم و از جا بلند شدم …
    مات مونده بودم که آخه چرا؟ ماهی که ۲ سال عمر داره چرا مرده ، اونم ۲ تا با هم؟؟!! اما وقتی دقت کردم فهمیدم ای دل غافل، موضوع چیز دیگس ، انگار سهم نشناسی من اونا رو اینطوری کرد، شکم باد کرده اون دوتا ماهی نشون میداد که بعله، پر خوری کردن و به اون روز افتادن…

    راستش میدونستم ماهی ها اندازه شکمشون رو نمیدونن ، هر چی باشه میخورن ، اینقدری میخورن تا بترکن ، شاید برا همینه که تو طبیعت همچین راحت غذا گیرشون نمیاد، مثلا مثل علف که برا گوسفندا و کلا چهار پاها هست اگه برا ماهی ها بود گمونم همشون تلف میشدن ، قبلا هم تجربه داشتم که اگه غذا زیاد باشه ماهی‌ها هی میخورن هی میخورن هی میخورن تا بترکن، اما این بار وقتی شد که اصلا توقع و انتظارش رو نداشتم ، چون این ماهی‌ها رو قوی فرض میکردم که دیگه تجربه دارن تو خوردن و نخوردن و این چیزا …
    فکر میکردم هرکسی یه تجربه ای داشته باشه ازش استفاده میکنه ، فکر میکردم اونا چون بزرگ شدن و  الان میشه بهشون اختیار داد هرچی میخوان بخورن ، ظرفیت دارن ، مدیریت دارن ، شعور دارن …
    راستش وقتی تخلیشون کردم و وقتی خواستم جاشونو تمیز کنم ، به یه چیز فکر کردم، به اینکه حال اون ماهی وقتی می‌مرد چطوری بود؟ ماهی که حرف نمیزنه ، صدا نداره ، صدای مردنشو کسی نمیشنوه، برعکس وقتی گشنشه حتما موقع مردن نمیتونه تکون بخوره ، درد داره؟ یعنی …

    اما چیزی که منو برد به فکر این بود: اون وقت نماز صبح مرد ، یعنی وقتی مَرد که ما دعا میکردیم خدایا به ما بیشتر از اونی که داریم بده ، میگفتیم خدا بدیهای مارو ولش کن و فکر کن ما الان یه آدم خوبیم حالا هی بهمون روزی بده ، درهای رحمت رو باز کن یه جوری که نتونیم جمعش کنیم ، یعنی دقیقا اینا رو هم اگه نمی‌گفتیم تو دلمون همین بود ، مثل شبای قدر که بالاخره ما که سالی ۱ بار میریم مسجد دیگه انگار رفته باشیم پیش خزانه دار عالم هرچی دلمون میخواد و فکرمون میرسه ازش میخوایم ، اما …
    چون باید مثبت نگاه کرد نکته خوبش بنظرم اینجا بود که باز کردن درهای روزی ماهیها رو به کشتن داده بود، یعنی بخاطر جو گرفتگی کسی که واسطه روزی اونها بود و نتونسته بود ظرفیت درک بنده های تحت اختیارشو درک کنه مرده بودن ، حالا اونا هرچی بگن و بخوان ، شعورشو که ندارن ظرفیتشون چقدره ، من باید دقت میکردم، خوب این یعنی ما یه چیزی لازم داریم که نباید فراموشش کنیم …
    مثلا اگه بگم برو از انتهای اون دشت پر از طلا هر چقدر میخوای بار کن بیار مال خودت باشه ، ممکنه بخاطر طمع، نشناختن ظرفیت و خلاصه درک نکردن شرایط خودمون زیر باری که برداشتیم بمونیم ، ممکنه زیر همون بار طلا له بشیم و حتی حمالی خوبی هم نکرده باشیم ، فقط رفتیم فنا شدیم و بعدش هیچی ، یعنی عمرمون به آخر رسیده و ما تو راه برگشت از دشت طلا زیر بار طلا له شدیم یا هی بارو گذاشتیم زمین از سرش خالی کردیم و حرص خوردیم و فکرمون مونده پیش اون طلاهایی که ریختیم دور و باز حمالی دادیم و این کار اینقدر طول کشیده که دیگه غروب شده و زندگی تمومه ، حالا آخر زندگی رسیده و با یه بدنی که فقط تو زندگی بار کشیده و همش غصه طلاهای از دست رفته رو داشته و نه براش بدن مونده و نه اعصاب و نه حتی خاطره یه لذت خوب چند لحظه تا غروب رو نگاه میکنه و حسرت میخوره که ای کاش ظرفیتمو میشناختم و ای کاش اصلا دنبال این چیزا نبودم و ای کاش ….
    .
    وقت سحره و من دارم به باغچه کوچیکی نگاه میکنم که تو تاریکی شب اصلا هم معلوم نیست ، اما میدونم یه جایی وسط اون تاریکی دوتا ماهی کوچیک خوابیدن که مردنشون حاصل طمع خودشون و بخشش بی دلیل من بوده ، شاید هم اینا یه پیامبرایی بودن که اومده بودن واحد عملی این درس رو به من و شما بدن و برن ، شاید …
    اما هر چی هست من با همین لیوان چایی نعنا و نبات که نمیدونم چرا خنک نمیشه رو به روی اون گلدسته کوچیک مسجد محل وایستادم و منتظرم اذان بشه ، و پیش خودم میگم خدایا اگه چیزی میخوای به ما بدی قبلش ظرفشو بده ، یا اندازه ظرفمون بده که حداقل مثل این ماهی ها اسیر طمع و بی ظرفیتی خودمون نشیم ، خدایا این شهر که الان خیلی‌ها شون خوابن پر شده از آدمایی که سر تغییر ۴ تا عدد رو تابلو دلار فروشی ها خونشون از این محله ما رفته اون کله شهر، سینه کوه و اگه همینطور ادامه پیدا کنه ممکنه برن اون طرف کوه، مثل همون وقتی که از اونطرف کوه اومدن، خدایا میدونی که آدمای بیظرفیت نخاله حساب میشن بین جمع آدمها ، نکنه ما از اونا بشیم؟ میدونی که همه سالهایی که آدمها رو تو مدرسه و دانشگاه و اینجور جاها نگه میدارن برا اینه که ظرفشونو درست کنن و بی ظرفیتی نکنن، پس خودت که هوای ما رو داری این ظرف ما رو هم در نظر داشته باش ، به ما ثروت قناعت بده ، نه اینکه پول دار نباشیم ، نه ، اینکه داشته باشیم اما ریخته باشیم تو یه ظرف جدا، حسابش رو کمر زندگیمون نباشه، لطفا ، مرسی هانی …
    دیگه برم هوای باقی ماهی‌ها رو داشته باشم ، چون ممکنه مردن اونا درس نداشته باشه و فقط دردسر جابجا کردنشون بمونه برام


    صبحانه – کمی مانده به شروع یک روز مردادی – نزدیک سحر ، هوای خنک شهر و باد ملایم و موسیقی دونه ها سرگردون بارون که نمیدونم چرا نمیاد …

    یک پسر معمولی از جنوب شهر


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۵/۱۲ : ۰۲:۳۳:۰۳

    کارت نون …

    گمونم ۳ هفته قبل بود که مادرم از خونه مادر بزرگم زنگ زد و گفت یه خانمی میاد دمِ در، از رو میز پایین یه کیسه کوچیکه بده بهش، وقتی اون خانم زنگ زد و از پشت اف اف سراغ مادرم رو گرفت گفتم: نیست اما امانتی گذاشته براتون ،

    خواستم اون کیسه رو ببرم براش که روی پله‌ها از دستم سر خور و افتاد ، چیز شکستنی توش نبود، یه مقدار پول بود و چند تا دونه مقوای مهر خورده، یه مهر عجیب و ساده ای داشت ، دقت نکردم و جمع کردم بردم دادم به اون زن، پیرزنی بود افتاده با چشمهای تو رفته و چادری مشکلی که انگار کیسه‌ای کشده بودند روی اون توده کم حجم استخوانی، تقریبا ۱۰ روز قبل دوباره به واسطه مریضی پدربزرگ مادرم خونه اونها بود و باز همون موضوع تکرار شد، با این تفاوت که این بار خودم در ِکیسه رو از روی فضولی باز کردم، ترکیب همون بود با کمی تغییر در تعداد کارتهای مهر خورده ، چند ساعت گذشت و یکی از زنهای همسایه که قبلا تو کوچه ما بودن اومد درِ خونه و یه امانتی داد برای مادرم، کیسه پلاستیکی بود و توش رو بدون باز کردن دیدم ، یه سری حدود ۵۰ تایی از همون مقواهای مهر خورده بود، خواستم غروب از مادرم بپرسم اونا چیه؟ که یادم رفت و وقتی هم یادم اومد هی جور نمیشد که بپرسم.

    سر هفته یه سری از جوونهای محل که زمان جوونی ما (مثلا الان خیلی پیرم ) بچه بودن روی داربستی که سر خیابون بسته بودن پرچم یامهدی با پارچه‌های رنگی رنگی میزدن، بین اونا هم از این برگهای نمیدونم چی چی میبستن که طاق نصرت درست کنن، بغلشم یه جایی درست کرده بودن برای شربت پخش کردن، یه زمانی که ما هنوز انرژی داشتیمو اینطوری از جمع آدمها دور نشده بودیم یه پامون تو این بساطها بود، از صبح تا نصفه‌های شب میچرخیدیم تو این جمع‌ها و هر کاری میکردیم که فقط خونه نریم و یه تنوعی باشه برا خودمون، حتی خستگی رو به روی خودمون نمیاوردیم که یه وقت شورو هیجان جمع رو از دست ندیم، مثل زمان بچگی که هیچ دلمون نمیخواست حتی ۱ دقیقه مهمونی پر از بچه خرده‌های فامیل رو از دست بدیم و تا آخرش مثل جغد چشمامونو باز نگه میداشتیم، آخرش مثل این لپتاب که یهو باطریش ته میکشه، خاموش میشدیم و بابای بخت برگشته ما باید هر ۶ تا بچش رو دونه دونه بغل میکرد و میبرد تو ماشین، گاهی  هم که نمیتونست ماشین کسیو قرض بگیره و ما رو ببره مهمونی خودش مجبور بود نصفشونو بغل کنه دو تاشونو زوری زوری بیدار کنه و یه کوچیکشم بده بغل مامان که این لشکر خسته رو برگردونه خونه، خلاصه هم از بچگی گذشته و هم از وقتایی که عین گربه از این درو دیوار آویزون بودیم و بساط جشن شعبان و بعد شبای احیا و بعد هم ماه محرم رو علم میکردیم ، الان اگه بخوام از این دار بست بالا برم عینهو گربه حامله همسایه میشم که زوری با اون شیکمش میخواد خودشو بالا بکشه و همش خدا خدا میکنه زودتر این سربالایی تموم بشه …

    خلاصه همون روز نزدیک غروب رفته بودم از بستنی فروشی حاج عزیزالله که از قدیم تو محله ما مغازه داشته و الان بچه هاش همون کارو میکنن برا مادرم بستنی فالوده سنتی بخرم ، خیلی دوس داره و از معدود چیزاییه که با کسی قسمت نمیکنه، سر  همون خیابون طاق نصرت رو دیدم که چراغاشم بستن و خیابونی که همیشه یه روشنایی متوسط داره الان عین روز روشنه و اصلا جنب و جوشهای عادی مردم تو خیابون یه طور دیگه شده ، البته از سر اتفاقای چند روز قبل که شامل تیم ملی و یه سری حاشیه‌های بی اهمییته مردم مهربون تر شدن و این موقع هم که نیمه شعبان میشه مردم بیشتر از قبل مهربون و با مرام میشن ، نشون به اون نشون که شاگرد نونوایی که شبیه ناخدا اسماچه اما همیشه تو آیینه خودشو شبیه جورج کلونی می‌بینه و اصلا جواب سلام ما رو هم نمیده اون روز سر شوخی رو باز کرده بود و مثلا تیکه مینداخت ، به من که بستنی دستم بود با خنده و لهجه گفت “لیس بزن ببین شیرینه ” مثلا خیلی خوشمزه بود و تیکه باحالی انداخته بود ، منم بهش گفتم اونکه دستته لیس بزن دندونات تیز بشه برا سلامتیت خوبه ، به دستش نگاه کرد دید سنگ نمک دستشه ، تو حالت عادی دعوا میشد اما اونروز خندید و با خنده یدونه نون گرفتم ازش و رفتم ، برا برگشتن به خونه باید از زیر اون پرچمها و اون چراغها رد میشدم ، پرچمهای بزرگ و کوچیک که سفت بسته شده بودن موجهای ریزی توشون افتاده بود و باد اونا رو هی بازی میداد ، لامپهای رنگی هم همراه با اونها تلو تلو میخوردن و یجورایی انگار وسط یه باغ مصنوعی یا صحنه نمایش داری راه میری ، حال خوبی بود و من هم از قصد اومده بودم اونجا تا با این بهونه از زیر اون طاق نصرت رد بشم و خیلی چیزا رو مرور کنم ، دیروز غروب که میشد شب نیمه شعبان رفته بودم تو خیابون که دیدم همون پیر زنی که چند روز قبل اومد و اون امانتی رو گرفت جلوتر از من داره راه میره ، مقصدمون یکی بود ، نونوایی ، رفتم و دیدم یه چیزی شبیه پول داد به شاطر و ۲ تا نون گرفت ، زیاد دقت نکردم اما بعدش تو دست شاطر دیدم همون مقواهایی هست که تو امانتی دیده بودم ، خواستم بپرسم اینا چیه اما بخاطر حضور کسای دیگه نپرسیدم ، شاید کمرویی باقی مونده از بچگی دلیلیش بود ، اما دلیلش هرچی که بود یه سوال بزرگ و بی جواب برام باقی مونده بود ، برگشتم خونه دیدم مادرم پای تلفن داره مادر بزرگم رو درباره داروهایی پدر بزرگی که چند روز قبل قلبشو عمل کردن راهنمایی میکنه، دیگه این سری منتظر موندم تا صحبتش تموم بشه و در همین بین توی کیفش که رو مبل ول شده بود یه سری دیگه از همون کارتا دیدم، سوال هی برام جدی تر میشد و هی برام مساله بزرگتر میشد که اینا چیه؟ …
    تلفن رو هنوز گذاشته بود که پرسیدم : اینا چیه؟ گفت : کدوما ؟ گفتم همین برگه‌های که مهر خورده ، چیه که اینقد بده بستون هم داره ؟ به جای پوله ؟ چیکارش میکنید؟ سوالهام که بی جواب می‌موند هی سوال دیگه مطرح میکردم و هی با لحن دوستانه تر میپرسیدم که شاید جواب بده اما نداد ، رفت سر کیفش و گفت : برو به بابات زنگ بزن بگو امشب بیاد یه سر بریم خونه مادرم اینا ،شب عیده زشته نریم، سابقه نداشت هچین چیزی ازم بخواد و منم که دیدم نمیخواد جواب بده سریع از خونه زدم بیرون و رفتم نونوایی، تعطیل کرده بود و شاطر داشت سوار موتورش میشد که بره، بی مقدمه پرسیدم این کارتا چیه که باهاش نون میدی ؟ اونم که انگار انتظار شنیدن این سوال رو داشت بدون تعجب گفت: هیچی ،  هر کارت یدونه نون، نذره، کمکه، اصلا هیچی ، خنده ای کرد و حرفهای نیمه خوردش رو قورت داد و  هندل زد و رفت ….
    من رفتنشو با چشم دنبال میکردم و تازه تونسته بودم حلقه اتصال اون بده بستونها رو کشف کنم، من تازه فهمیده بودم وقتایی که سالاهای قبل ما داشتیم داربست برای طاق نصرت می‌بستیم و یا الان که فقط از دور نگاش میکنیم و توی دودوتا چارتای زندگی خودمون گیر کردیم یه عده دارن دونه دونه حساب نونهایی که از سفره یه سری ممکنه کم بیاد رو میکنن و نمیذارن سفره هاشون خالی بمونه ، من تازه فهمیدم که جامعه چطوری میتونه هوای خودشو داشته باشه اونم بدون نیاز به دستور دولتی یا بدون بوق و کرنا کردنهای شهرداری و یا چمیدونم بدون خبردار شدن هر کسی، الان یک ساعتی از وقت اذان صبح گذشته من منتظرم اولین اشعه‌های آفتاب روز عید نیمه شعبان روی درخت خونه ما بخوره ، الان میون صدای صدتا گنجشک که گمونم دارن با هم میگن این چرا خیلی وقته از ما هیچی نمینویسه، افق نگاهم یه جایی غیر از روزهای دیگس، دارم به بالای پرچمهای یا مهدی تو خیابون نگاه میکنم که لامپهای بینشون هنوز روشنن و تو خلوتی صبح همون پیر زن دوباره داره میره سمت نونوایی تا سر صبح اولین مشتری نونوایی باشه که یه بار دیگه حلقه اتصال اون فعالیت اجتماعی بی سرو صدا باشه ،و من از این طبقه بالا خیره شدم به تکون خوردن چادر پیر زن که هماهنگ با پرچمها به نشونه اعتلای فرهنگ نوع دوستی ریز ریز موج بر میداره و کادر بسته و بسته و بسته تر میشه ….

    صبحانه – گرگ و میش صبح نیمه شعبان – شهری که تو هوای صبح کمی خنک مست خواب از کم خوابی شب های گرم عیده و چشمهایی بسته حدود ۱۰ میلیون همشهری که این روزها چراغونی شهر حداقل ۱ بار اونا رو هل داده تو حال و هوای شادی مردم.

    یک پسر معمولی از جنوب شهر


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۳/۲۳ : ۰۳:۵۵:۱۸

    به افتخار فاصله …

    انسان که باشی و خواسته ناخواسته بیوفتی در شهری که بعد از ۳۰ سال زندگی هنوز سر و تهش را کشف نکردی و بنا بر یک ناخواسته دیگر کارَت بشود با قلم بازی کردن و چشم گذاشتن و استخوان فرسودن و روح شخم زدن و عمر کاستن برای فکر کردن و نوشتن، تازه میفهمی هر حرفی یک ابزار شده است در زندگی، اما خب، ابزار هم عیب میکند دیگر …
    البته این عیب از آن دست عیبها نیست که نشود درکش کرد و یا از آن یکی دیگر دسته ها نیست که بشود از آن گذشت، این عیب میخکوب میکند همه فکرت را…

    به افتخار فاصله - صبحانه - یک پسر معمولی از جنوب شهر

    به افتخار فاصله – صبحانه – یک پسر معمولی از جنوب شهر

    همیشه برام سوال بود که چرا این کلید فاصله روی کیبرد اینقدر بزرگه !؟ مگه نمیشد اینو کوچیکترش کرد و یا اینکه اصلا این چه فایده داره که اینهمه جا بگیریه و الی آخر…

    اما مثل یک وقتهایی که ته کمد لباسها دنبال جوراب میگردی ممکن است دست نوشته ای را بیابی که مسیر زندگیت را عوض کند و اصلا هم یادت برود جورابی که برداشته ای شکاف مشخصی دارد و انگشت شصت پایت از آن به دنیای بیرون سرک خواهد کشید و یک وقت وسط جمعی رمزو راز زندگیت را بر ملا خواهد کرد، حال بگذریم که آن دست نوشته کار خودت بوده، گیریم با چند سالی فاصله، مثلا یک نوشته از روی اعصاب خردی و ناراحتی دوران دبیرستان …

    مشکل از اینجا شروع شد که کلید فاصله یا همان اسپس روی کیبرد از جا درآمد و من فکر کردم خواسته خود شیرینی کند . اما انگار زیر ضربات این چند وقته فیلسوف شده و خواست درسی بدهد به این بنده حقیر، و درس داد و تمام شب را با آن فکر کردم و اشک ریختم و خندیدم برای چیزی که بعدا میگویم …

    اگر چیزی مثل ” ز ” و یا “ن” و یا هرچیز دیگر از کار می افتاد زیاد مشکلی نبود. با آنها که نمیشود چیزی نوشت و اصلا هیچ کس هم نمیاید توی نامه‌ای کتابی یا چمیدان روزنامه‌ای جای خالی باقیمانده خط را بنویسد خدافظظظظظظظظظظظ.
    هزار تا از این “ز” که باشد بدون “ن” “زن” نمی شود و حتی اگر “ز” باشد ” ن” هم باشد اما “الف” نباشد “ناز” کردنی در کار نیست که کسی ناز کند و آن یکی بخواهد نیاز کند و یکی آن یکی را آنقدری بخواهد که چیز دیگری نخواهد، البته نبودنش بعضی وقتها بد هم نیست اگر زن باشد و الف نباشد زنا هم نمیشود که این جای شکر دارد،
    اما
    نکته مهم اینجاست که خیلی چیزها نوشته میشود اما خوانده نمیشود مثل “و” در “خواندن” و یا مثل “دوستت دارم” در نامه ای که هیچگاه به دستت نمیرسد. بیشتر…


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۳/۱۸ : ۱۲:۴۰:۴۰

    ایستگاه پایانی، لطفا قطار را ترک کنید …
    زن - توت - داستان - مترو - صبحانه - سعید نوری آزاد

    زن – توت – داستان – مترو – صبحانه – سعید نوری آزاد

    زن به حرف نوار ضبط شده مترو که با صدای زنانه هی هشدار می‌دهد و نام ایستگاه‌ها را اعلام میکند گوش داد و از قطار پیاده شد، با خستگی تمام آخرین قطار شب را در آخرین ایستگاه شهر ترک کرد و با تعادلی که مرحمت یک پلاستیک حاوی توت حفظ شده بود به سمت پله برقی ایستگاه رفت، پله ها یکی بعد و قبل دیگری سعی میکردند شیار ما بین خودشان را پر کنند و مثل انگشتهای دو دست توی هم چفت شوند و یک حایل درست کنند که یک وقت پاشنه پای زنه توت به دست لای پله‌ها گیر نکند و چرت نصفه نیمه‌اش پاره نشود .

     

    زن با خستگی مشهود با دستی که حلقه تاهل روی انگشت دوم دست چپش جا انداخته بود کیسه‌ی توتهای تکانده شده از درخت حیاط شرکت را به خانه برد، توی مترو کسی پرسید: توت کیلویی چند خریدی؟ گفت : نخریدم ، تو حیاط شرکت درخت هست ولی کارمندا روشون نمیشه برن بچینن، اما من رفتم چیدم ببرم خونه با شوهرمو مامانم بخوریم ، بزار اونایی هم که روشون نمیشه خجالت بخورن، و بعد خندید و بعد همان صدای اول صحنه …
    یکی از پارامترهای قابل رقابت تهران با خیلی جاها همین درختهای توت است ، آنهم مخصوصا تو محله ما ، چون این محله یه زمانی برای شازده ها بوده و میخوره به زمان تصاحب کردن زمینا توسط مامورای شاه اونا هم همه رو وقف کردن که ملک رو کسی نتونه سند بزنه، اولین چیزی هم که اون شازده وقف کرده همین درختای توت بوده ، گفته اینا مال مردمه ، همه ازش بخورن و کسی هم قطعشون نکنه تا وقتی خودشون خشک بشن . راستش نصف بچگی من در حاشیه این درختای توت گذشت، یا زیرش بودیم منتظر فرود موفق این توتهای درشت و سفید و یا اگه میتونستیم بالاش بودیم و در پی یه شاخه که بشینیم در معیت کرمای ابریشم از میوه هاش تغذیه کنیم و کیف کنیم از این درختایی که قرار نیست نگران اومدن صاحبش باشیم ، لازم نیست نگران تموم شدن توتهای درختای تو محله باشیم که الان تعدادشون یک دهم قبل هم دیگه نیست، چون همه چی تو مغازه ها آماده هست و اصلا نمیخواد به روی خودت بیاری که بخاطر اضافه وزن نمیتونی از درخت بالا بری و تقریبا هیچکس رغبت نمیکنه دلا بشه و توتهای افتاده روی زمین رو برداره ، انگار همه با هم تصمیم گرفتن لذت میوه سر درخت خوردن رو فراموش کنن. انگار همه یاد گرفتن بیخیال این باشن که تو بچگی شرط میکردیم قبل آفتاب زدن بریم سر وقت درختا چون اون موقع پشه و مورچه و کرمها نیستن و میوه ها اون موقع خوردنی تر هستن، انگار هیشکی یادش نیست دراومدن آفتاب رو از بالای درخت دیدن چه لذتی داره …
    اصلا مهم نیست که کسی یادش هست یا نیست ، مهم منم ، مهم تویی ، بقیه رو ولش کن، ما خودمون دوتایی منتظر صبح می‌شینیم تا هوا روشن بشه و صبح بزنه و کرمها و حشرات بزارن از درخت فکرمون برن و جاشونو توتهای شیرین شهر پر کنه ، توتهای سفید و آبدار محصول اردیبهشت فقط به اهالی صبح میرسه …

    صبحانه – صبح آخرین روزهای اردیبهشت – هوای بیشتر از معمول خنک یک شهر کوهپایه‌ای همراه با صدای اذان صبح و تلاش یک پنکه برای حفظ تعادل دنیا بی اونکه سرو صدایی کنه.

    یک پسر معمولی از جنوب شهر


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۲/۲۸ : ۰۳:۰۳:۰۸

    دختر سر برهنه بهار ….

    نمیدانم ساعت چند عصر بود که دیدم اتاق تاریک شده و هوا مثل غروب تاریک، ساعت قابل اعتمادی هم دم دستم ندارم تا از روی ساعت بفهمم چه وقت است، یکی روی دیوار است که چند صباحی مطابق قاعده ساعتهای سالم و سازگار در دایره مشخصی دنبال لحظه موعود میگردد، اما خوب با این باطری هایی که ۴تایش را هزارتومن از دست فروشهای مترو خریدم به ادامه راه اعتباری نیست، دنبال لحظه موعود رفتن انگیزه قوی میخواهد و این باطری های معلوم الحال هیچ جای گلوی ساعت گیر نمی‌کنند که به عشقش این ساعت بگردد دنبال وقت دیدار، همین شده است که فقط ساعت ده دقیقه مانده به دو را نشان میدهد، البته نمیدانم ده دقیقه مانده به ۲ شب است یا روز، یک ساعت هم گوشه این مانیتور به شیوه غربی حرکت موزون میرود اما خوب فرهنگ و معیارشان با ما جور نیست و خیلی وقتها زمان را یک ساعت عقب و جلو نشان میدهد، ساعت ما همان خروس بخت برگشته بی مرغی است که در خانه یکی از همسایه‌ها نزدیک صبح میخواند و گاهی هم ظهر و شاید عصر، اینجا همه چیز به همه چیز می‌آید ، خروسمان هم شبیه ساعتمان است ….

    نهایت اینکه نمیدانستم ساعت چند شده که هوا تاریک است . برایم مهم هم نبود، رفتم لامپ مهتابی را روشن کردم و برگشتم مشغول کار شدم که یک چشمک نورانی از بیرون حواسم را پرت کرد و من بدون اینکه سرم را برگردانم بهش فکر کردم، هنوز چند ثانیه نگذشته بود که نیشم وا شد ، چرا؟ دلیلش ساده است، صدای آن نور را شنیدم ، این نورها زودتر از صداشان میرسند به آدم ، رعد و برق اینطور است، رسم و رسوم خودش را دارد.

    همین موقع بود که فهمیدم هوا ابری و هنوز حدودا عصر است، این کشف عظیم علمی من هنوز مورد تجلیل قرار نگرفته بود که باز هم نیشم وا شد ، اینبار صدای ریختن دانه‌های باران روی برگها را شنیدم ، شک ندارم این صدا یکی از بهترین ملودیهای طبیعت است که محال بدانم هیچ کنسرواتواری بتواند کسی را تربیت کند تا مثل آن بسازد یا بنوازد ….

    یخورده که گذشت از آرامش صدای باران و هوایی که از پنجره میزد توی اتاق چرتم گرفت اما تازه اول ماجرا بود چون باران کم شد و یک باد حسودی زد کاسه کوزه این درامر بینوای حیاط ما را ریخت به هم ، تازه بعدش باد آمد از گیسهای درخت انگور گرفت به بهانه اینکه “اینها کی هستن که باهاشون خوشو بش میکنی” و دعوا بالا گرفت ، حالا نکِش کی بکِش، هی آسمان داد میزد و ابر باران میزد، اما باد دست از سر درخت سر برهنه بر نمیداشت و اگر  دستش میرسید همانجا سرپا سنگسارش میکرد، با آن هیاهوی طوفان اگر سنگ هم میبارید عجیب نبود …

    اذان مغرب که گفته شد بغض آسمون ترکید و بیخیال اینکه تهش چی میشه، شروع کرد به دیوانه بازی و اشک ریختن و اوچنان بوی خاک نمناکی توی کوچه راه انداخت که انگار واقعا قرار بود آن یار بیاید، هق هق هم که میکرد سقف اسمان ترک میخورد و صدایش مثل افتادن سینی مسی وسط سالن بیمارستان می‌پیچید، همان ترسناک و دلهره آور و پایان ناپذیر اما بریده بریده …

    سهم منم از این صحنه نظارت ترسی بود که از دعوای بزرگترها توی تن بچه می‌ماند و هیچ کاری نمیتواند بکند غیر از اینکه از گوشه پنجره فقط ببیندو به خاطر بسپارد، اما خوب باد و درخت حیاط ما با هم رابطه خوبی دارند، به این کارهای هم عادت کرده‌اند،  ۱۵ سالی میشود با هم رابطه دارند، از وقتی این درخت یک نهال قلمه گرفته شده از خانه قبلی بود خود همین باد کمک کرد بزرگش کردیم الا هم سر همان خاطر خواهی قدیمی گاهی غیرتی میشود…

    تقریبا چند دقیقه که گذشت ورق برگشت و صحنه این رویداد شد مثل دعوای از روی خواستن، اینها هم همدیگر وو آغوش گرفتن و وسط همون حیاط به هم ریخته از سر دعوای خودشان آرام خوابشان برد … 

    بعد از آن همه‌اش شد ذوق کردنهای من از فاصله بین برق و رعد، یعنی فاصله وقتی نور برق زدن آسمان رو می‌دیدم تا وقتی صدای این برق به گوش میرسید و بارانی که دیگر منتظر تعارف ابر نبود و هی می‌بارید، البته این روزها هر وقت ابر میاد که چند دقیقه ببارد و برود اینقدر آدمهای شهر ته دلشان اصرار و آرزو میکنند که : بازم ببار ، ببار ببار ای بارن بارون ببار ، به دلمون گریه کن خون ببار …

    که آسمان هم هی میبارد میبارد …

    .
    راستش این روزها پر است از لذت  بهار و فاصله بین برق و رعدش و بارانش و من به این فکر میکنم که اگر بتونم منتظر صبح باشم و نور صبح را ببینم تازه باید صبور باشم و عقل کنم و به کار ادامه دهم تا بی هوا صدای این طلوع هم بیاید و بعدش روزگارم تر بشود از لذت صبح …
    این اتفاق اتفاقی نیست و فقط کسانی آن را میفهمن که منتظر صبح باشن و اهل صبح باشن و از صبحی بودن لذت ببرن ….

    الان از نیمه شب گذشته و باد سردی از پنجره میاد تو اتاق تا خستگی در کنه و چند ساعت مونده به صبح رو باز هم توی کوچه های شهر پرسه بزنه، میره تا آماده بشه صدای اذان صبح که بلند شد از حرکت وا بمونه و چشم بدوزه به سمت خورشید …

    صبحانه – آخرین صبح جمعه اردیبهشت ، شهری که خیس و خنک هم آغوشی ابرو باد و شهر است، پیچده به خود و در خوابی سنگین به انتظار جمعه خوب اردیبهشت …

    یک پسر معمولی از جنوب شهر


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۲/۲۶ : ۰۱:۴۱:۳۸

    روز پدر …

    این قضیه اس‌ام‌اس یاد گرفتن مادر ما هم داستانی شده ، راستش از بس کیبرد این موبایلا کوچیک و به در نخوره اونایی که پا به سن گذاشتن یا بهتر بگم از سن یادگیریشون گذشته ، باهاش مشکل دارن، مخصوصا برای اس‌ام‌اس نوشتن اونم فارسی ، خلاصه مادر ما یاد گرفته اس‌ام‌اس فوروارد کنه، حالا یه چند وقته هی از این اس‌ام‌اس ها که تو احوالات دو نفره، دختر ۱۴ ساله‌ها برا پسر ۱۷ ساله‌ها میفرستن و  دلشون با هم غنج میره فوروارد میکنه، یه سری رفتم یخورده توجیحش کردم که معنی این پیام دادن‌ها با بیان شفاهی فرق داره و اونم متوجه شد که یه وقت سوتی نده، کاره دیگه …
    اما خوب بابامون مثل مادرمون نیست ، چندین ساله موبایل داره اما بس که مغروره اصلا یادگیری تو برنامه زندگیش نیست ،یه چیزیو که میخواد از توش پیدا کنه اینقدر با این موبایلش ور میره تا دست آخر خواهر کوچیکه که سر آمد خودشیرن‌هاس میره ازش میگیره انجام میده . چه میشه کرد باباس دیگه، قده ، تخس هم هست ، گمونم تنها ارثی که همون بدو تولد داد بهم همینا بود ، یعنی منم مثل اون میشم؟ بدتر نشم؟
    باباها همه یه غرور خاصی دارن ، یعنی چون پدرن و در مقام پدری این غرور شکوفا میشه وگرنه با صدتا از این باباها بیرون کار میکنم و شوخی میکنیم و میزنیم سرو کله هم، یا مثلا تو باشگاه خیلی‌ها همسن بابای من هستن اما اونطوری نیستن البته میدونم همشون بابا شدن و یه جایی این غرور رو خرج میکنن، غرور پدرانه یه جورایی سکوت هم میاره ، انگار که حرف بزنن این غرور میشکنه ، مثلا همین بابای من که سالها ما رو برد تو کارگاه خودش که کار کنیم و توی کوچه ول نباشیم و کلی میزد تو سرمون نشد یه سری بی تعارف و کنایه ما رو صدا کنه ، مثلا صدا میکنه هوی شازده ، یا میگه آقا پسر، یا خیلی از این چیزا ، بدو بیراه هم میگه ، مخصوصا قدیما که اصلا تعارف نداشت همچین ضایعمون میکرد که خرد خاکشیر میشدیم ها ، آقا اصلا له‌له
    بماند که چه اخلاقی داره اما دیدم که شماره منو تو گوشیش به اسم “افتخار بابا” سیو کرده یا مثلا اون خواهرمو زده “خابالوی بابا”، باباس دیگه ، مغروره و نمیتونه توی روی بقیه خوشحال باشه ، انگار این غرور با خنده و حرف زدن یا حتی گریه میشکنه ، راستش من خنده محبت آمیز ازش زیاد ندیدم، گریه هم زیاد ندیدم، موقع عقد خواهرم و برادرم گریه خوشحالی کرد و من دیدم، موقع فوت مادرش گریه ناراحتی کرد و من باز هم دیدم و یه سری هم زمان دولت مثلا سازندگی بود که مغازه رو شهرداری بسته بود و دست گذاشته بودن رو زمین مغازه و کلی اوضاع بیریخت بود که یه بار هم اون موقع گریه کرد و من باز هم دیدم .

    راستش این بابا بودن سخته ، نه که پدر شدن سخت باشه‌ها . نه اصلا ، دیگه شماها که خودتون استادین میدونید باردار کردن چقدر آسونه و چه بسا لذت بخش و طی روند طبیعی یکی دیگه باردار میشه و نهایتا بچه‌دار ، اینطوری صاحب فرزند میشن اما همه بابا نمیشن، بابا شدن فرق داره ، زمان میبره ، خون دل میخواد ، حتی اگه مایه دار باشی و مشکلات مادی نداشته باشی نمیتونی راحت بابا بشی حالا فکر کن مشکلات مادی هم زیاد بشه که دیگه …

    اینکه چقدر سخته رو نمیتونم بگم فقط بگم کسی موقع تولد بچه به باباها توجه نمیکنه، همش میگن مادر، البته مقام مادر و اینها جدا، اما خوب پدر اون صندلیه که گذاشتن رو زمین داغ و مادر بهش تکیه داده و بچش تو بغلشه ..
    خیلی وقتا زندگی اونقدری سخت میشه که پدرا به اینکه کفشاشون کهنه شده باشه اصلا فکر هم نمیکنن، به اینکه خسته باشن فکر نمیکنن، فقط میدونن باید باشن و ادامه بدن. شاید یه مادری بیرون کار نکنه ، شاید یه مادری آشپزیش خوب نباشه یا نتونه بچه نگه داره یا اصلا نتونه بچه دار بشه یا هرچی ، اما پدر حق نداره خسته بشه ، پدر شدن یه ماراتون بی نهایت رو شروع کردنه که رقیبش خود پدره …
    پدرم اونقدری کم حرف میزنه که بی صدا دیابت گرفت، از بس هم مغروره و تخس سیگارشو کنار نمیذاره، اما بازم حرف نمیزنه ، پدرم اینقدر مغروره که هیچ وقت نشد حتی یه اشاره به اینکه چطوری ازدواج کرد بکنه ، باز مادرم یه چیزایی گفته، از اینکه چطوری مادر بزرگ خدا بیامرزم اومده خواستگاری و بابام هم تا دم عقد مادرمو ندیده بوده و البته چند سالی صبر کردن تا مادرم بزرگ بشه و نهایت ۱۴ سالگی اومده خونه شوهر، اما بابام هیچی نمیگه، بابام نگران اون کاخ شیشه‌ای هست که روش نشسته ، میدونم هیچ وقت با مادرم تو مهمونی‌ها نرقصیده و تو عروسی خودش هم نرقصیده ، اصلا گمونم کلا نرقصیده ، اصلا مدلش از اینا که برقصن نیست ، مثل خودمه ، نمیدونم …
    همین صبح که میشه اینهمه ماشینی که دورو بر ما استارت میخوره همه کار باباهاس، همین راننده کامیونی که هی استارت زدنشو به باردار کردن زنش تشبیه میکنه و هی استارتی میزنه و میزنه و میزنه ، یا اون یکی که موتورشو از تو پارکینک میکشه بیرون ، یا خیلی‌های دیگه که نشستن تو اون ماشینایی که تو اتوبانای دور دست تهران گاز میدن و صداشون قاطی باد گم میشه همه بابا هستن، حالا بالقوه بالفعلش رو نمیدونم اما همه یکی هستن، درسته که مادرا عامل زندگی هستن اما بابا‌ها رو هم باید دوست داشت ، مثل همین الانی که میرم دستگاه تست قندشو نگاه میکنم ببینم آخرین سری که تست کرده قندش چند بوده ، میرم ببینم عوارض جنگیدن با این تلخی روزگار چقدر آسیب زده بهشو این همه تلخی چقدر قندشو به هم ریخته ، آخه میدونید که، حرف نمیزنه ، غرغر نمیکنه ، از هیکل چارشونه و شیکم گنده قدیم‌ها دیگه خبری نیست اما همچنان مغروره و میدونه باید یه چیزو نگه داره …
    حالا امرور روز پدره ، روز مرد هم هست ، اما روز نر نیست ، نر بودن مزیتی نیست اصلا هم انتخابی و اکتسابی نیست ، اما مرد شدن سخته و بابا شدن از اون سخت تر ،،،،
    گمونم این گنجشکی که اول از همه بیدار میشه و بقیه رو صدا میکنه باباشون باشه ، گمونم اون حرفای بابامو میدونه و داره به بقیه میگه که یه وقت دلش نترکه ، آخه حرفای نگفته مردا سنگینه ، بقیه چه میدونن آخه …
    اما هرچی باشه صبح با مردا شروع میشه ….
    —-
    صبحانه – صبح روز جدیدی که با بگردی تا ببینی – روز پدر – با یه هوای خنک – ساکت و آروم شروع شده که انگار همه چی آمادست برا پاسداشت مقام پ د ر …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۲/۲۳ : ۰۱:۴۴:۰۷

    بیزینس باقالی ….

    با سرو صدای مبهمی که از تو کوچه میومد بیدار شدم ، حدودا ظهر شده بود و صدای چند تا کارگر که اومده بودن تو پارکینگ همسایه نمیدوم چیکار کنن سکوت کوچه رو شکسته بود، آفتاب هم به زحمت از بین برگهای درخت انگوری که کشیدیم تا پشت این پنجره های اتاقم رد میشد و میخورد توی صورتم، بعد از چند روز کار فشرده که کلی به اعصابم فشار آورد تصمیم گرفتم ۲ روز به خودم مرخصی بدم، مرخصی که چه عرض کنم، قبلا هدفمند وقت کشی میکردم این دو روز بی هدف بعلاوه  تو مرخصی از پشت میز کامپیوترمیام این سمتش  که  رخت خوابم پهنه، تو این ۲ روز بیشتر خوابیدم که مثلا خستگیم در بره اما بشتر خسته شدم، از بس با سرو صدای بقیه چیزا بیدار شدم …

    .

    اومدم نشستم پای بساط روزمرگی که دیدم خیلی گرمه، پنجره کنار دستیم رو هم باز کردم، همون پنجره رو به حیاط، کامل باز نشده بود که همراه بوی یاس از توی حیاط صدای چند تا زن هم اومد داخل، نمیتونستم داخل حیاط رو ببینم ، آخه توری زدیم به پنجره، هر وقت پنجره رو باز میکنم هوا بیاد گربه میاد، گربه هم دله بشه دیگه دوست داشتنی نیست، همون دوری و دوستی بهتره، گوش تیز کردم ببینم چه خبره که متوجه شدم مادرم با یکی دو تا از دوستاش که همسایه قدیم بودن تو حیاط نشستن مشغول یه کارین، اولش متوجه نشدم چه کاری و زیاد هم اهمیت ندادم، نشستم پای بساط روزمرگی و چند تا تلفن و ایمیل تقریبا یک ساعت وقتمو گرفت، باز اعصابم از دست یه سری آدمها خراب شده بود که مادرم اومد اتاقم، دیدم دستش یه بشقابه با یه نمکدون ، گذاشت رو میزم و گفت : اینم باقالی امسال، بخور تا یخ نشده ، تو حیاط هم گلی خانم هست ، اگه خواستی بری یاالله بگو ، چشمی گفتم و مادر از اتاق رفت بیرون و من هم رفتم سراغ باقالیهای توی بشقاب …

    .

    حدودا ۲۰ تا باقالی با پوست پخته شده که یه رنگ سبز و قهوی داشت، برجستگی های روی تنشون بدجوری تحریک کننده بود ، اولین باقالی رو برداشتم و یه راست همشو گذاشتم دهنم و از تهش گرفتم و یه رشته سفتی که مث دوتا نخ توشه رو کشیدم بیرون ، بدون اینکه گاز بزنم طعم خاص باقالی توی دهنم پیچید، مزه گلپر و فلفلی که مادرم توش ریخته بود هم اضافه شده بود و با تمام توان دستم رو گرفت برد به دنیای کودکی …

    .

    زمان بچگی ما سالهای جنگ بود، یعنی زندگی در محدود ترین شکل، البته از این جهتش ناراضی نیستم چون حداقل چند سالی وقت داشتیم خودمون باشیم، اسباب بازیمون بچه های همسایه بودن و محل بازیمون خرابه هایی بود که الان هر کدوم برای خودش یک آپارتمان بی قواره شده ، اما سالهای جنگ یه مزیت دیگه هم داشت، اینکه بچه ها زودتر بزرگ میشدن، یعنی بازیهامون جدی‌تر بود، مثلا کاسبی کردن یه بچه اصلا عجیب یا بد نبود، حتی اگه شکل بازی داشت باز هم جدی گرفته میشد، حداقل از طرف بقیه بچه ها، کاسبی  یه بچه هم خوب طبیعتا چیز خاصی نداشت، تشکیل میشد از یکی دو تا بچه معمولا بین ۳ تا ۱۰ سال ، یه جعبه و یه ایده ، حالا اینکه چی میفروختن مهم نبود، مهم اینبود که به فکر کاسبی بودن، مثلا یه سری تیله و شکلات و بیسکویت رو میخریدیم و میاوردیم سر کوچه خودمون میفروختیم، اینکه از این کار چقدر یا چطور سود میکردیم رو نمیدونم، مهم هم نبود، مهم در جریان زندگی قرار گرفتن بود، خود من تخصصم در خوراکی فروشی بود، لبو ، باقالی ، حلوا ، تخمه ، خلاصه هرچیزی که ممکن بود تو خونه بتونم از مادرم بگیرم  و بیارمش تو کوچه، یه سری رسما حلوایی که برای ختم یا شاید مراسم روضه بود رو آوردم تو کوچه قاشقی ۵ریال فروختم، گمونم ده تا قاشق فروخته بودم که مادرم سر رسید و با یه پسگردنی اون بیزینش نیمه کاره موند، ولی خوب ۵ تومن هم اون زمان برای خودش پول بود، بگذریم که داداش بزرگم ازم میگرفت ولی خوب یه بستنی کیم ازش در میومد، ما هم راضی بودیم، اما اصلیترین بیزینس پلن من تو همین فصل بود، اون هم با باقالی ، درست مثل همچین روزای اردیبهشتی مادر و جاریهاش که اون وقتا با هم زندگی میکردن یه خروار باقالی میخردین و آماده میکردن، البته فیرزر نداشتیم ، یعنی هیچکس نداشت، تو محله ما فقط مادر بزرگم داشت که اون هم چون بابا بزرگم فرش فروش بود، همه محل میدونستن فلانی فریزر داره ، بقیه کارشونو با جا یخی یخچالشون راه مینداختن، اصلا زندگیا یه شکل دیگه بود …

    . بیشتر…


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۲/۱۵ : ۰۴:۵۴:۲۳

    اردیبهشت خانوم …
    توی راهرو جای سوزن انداختن هم نبود، همه ی پرونده‌ها قبل از عید مانده بود برای اینطرف سال و بعد از تعطیلات هم یک هفته این شعبه بسته بود، حالا انگار توی یک هفته آخر فروردین قرار بود همه کارهای دنیا تمام شود و پرونده را ببندند و دنیا هم دیگر هیچ به هیچ کارش به ته برسد.
    راهرو پر بود از آدمهای معطل با پرونده‌هایی زیر بغل، همه مدل آدمی هم توی راهرو بود، از چک برگشتی بگیر تا مال باخته تا تمکین نکرده و زیادی کرده ، از دعواهای پدر پسری، زن و شوهری، خواهر برادری تا هر چه فکر کنی، خلاصه آدم نبود که به آدم اعتماد داشته باشد، همه دنبال شاهد و مدرک بودند، دنبال یک سندی که ثابت کنند ادعای آنها درست تر از آن یکی است، اصلا مردمی می آیند آنجا که یا اعتمادشان یا اعتقادشان یا یک چیز دیگرشان لغزیده باشد و می آیند آنجا که پای حق و حقوقشان را با سندی چیزی محکم کنند، و البته مهر قاضی از همه مهتر است، مثل این پیرزن و پیرمرد پرونده به دست …
    بیچاره قاضی که اصلا با همه این آدمها باید کنار بیاید، بین همه داوری کند، باز دادگاه‌های اصلی یک تفکیک دارند اما این شعبه های حل اختلاف چه؟ همه توی هم ، قاطی و پاتی هستند، مثلا توی دادگاه جنایی قاضی میداند عموما یا طرف را از پشت کشته اند بعد انداخته اند جلو یا بر عکس و کلا پرونده ها یک آلت قتلی آلت نزاعی ، چیزی و بالاخره نوع آلت مشخص است و یک گوشه کناری پیدا میشود و پرونده خلاص ، یا مثلا توی دادگاه خانواده معلوم است تکلیف تمکین و آلت و پشت و جلو وسایل خانه را چه کسی باید مشخص کند، پرونده ها هم مثل هم هستند، از بس زندگی ها و دعوا ها یکجور شده، از بس این ماهواره همه را یکجور بی قید کرده، عوضش تلویزیون اینجا همه را با قید کرده، مردم هم که هیچ، اما توی دادگاه حل اختلاف همه چیز هست ، مخصوصا مواردی که توی دادگاه اصلی قاضی خواسته از سرش باز کند، ارسال میکند حل اختلاف، این یکی هم از همانها بود ….
    پیرزن و پیرمرد کنار دست هم نشسته بودند توی راهرو، پیرمرد که انگار آورده بود زنش را کرایه بدهد عصبانی و کلافه بود، با هر نگاهی که روی سرش سنگینی میکرد یک دادی را توی دلش خفه میکرد، سرخ و سفید میشد و همانطور که سرش پایین بود به زن چیزی میگفت و باز کلافه میشد ، زن هم با تمام ناتوانی راه رفتن و حتی با اینکه پیرمرد باید چرخش را هل میداد باز توجهی به حرفهای او نداشت ، همانطور با انگشتری فیروزه روی دستهای پر چین اما کشیده که نشان از اندامی فریبنده در روزگاری داشت آرام و ساکت نشسته بود و فقط رو برو را نگاه میکرد، مثل دختر بچه های مدرسه ای که لج بازی میکنند، مرد هم اصلا قیافه اش به منت کشها نمیخورد، اصلا به دوستت دارم گوها و امثال آن نمیماند، به تورو خدا ببخشید و باشه هرچی تو میگی هم که اصلا شبیه نبود، یلی بود برای خودش که این روزها دیگر نه از آن یال شیر خبری بود و نه از آن حرف دررو بین زن جماعت، پیر پیری بود رام شده در دست آهوی پیر ….
    منشی دادگاه با همان عینکی که اگر بر میداشت حتما بار سنگینی از روی سرش کم میشد بیرون آمد و دو تا شماره خواند، پیرمرد نیم خیز شد برود اما شماره آنها نبود، برای همین با همان هیکل لق لق کنان هرچه نمیتوانست سر زنش داد بزند سر منشی عینکی دادگاه داد زد که : نا مسلمونا منه پیرمرد رو چرا نگه میدارید پشت در؟ ما باید بمیریم تا یکی به حرف ما گوش کنه ؟ منشی دادگاه که چند وقت قبل زنش را از بین همین طلاق گرفته های نازا پیدا کرده بود از داد پیرمرد آنقدری ترسید که همان یک جفت دست و پای چلفتی خودش را هم گم کرد و بعد از ده بار به درو دیوار و زمین خوردن رفت توی دفتر قاضی، زود برگشت بیرون به پیرمرد گفت بیایید داخل، انگار قاضی فریادهای پیرمرد را شنیده بود و فرستاده بود پیشان. قاضی چند نفر دیگر را که داخل بودند نگه داشت، گفت بروند ته اتاق بنشیدنند تا کار این زن و مرد تمام شود، پیرمرد اول پرونده را داد دست منشی و گفت تو برو اینو بده به قاضی من خانم رو بیارم داخل، لق لق کنان رفت پشت صندلی چرخ دار و هی به بهانه باز کردن ترمز چرخ دستی دلا شد و صورتش نزدیک صورت پیرزن آمد، پیرزن هم با اشوه و عمدی که از آن طرف سالن هم مشخص بود صورتش را بر میگرداند آن یکی طرف که مثلا رویش توی روی مرد نیفتد، پیرمرد بعد از کلی لق لق و هن هن و نق نق کردن چرخ دستی را برد توی سالن دادگاه که چندان هم بزرگ نبود …
    قاضی سرش را از توی پرونده در آورد و انگار جن دیده باشد با چشمان گرد شده گفت ارسلان و فرخ‌لقا شماهایید؟ پیرمرد سر تکان داد و گفت بله ، خود منم، خودماییم …
    روی همان اولین صندلی نشست ، آرنج را روی زانو و سر را روی کف دست گذاشت و معلوم بود چقدر دارد حرص میخورد، قاضی پرسید خوب طلاق الان به چه دردتون میخوره ؟ مرد که انگار یکهو به برق وصل شده بد از جا پرید و گفت : از این خانم بپرس آقای قاضی ، شما بپرس بگو آخه طلاقش چیه سر پیری ، بپرس مگه نمیدونه من ۲ بار قلبمو عمل کردم چرا اینقدر منو حرص میده؟ میخواد بمیرم خوب مرگ موش بده بخورم راحت تر می‌میرم که …
    قاضی رو به پیرزن کرد و گفت شما دیگه چرا؟ مشکلی هست ؟ قاضی این آخری را یک طوری گفت که یعنی مشکلی نیست و بیخود اینجایی، این بار زن به شدت و یک باره گفت : آخه چرا مشکلی نباشه؟ این مرد حتی حاظر نیست منو به اسم خودم صدا کنه ، تا منو به اسم خودم صدا نکنه من توی خونش نمیام. قاضی باز پرونده را یک ورقی زد و تعجب کرد و به زن گفت : خانم شما چیزی نخواید که اون نتونه، نمیشد با هم کنار بیاید؟ قاضی قبلی هم نوشته این زوج لازم دارند با هم حرف بزنند، زن حرف قاضی را برید و گفت : بله که لازمه حرف بزنیم ، ولی در حضور قاضی باید گفته بشه ، اگه امروز جلوی شما قول داد و نوشت انگشت کرد که هیچ ، اگه نه من طلاق میخوام …
    .
    قاضی خندید و پرونده را بست و گفت ، خوب شما چی میخوای که اون راضی نیست ؟ زن گفت من دلم میخواست اسممو عوض کنم، اما گفتن نمیشه ، وقت میبره ، منم گفتم نمیخواد، تو خونه میگم ارسلان منو همونطوری صدا کنه، اما نمیشه ، یعنی نمیخواد …
    پیرمرد پرید وسط حرف و گفت : ای بابا، آقای قاضی بپرسید برای چی گفتن نمیشه اسم عوض کنی، از بس که هی به شناسنامه دست میزنه ، همین اسم الانی رو همه میدونن که ایشون از قصه امیر ارسلان خوشش میومد اینقدر اصرار و گریه زاری کردکه رفتیم سر پیری اسم هامونو عوض کردیم ، تو فامیل بی آبرو شدیم بخدا، الان برم چی بگم؟
    قاضی که انگار چیزی توی ذهنش بود، یک برگه داد به منشی که بدهد به پیرزن، گفت بخوانید لطفا ، با صدای بلند و شمرده بخوانید ، پیرزن خواند و قاضی پیش خودش گفت، “خودش است”، صدای زن وقت خواندن متن جادویی بود، عطر یاس داشت و طنین سحر، همه خاطرات جوانی قاضی را همان چند خط شخم زد …
    قاضی خودش را جمع و جور کرد و پرسید شغلتان چه بوده؟ زن گفت گوینده رادیو و بازیگر نمایش بودم خیلی سال قبل، البته خیلی سال گذشته ، حداقل ۴۰ – ۵۰ سال قبل …
    قاضی به روی خودش نیاورد که چقدر روزگاری صدای این فرخ‌لقا خانم را دوست داشته، خیلی آرام پرسید خوب الان چی میخواید از حاج آقا ؟ پیرزن آرام گفت اسممو درست صدا کنه ، مسخره نکنه و قبول کنه همون که میخوام رو صدا کنه، این خواسته زیاده؟
    قاضی رو به پیرمرد کرد و انگار میدانست او الان جواب میدهد بی حرف ماند ، پیرمرد هم شروع کرد : آخه چند بار ؟ تا الان ۳ بار اسمشو عوض کرده حالا هم قاعدش رو عوض کرده ، آخه بگم شاخ در میارید، گفته هر فصل اسم یک ماهش رو صدام کن، مثلا زمستونها باید اسفند خانم صداش کنم ، تابستونا شهریور بانو ، یا مثلا پاییز آذر جون، بهار هم که بله خوب اردیبهشت خانمی ، اردیبهشت عزیزمی چیزی . آقای قاضی اصلا این پسوندها رو هم خودش مشخص میکنه و من مجبورم همونو صدا کنم ، آخه خسته شدم ، این کارهای دختر مدرسه ای‌هاس ، و بعد باز نشست روی صندلی ردیف جلو و سر تکان داد، پیرزن هم با همان افاده دخترانه گفت : بله که مجبوری ، چون من دلم میخواد ، در ضمن بهار باید اردیبهشت خاتون صدام کنی ….
    قاضی که کم مانده بود بزند زیر خنده گفت سرکار خانم حالا شما رضایت بده به یکی از این اسمها، ارسلان خان هم راه میاد با شما، پیرزن گفت : نه ، این تخسه نمیخواد قبول کنه ، وگرنه باشه من به یکیش هم راضیم، اما این پیرمرد دیگه مثل قبلاها خاطر مارو نمیخواد ،
    پیرمرد که چهره اش بی حس شده بود گفت : من خاطر تورو نمیخوام؟ دلت میاد اینو بگی؟ باشه من یکیشو میگم ولی راضی میشی؟ یعنی این ماجرا رو تموم میکنی؟
    پیرزن با همان اشوه دخترانه گفت : باشه، همون اردیبهشت صدام کن، تا حالا بعد ببنیم چی میشه ، پیرمرد آروم و طوری که اصلا شبیه حالتهای قبلی نبود گفت : بگم اردیبهشت حله؟ باز خانم ما میشی؟ برام کتاب میخونی؟ پیرزن بی آنکه چیزی بگوید با انگشتهای دو دست حالتی را به پیرمرد نشان داد و باز انگار منتظر جواب بود که پیرمرد آرام گفت : باشه میبافمشون برات، تو بخون من شونه میکنم و میبافمشون برات، پیرزن مثل دختر بچه های ذوق زده با سرو چشم جواب مثبتی داد و پیرمرد با هان تق و لقی اما با سرعتی چند برابر پرید پشت چرخ دستی و زن را به سمت خروجی هل داد، همانطور که دوتایی بی تفاوت به همه حاظرین از جلوی صندلیهای دادگاه رد میشدند پیرزن باز اشاره دیگری کرد و مرد گفت : باشه بابا فردا صبح هم میرم کله پاچه، فقط قرص چربیاتو بیاریها اردیبهشت السلطنه ، و پیرزن همانطور توی ویلچیر ذوق میکرد و بی خداحافظی و حرفی از دادگاه بیرون رفتند ، قاضی هم با خنده ای و سرتکان دادنی سرش را کرد توی پرونده که چیزی بنویسند و لابد خواست مختومه اش کند …
    ماشین توی کوچه آوردن سخت است، آژانس هم که می آید همانجا سر کوچه میماند، پیرزن و شوهرش هم همانطور لخ لخ کنان از ته کوچه و بعد از زیر پنجره من رد میشوند تا بعد اینکه کلی بوی یاسهای محصول خوش‌سلیقگی مادرم را چشیدند و با بوی نم باران این وقت صبح که شهر را آب و جارو کرده شب پر خاطره شان را تکمیل کردند برسند به سر کوچه و با آژانسی که همیشه یک ربع صبر میکند تا اینها برند سر کوچه بروند بره سفید …
    ——-
    صبحانه – صبح فرا اردیبهشتی روزهای اول اردیبهشت که بوی یاس حیاط در غیاب بوی گازوییل گاراژ پشتی به اتفاق نم باران ضرب گرفته روی برگهای تازه درخت انگور خانه و اتاق و ذهنم را یک طوری اشغال کرده که اصلا رویم نشد اردیبهشت را ننویسم، چیزی هم به شکسته شدن سکوت شهر با اذان به افق اردیبهشت نمانده ….
    یک پسر معمولی از جنوب شهر

    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۲/۰۳ : ۰۳:۰۹:۱۵

    داستان استارت …

    پسر بچه زیر چشمی پدر را می‌پایید، قول گرفته بود امروز با او برود.
    پدر بی آنکه به پتوی چین خورده کودک نگاه کند لباس میپوشید، کمی هم تندتر از روزهای دیگر، میترسید پسربچه بیدار و با او چشم در چشم شود و باز اشک پسر جاری …
    پدر بی صبحانه میخواست از خانه بیرون بزند، مادر خواست کتری را از روی اجاق بردارد که پدر با اشاره دست و بی آنکه چیزی بگوید او را منع کرد، قاطعیت در اشاره پدر مادر را از اصرار به صبحانه و یادآوری قولی که به پسر داده بود بازداشت،
    هرچه پدر آماده‌تر میشد قلب پسر تندتر می‌تپید و زیر پتویی که جرات سر بیرون آوردن نداشت بیشتر در خود فرو میرفت، از دیشب جورابهایش را پا کرده و آماده بیدار شدن بود و این جورابها تنش را گرم و گرمتر میکرد، بدقولیهای قبلی پدر را در ذهنش مرور نمیکرد، هیچ چیی بدی در دل کودک جا نداشت، فقط ترس از دست دادن یک روز همراهی پدر در صندلی کناری راننده اتوبوس شهری ، ترس از دست دادن شانس حساب و کتاب کردن کرایه مسافرها، شانس یک روز سر پا استادن روی رکاب و ارضای کودکانه نیاز کودکی، بزرگ شدن، پدر هر بار بی صدا از خانه تا گاراژ وسط خیابان رفته بود و پسر بچه خواب مانده بود، همه قولها را هم عمل کرده بود و مادر هم از او راضی بود ، اما پدر هر روز بی او میرفت، کاری از دستش بر نمیامد، چیزی را بیشتر در دست خود فشار داد ، انگار امروز موضوع کمی فرق داشت،
    صدای بسته شدن درب حیاط چیزی را در دل پسر بچه شکست، پدر از عرض باد جاری در طول خیابان گذشت و بعد از دالانی گاراژ به محوطه رسید، چیزی توی دلش، توی فکرش، توی وجودش بود که میخواست بیرون بزند، روی صندلی یخ کرده اتوبوس نشست، شصتی استارت را چرخاند، دوباره چرخاند، بعد از کی مکث تکرار کرد، چیزی مانع بود، باز استارت را تکرار کرد، گرگ و میش هوا کمی رنگ گرفته بود، اما استارت عمل نکرد، خواست پیاده شود تا به موتور و باطری ماشین سر بزند، معمولا خیلی بی دلیل سیم دینام ماشین باز میشد و باید آن را سفت میکرد، پایش به صندلی خالی کنار راننده گیرکرد، باز چیزی توی دلش، فکرش و وجودش تکانش داد، سیم متصل به وایر سرجایش نبود و هر چه گشت آن را زیر ماشین نیافت، به فکر رفت ….
    ظهر شده بود و پدر و پسر وسط اتوبوس در ایستگاه ابتدای مسیر ساندویچ سویس بندری با نوشابه مشکی میخوردند و پسر بچه با ذوق شوق از مسافری تعریف میکرد که میخواسته کرایه نداده پیداه شود …

    صبحانه
    صبح ۱۶ فروردین، اولین روز کاری ۹۳ که با استارتهای متوالی و مقطع ماشینهای دور و نزدیک در کاراژ پشت خانه ما شروع شده، شهری آبستن شکستن سکوت با دمایی که هر چه هست سرد است و اصلا از کجا معلوم پشت هر استارتش یک داستان نباشد؟ …
    یک پسر معمولی از جنوب شهر


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۱۶ : ۰۵:۳۲:۵۳

    متولد ۱۴ فروردین ….

    نوشت : سیزده بدر  بیرون رفتی؟
    نوشتم : نه بابا، کسی نیست، با کی برم ؟
    نوشت : با بقیه
    نوشتم : بقیه نداره …
    .
    -آقا بقیش؟
    -بقیه‌ی چی؟ بقیه نداره ، پولش همین میشه که دادی .
    – آخه بابام گفته اینا ارزونه بقیه داره، بقیشم مال خودم.
    – بدون اینکه نگاهی به من بکنه گفت : گرون شده ، اینحا واینسا شلوغ شده مغازه، به مشتری دیگه گفت : پنیر سفید بدم یا دانمارکی؟
    .
    رفته بودم سیگار بخرم، مثل خیلی وقتهای دیگه، مثل اونروز صبح که فقط یخورده با بقیه روزها فرق داشت، وسایل جمع میکردیم که بریم ۱۳بدر، بابام که سرش گرمه چادر بستن وانتمون بود، یه اسکناس در آورد و داد و گفت : برو یه شیراز بخر، بقیشم مال خودت …
    .
    خیلی کم پیش میومد که بگه بقیه پول مال خودت، یا بقیش رو نخواد، اتفاقا بر عکس خیلی حساب میکرد که یه وقت پولی جابه جا نشه، اما اون روز مثلا خواست یه حالی بده به ما، اما خوب حرف من یا حق من توی اون مغازه خورده شد، درست جلوی پیشخون مغازه، پیشخونی که سالهای سال قدم بهش نمی‌رسید و یکهو نمیدونم چی شد که دیدم من شدم همون آدم بزرگی که میومد تو مغازه و به بچه ها توجه نمیکرد، راستش فکر میکردم از اقبالمه یا به قولی پام سبکه، آخه تو خلوت ترین مغازه ها که میرفتم یکهو پشت سرم چندتا مشتریه معمولا غربتی و عجول میرختن تو مغازه و خوب طبیعی بود دیگه من و اون ۱ تومن یا ۵ زار  که کم بقیه داده بودن دیگه اهمیت نداشت و تو سر صدای مغازه دار و بقیه، پسر بچه لاغری که پیشخون مغازه رو چسبیده بود چیز قابل اعتنایی به حساب نمیومد، مثل همون روز که بیخیاله ۲ تومن بقیه پول سیگار شدم، برای گرفتن حق اصولا قاعده ای وجود نداشت، نسل بی سرو صدایی هم بودیم ،  اصلا ما نسل سایلنتیم، صدامون در نمیومد، پس گردنی اولین تحربه ما بود برا سایلنت شدن، البته بعد از پستونک که یه فریب غم انگیزه برای بچه های گشنه و شروع عادت به لذت بردن از دنیا مجازی و تصور اون چیزی که باید خورده میشد اما در حقیقت یه قطعه از دمپایی گمشده دهنمون بود که با کمی حرارت شکل دیگه ای گرفته بود.

    اما خوب ما تحربه بدی داشتیم از تو سری و پس گردنی، همه میزدن ، بابا، معلم، ناظم ، مغازه دار ، بزرگتر و خلاصه هر کسی زورش میرسد میزد، حتی اونی که ازمون دفاع میکرد هم خودش یه وقتایی میزد، گرو کشی بود، ما هم صدامون در نمیومد، سایلنت بودیم دیگه ، حال ما رو فقط اون موبایل سایلنت شده افتاده زیر مبل یا پشت کمد میفهمه که هست اما کسی صداش رو نمیشنوه، هست اما کسی بهش اهمیت نمیده و چند وقتی که میگذره دیگه براش جونی نمیمونه و بالاخره یه وقتی دیگه  ” در دسترس نمیباشد …” ، از تک مغازه‌ای که اون  وقت صبح باز بود زدم بیرون ، هوای سرد صبح از تو خیابون خلوتی که کم کم داشت آفتاب از اون سمتش بالا میومد رو روی پوستم حس کردم و دویدم که برسم به خونه …
    .
    بابام داشت زودپر قرمه سبزی رو که مامانم از دیشب بار گذاشته و الان پیچیده بود توی پتو رو میگذاشت پشت ماشین، برنجش که خیلی زیاد بود رو هم گذاشت، آخه ما خودمون همینطوری پر جمعیت بودیم ، ۸ نفر ، اما توی ۱۳ بدر دیگه یه خانواده نبودیم ، معمولا ۲ یا حتی ۴ تا خانواده با هم یکی میشدن، عموها، عمه ها  که همشونم کلا مبانی فکریشون برای تنظیم خانواده  اصلا برعکس بود و میگفتن رو خدا میده و نقش فعالیتهای هورمونی خودشونو از بیخ انکار میکردن و نتیجه بچه های فراوان بود، خلاصه  یه وقت خاله‌ای کسی هم همراه میشد و خلاصه جمع خانوادگی بود و غریبه توی جمع راه نداشت، مادر بزرگ هم همیشه شاهد بی صدای این بساط بود، با همون روسری سفیدش  که صورتش رو قاب گرفته ، مثل عکس روی سنگش …
    .
    بابام بعد از کلی بد و بیراه گفتن که عادتش بود جمع و جور کرد و وسایل ریختیم پشت ماشین و ما هم طبیعتا پشت وانت سوار شدیم ، کم کم  تو سکوت صبح با بدرقه صدای گنجشکها از در حیاط دور  و منتظر شروع یه روز خاص شدیم ، رفتیم سمت یکی از باغهای اونطرف اتوبان کمربندی ساوه که الان شده آزادگان، نزدیک ما بود ، هست ، از روز قبل عموم اونجا رو نشون کرده بود، رسیدیم ، اینکه چطوری پیدا میکردن و میرفتن رو هم کار  نداشتیم و اصلا به ما مربوط نبود، میگفتن برید، میرفتیم ، میگفتن نرید، نمی‌رفتیم ، فرمانبرداری اینش خوب بود که بی مسولیت بودیم و بیخیال و سرخوش …
    .
    ما که رسیدیم عمو کوچیکه هم با بچه هاش اومده بودن و بقیه هم رسیدن ، ما هم از وسط باغ مردم رفتیم و نشستیم  و بساط پهن کردیم ، نمیدونم اون موقع که موبایل نبود چطوری همدیگه رو پیدا میکردن یا مثلا وقتی دور هم بودن با چیشون بازی میکردن، آخه الان همه با موبایلشون بازی میکنن، اما اون موقع راحت بود ، همه چی هم سر وقت،  اگه میخواستن کسیو بندازن تو آب قبل  از غرق شدن به خیس شدن موبایلش فکر نمیکرد یا مردم غیر از یه جای خلوت برای شاشیدن دنبال پریز برق برای شارژر نمیگشتن، مثل همون روز که عموم تا ما برسیم طناب رو از تو خاور آورده بود که تاب درست کنه، آخه عموم خاور داشت، چند تا سفر هم با خاورش رفتم ، دنیایی بود برای خودش …

    با کمک پسر عمه که بزرگتر از ماها بود تاب رو درست کردن ، یه تاب درست حسابی که حداقل ۵ متر ارتفاع داشت و  قد من حتی به صندلیش هم نمیرسید، روی یه چاله که جوب خشک شده بود بسته بودن که بیشتر بشه تاب خورد و تا مادر و زن عموم مشغول جا سازی ناهار شدن من رفتم مشغول تماشای تاب بازی شدن ، اوایلش که بزرگترها میرفتن و خرکی همدیگه رو هل میدادن من دلم میرخت و جرات سوار شدن نداشتم ، بعدشم که شلوغ شد و مثل همون مغازه ما  اصلا تو حساب نمیومدیم ، اینقدر که دخترهای فامیل پاچه پاره بودن و تو این مواقع  شیر میشدن، من بی سرو صدا اومدم پیش مادرم اینا ، دیدم میخوان آتیش درست کنن، چشمم برق زد، تخصص خودم بود ، اونا هم کمک میخواستن، چوب و علف جمع کردن و کبریت بازیو سنگ چیدن و آتیش رو هدایت کردن خودش یه لذتی داشت، لذت دوم جدا بودن از شلوغی جمع بود ، هیچوقت از شلوغی خوشم نیومده بود ، الانش هم همینه، شلوغ کاری باشه میزنم بیرون، منظورم البته از شلوغی  جایه که شلوغ بازیه کنن، خاطره خوبی از شلوغ شدن ندارم ، اما لذت سوم خیلی فرق داشت، تقریبا ساعت ۱۰ صبح شده بود و کم کم هم گشنم میشد، بقیه ته مونده آجیل عید رو میخوردن و میوه‌هایی که ریخته شده بود وسط، بیشترش پرتقال بود که من دوست نداشتم، چون تا میخواستم یکیشو پوست بکنم همچین آبی ازش راه میوفتاد که  حالتش به همه چی میخورد غیر از پرتقال، دستای کوچک پسر بچه توان بیشتری نداشت، اما خوب لذت بهتری هم وجود داشت که زن عمو باعثش شد، صدام کرد: سعید، بیا اینو بگیر بنداز تو آتیش .

    سیب زمینی بود ، اینم بلد بودم درست کنم ، سریع و قبل اینکه بقیه بفهمن چی شده ، سیب زمینی‌ها رو ریختن تو خاکسترهای آتیش و روش رو پوشندم و زل زدم به آتیش ، یه ده دقیقه ایکه گذشت درشون آوردم و به کمک زن عمو و مادرم یکی دو تاشو خوردم ، بقیش رو هم میخواستم و میتونستم بخورم اما خوب خیال باطلی بیش نبود ، اون همه آدم اونجا یه همچین چیزی وجود داشته باشه و نفهمن؟ صحنه حمله به آتیش و گشتن و کشف سیب زمینی ها رو بدون مقاومت ولی با دلی پر خون و لبی ساکت نگاه کردم، مقاومت فایده نداشت، بزرگترها قوم تاتار بودن ، بچه ها هم که هیچی …
    .
    چشمم به تاب افتاد که دیگه مشتری نداشت ، خزیدم به سمتش، به یکی از دخترعموها گفتم منو سوار کن ، اونم منو گذاشت روی تاب، صندلیش یه بالش بود که از کل هیکل من بزرگتر بود ، دست من هم به زور میرسید دور طناب رو بگیرم، اما گرفتم، و گفتم هول بده، محکم، تندتر، تندتر، نوسان بین زمین و آسمون و دیدن دنیا از زاویه ای که هیچوقت ندیده بودم، لذت بی پایان معلق شدن تو تنهایی و فراز وفرود، هر لحظه هم بیشتر بالا میرفتم ، صندلی زیرم به هیچی وصل نبود و من هم، هی جا به جا میشد و من بر اساس یه قانون فیزیک چسبیده بودم به تاب و طناب ، اما خوب قانون اون وقتها زود بیخیال میشد، مثل لحظه ای که بعد از آخرین هول دادن، اون قانون فیزیک منو ول کرد و من از روی صندلی کنده شدم به یه قانون دیگه فیزیک تحویل داده شدم که تا دختر عمو بیاد توی اون شلوغی حساب کنه من چه وقت میرسم زمین دیگه نقش زمین شده بودم ، اینقدر که این فیزیک قوانینش دست و پا گیر بود ، همون باعث شد مثل یه کیسه استخوان روی زمین خاکی و سنگی فرود بیام ، دقیق یادم نیست چی شد ، اما صدای جیغ دختر عموم که فیزیکیش خوب نبود اما عوضش صداش بلند بود رو میشنیدم، بعدش هم  یه معاینه توسط همه فامیل که همه اعضای محترم رو هم معاینه میکردن، وقتی دیدن خونی نمیاد و من نفس میکشم خیالشون راحت شد و بی خیال شدن، دیگه حس و حالی نداشتم ، کز کردم پیش بزرگترها روی زیر اندازی که انداخته بودن، زیر چشمی و بیحال بازی بقیه رونگاه میکردم ، الک دلک و این چیزا بازی میکردن ،  بزرگترهای ما هم حرف میزدن ، کارت بازی نمیکردن،  کلا تو خانواده ما کسی بازی نمیکرد، الانم نمیکنه ، منم یاد نگرفتم و بازی نمیکنم و فکر نمیکنم چیزیو از دست داده باشم، وقت ناهار هم بوی قورمه سبزی که اصلا مرده رو زنده میکنه حال منو بهتر کرد، بعدش هم یه چرت عمومی و باز یه سری بازیو برگشت به خونه  …

    وقتی رسیدم بارون شروع شده بود  و خونه سرد بود ، بخاری نفتی ما هم آماده بود، مادرم کبریت داد که بدم زن عمو بخاری رو روشن کنه، من گفتم چرا بدم اون؟ خودم روشن میکنم ، یکی دوتا کبریت زدم نگرفت، فیتیله ای بود، خواستم ببینم اصلا نفت داره یا نه ، کبریت روشن دستم بود ، در مخزنش رو باز کردم و کبریت رو آوردم نزدیک که توش رو ببینم ، هرچی بردم نزدیک ندیدم، انگار خالی بود ، که یهو کبریت خورده بود به نفت توی مخزن و ته مونده نفت اون تو مثل بنزین آتیش گرفته و همه آتیشو فوت کرد بیرون ، یعنی دقیقا روی صورت من ، من هم که کله ام آتیش گرفته بود فقط سرمو تکون میدادم اگه زن عمو شاهد ماجرا نبود و کمک نمیکرد معلوم نبود چه بلایی رسم بیاد ، همه مژه و ابرو و بیشتر موهای سرم سوخت، تا چند وقت بوی کله پاچه میدادم ، صدام هم از ترس در نمیومد، سایلنت بودم ، بعد از اینکه فهمیدن چشمام طوری نشده هولم دادن تو حموم و بعد از یه کیسه کشی محکم توسط مادرم  که عصبانی بود از این همه بلایی که سر خودم آوردم ، بیرون حموم جلوی تلوزیون خوابم برد،  شب یه بار برای شام بیدار شدم و باز خوابیدم و بخاطر بلاهایی که سرم اومده بود کسی نپرسید پیک شادیتو حل کردی؟ کیفت برای مدرسه فردا آمادس؟ خودمو زدم به بیخیالی و خوابیدم ، اینقدر هم بقیه بچه ها مشق داشتن و شلوغ پلوغ شد و جو خونه سنگین بود که کسی یاد من نبود ، صبح هم با سرو کله بی مو راهی مدرسه شدم ، صبح زود ، صبح خیلی زود ، آفتاب هنوز درست در نیومده بود ، ساعت ۶ صبح بود و تازه نیم ساعت از اذان گذشته بود، وارد کوچه تاریک که شدم سرمای صبح یه دور اطراف بدنم پیچید و بعد که مطمئن شد با لقمه دندون گیری طرف نیست بیخیال شد و رفت ، گنجشکها هم که قیافه منو دیدن دسته جمعی زدن زیر خنده ، هنوزم هر سال روز ۱۴ فروردین به یاد اون روز میخندن ، مثل همین الان که بعد از اذان فقط کافی بود من توی کوچه رو نگاه کنم تا منو ببینن و هر هر بخندن ، دیگه برای اونها داستان نسل اندر نسله ،

    چاره نیست اینم یه مدل داستانه ، مثل داستان جشن تولد من که الان خوندید، شاید بپرسید این کجاش جشن تولد بود؟  اما بود ، آخه من بعد از غروب ۱۳ بدر دنیا اومدم و شناسنامم برای ۱۴ فروردینه، تولدم رو باید شب قبلش بگیرن که من به عمرم ندیدم کسی حس و حال این کارو داشته باشه ، فرداش هم بدترین روز دنیاس ، همه مردم فحش میدن به ۱۴ فروردین، طبیعیه از کسی که اون روز تولدشه خوششون نیاد، برا همین هیچوقت جشن تولد نداشتم، تو سالهای اخیر گاهی یه کیکی چیزی میگیرن، یا خواهرم با بچش میاد اما خوب با چیزایی که شنیدم از تولدها فرق داره، خیلی، اصلا تولدم هم تو سکوت بود ، نسل سایلنتیم …
    .
    الان صبح ۱۴ فروردینه، کمی بعد از اذان صبح ، شهر ساکت، خیلی ساکت، انگار هیچکس منتظر متولد ۱۴ فروردین نیست ،مهم هم نیست، بهتر، خودمونیم و خودمون، میخواستم خودمو مهمون کنم کله پاچه که یادم افتاد چند وقته رژیم گرفتم، پس اینم کنسله ، همچنان به کار ادامه میدیم تا صبح ۳۰ سالگی هم بدمه و من با همه تنهاییم راست و ایستاده ، اولین کسی باشم که به آفتاب صبح  سلام میکنم و میگم : من سعید هستم ، متولد ۱۴ فروردین ، از اینکه برای ۳۱ امین بار شما رو میبنیم خوشحالم ، امیدوارم شما هم از دیدن من خوشحال باشید و سال خوبی رو برای من رقم زده باشید، با هم دعای عهدی بخونیم برای سلامتی صبح …
    —-

    صبحانه – صبح بارانی و نمناکی که همه شهر در شوق تاخیر شروع روز کاری با قدرت هرچه تمامتر بالشهاشونو در آغوش گرفتن و من یک سال بزرگتر شدم …

    یک پسر معمولی از جنوب شهر


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۱۴ : ۰۶:۲۰:۲۱

    عید دیدنی ….

    توله سگ عوضی ، مگه از قحطی آوردمت ؟ چقد بزنم تو سرت آخه پدرسگ …
    صدای خفیف و شلاقی یک پسگردنی و دویدن و گریه پسر بچه بلند شد و به موازاتش ناله نفرین های مادرانه زنی که میگفت : بچه رو نزن ، چی شد مگه، ۴ تا پسته برداشته بود بیچاره، اون فامیل گدا گشنت از بس بیشعوره به روت آورد جلوی بقیه، تو چرا سر بچه خالی میکنی؟
    و شروع جر و بحثی خانوادگیِ خانواده‌ای که سر شب داشت از خانه انتهای کوچه میرفت به سمت خانه خودشان، آماده بودند عید دیدنی که مشاجره همانجا ریشه گرفته بود و توی کوچه فوران کرد و مشخص بود نتیجه ای جز یک شب جدا خوابیدن زن و مرد ندارد، شاید همین اثر را هم نداشته باشد، فردا باز همان آش بود و همان کاسه، اصلا رسم عید دیدنی ها همین بود، و چه رسم بدی ، ظرف میوه و آجیل باید حتما لب به لب پر باشد که یک وقت نگویند “ندارد” ، ظرف را پر میکنند که میهمان راحت باشد ، توی فکرش بگوید اینحا فراوانی است، اما اگر کسی بیاید زیاد بخورد میگویند شکم پاره بود ، وحشی بود ، گشنه بود، اصلا گمانم تله میگذراند که همدیگر را مسخره کنند و این سلسله چشم تو چشم شدن ها و خرده نفرتهای دم دستی که برای هر بساطی لازم است را فراهم کنند، بالاخره ایرانی جماعت است و گردن کشیدن توی کار سایرین و همان موقع نصیحت که این کارها بد است، اما خوب چه بساطی بهتر از این میهمانی ها که طرف را بیاوری توی خانه ، تله بگذاری و دایم لبخند و تعارف بزنی که “تورو خدا بخور” و وقتی نخورد ناراحت شوی که مگر مال ما چه‌اش بود؟و به رویش بیاوری و وقتی زیاد بخورد ناراحت شوی به رویش نیاوری و بعدا توی دلت و البته پشت سرش حرف بزنی …
    رسم و عادت است ، بعضی جاها نمیشود نگفت، هست ، نخواهی هم هست ، کاش نباشد، اما خوب هست و اگر قبول کنیم هست زودتر درمان میشود تا وقتی بگوییم نه اصلا نیست یا ما نیستیم و فلان …
    .
    از همان وقت که قارپی صدای توپ را از تلوزیون میشنیدیم و میفهمیدیم که به این توپ در شدن تاریخ عوض میشود – حقا که این توپها تاریخ را عوض کردند – لباس عید را تن میزدیم و چون جوجه های رونده پشت سر پدر و مادر بودیم و والدین ما هم یکجورهایی نه بزرگ فامیل بودند و نه شخصیتی که کسی سر خود یا از سر شوق بیاید خانه ما ، دنبال بابا و مامان راه میفتادیم توی کوچه‌ها تا برسیم درب خانه عموی بزرگ و پدربزرگ و مادربزرگ و باقی فامیل … بیشتر…


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۰۶ : ۰۴:۵۳:۳۶

    طی …

    طی

    گربه سیاه سفیدی که یه جورایی از اجزای خونه ما شده نشسته بود روی فرش لوله شده توی حیاط، فرش خیس بود و هنوز چک چک ازش آب میرفت، گربه‌ها معمولا جای خیس نمی‌شینن اما خوب دیروز هم یه روز معمولی نبود و فرش نمناک انداخته شده روی موتور تو  حیاطی که انگار بمب زده باشن خشکترین جا به شمار میرفت، آخه خونه تکونی عید شروع شده و مادر من مثل همه مادرها تمام سعیش رو میکنه تا معنی خونه تکونی رو در عمل به شدید ترین روش بهمون نشون بده و تقریبا هم در این ایام هیچ قطعه ای از اجزای منزل نیست که توسط مادرم و کارگرهاش تکون نخوره ، اینقدر هم وسایل گم میشه تو این اتفاق که گمونم این بابا نوئل میاد دم نوروز ما هی وسیله کش میره جمع میکنه تا ببره بقیه کشورها برای کریسمس تقسیم کنه ، بالاخره اون بدبختا سر زمستون عید میگیرن ، آخه زمستون هم شد عید؟ اصلا بهار یه چیز دیگس …

    زیاد نزدیک نشده بودم که گربه هم از جاش تکون خورد و دوید بالای درخت، با چشم که دنبالش کردم چشمم افتاد به آسمون فوق العاده آبی روزهای آخر اسفند ، روزهایی که بنظرم باید کم کم بشه بخشی از فروردین و عوضش چند روز آخر خرداد بره توی تابستون ، اینطوری معنی فصلها در عمل هم درست میشه، اصلا تقویم هم باید وسط این خونه تکونی‌ها یه تکونی بخوره، مثل همه چیزی که تکون میخوره دم عید، مثل طی  که ندیده بودمش و تکون خورد و اتفاد روی پام اما صدامو در نیاوردم، مرد کوه درد بی درمونه … بیشتر…


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۲/۱۲/۰۸ : ۰۶:۵۲:۱۴

    همزور …

    بعد از چند روزی که شهر به خودش برف و بارون ندیده بود یهو آسمون دلش گرفت و با دستاش یه سری ابر جمع کرد جلوی صورتشو و پقی زد زیر گریه، شهر خیس شد و مردم هم بی تفاوت به حال آسمون سریعتر خودشونو زیر سقفی، چتری، چیزی پنهون کردن و یا سعی کردن سریعتر برن برسن به کارشون ، هیشکی هم به آسمون نگاه نکرد بپرسه حالت چطوره دختر آبی پوش؟ دلت از چی گرفته؟…
    البته هیشکی که نه، من پرسیدم ، یه بچه هم بود تو خیابون، اونم پرسید، بچه بیشتر از من منتظر جواب موند ، چون تا ته خیابون که باباش دستشو میکشید اون داشت به آسمون نگاه میکرد اما من خسته شدم و حواسم رفت به اون بچه ، چیزی که اون میدید رو من نمیدیدم ، خوشبحالش ، حالش از من بهتر بود ، منم بارون که زد یخورده حالم بهتر شد امیدوار شدم ، به چی امیدوار شدم رو نمیدونم ، فقط امیدوار شدم …
    .
    با همون حالت امیدوارانه رفتم خونه، مادرم داشت با تلفن حرف میزد، مثل خیلی وقتای دیگه، خیلی سرش شلوغه، تلفن هم خوراکشه، نشسته بودم کنارش و داشتم اذیتش میکردم و اونم بیخیال من داشت تلفن حرف میزد، قطع که کرد گفت عروس فلانی بود، حالتو پرسید، گفتم کدوم عروسش؟ گفت مادر مصطفی ، همون که همکلاست بود ، همون که پارسال مرد …
    . بیشتر…


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۲/۱۱/۳۰ : ۰۲:۳۰:۵۱

    مادرم آسمان – صبحانه


    سر شب آسمون چند تا رعد و برق زد و رگبار گرفت . خیلیها ترسیدن و خودشونو جمع کردن تو خونه‌ها یا رفتن زیر چترها و سایه بونها تا نکنه خیس بشن ، من کلاه سایه‌بون دار سرم بود و صدای تق تق خوردن دونه‌های درشت بارون بهاری رو مرور میکردم، یخورده که گذشت کلاه رو به احترام آسمون برداشتم، آخه درست نبود اون با ما حرف بزنه و بخواد مارو لمس کنه و ما خودمونو قایم کنیم و بریم پشت حجابی که مارو محروم میکنه از سرانگشت آسمون، راستش من همیشه عقیده داشتم آسمون یه عشق فرو خورده داره که هر ازگاهی نمیخواد دیگه فقط مردم رو ببینه بلکه میخواد اونها رو لمس کنه ، میخواد صورت مردم رو با سر انگشتش مرور کنه ، برا همین تو بهار بارون میاد ، چون زمستون نیست که بگیم از سر وظیفه داره زمین رو تمکین میکنه ، بلکه این سری از سر یه حسی داره عشق زمینیش رو مرور میکنه ، حالا شما انصاف بده ، درسته بریم قایم بشیم پشت چترها ؟ درسته بریم زیر سایه بون؟ یا اصلا چی ازمون کم میشه که تا وقتی اون نیاز کرد ما ناز نکنیم و بریم زیر آسمون تا بارون بخوره به همه تن و بدنمون ؟ اینطوری آسمون ارضای با ما بودن میشه و ما میشیم یار آسمونی، همیشه گفتن”چو یار ناز کند ما نیاز کنیم ” حالا یه بار برعکس باشه ، چی میشه مگه؟ حتما باید بره بخاطر تمکین نکردن آدمای زمین شکایت کنه تا به زور ببرنمون برا تمکین آسمون؟ یا قهر کنه بزاره بره؟ اگه خشکسالی بشه چی؟ راضی میشی بدبختی و گشنگی بیاد و خشکسالی بشه فقط بخاطر یه ناز مردن ما و کج سلیقگی یه سری که تا باون میاد میرن زیر چترهاشون؟ یا مثلا بخاطر اینها که تا بارون میاد ترافیک درست میکنن آسمون دیگه رابطشو با ما قطع کنه و بارون بی بارون؟… بیایید با آسمون دوست باشیم و از بارون تو ۴فصل لذت ببریم ، حتی از هوای بدون بارونش هم لذت ببریم ، مثلا الان که صدای نم‌نم بارون رو برگای درخت حیاط که برگاش کشیده شده تادم پنجره کنار دستم ، منو میبره به دنیای بچگی که یه وقتایی بابام با اون صدای دورگه و قیافه عصبانیش دعوام میکرد و گاهی مادرم هم برا اینکه حرف بابام زمین نمونه اونم منو دعوا میکرد و من غرق اشک میشدم و از زور اشک ریختن و خستگی گریه خوابم میربد ، با اشکهای ماسیده رو گونه که شوریش رو گاهی با نوک زبون می چشیدم گوشه اتاق یا کنار نرده رو به حیاط خونه قبلی که اون هم درخت انگور داشت خوابم میبرد اما مادرم دلش نمی‌ومد و درست مثل آسمون الان که اونم مثل مادری بعد تنبیه بچش اومده کنار تخت بچش نشسته و همینطور که در گوشش با صدای آرم حرف میزنه و نازشو میکشه با پشت دست اشکای ماسیده روی گونش رو هم پاک میکنه و هی میگه پسر گلم ، دختر قشنگم ، پاشو دیگه صبح شده ، عیب نداره اگه بابا دعوات کرد، پاشو عزیزم صبح شده، پاشو بخند به مامان، صبح شده پاشو … آره ، صبح بهترین بهونه مادرا برا بیدار کردن و به فراموشی انداختن بچه‌هاس، حالا که اینطوریه وقتی صبح میشه و گونه‌های شهر از بارون دیشب خیس و تنش از رعد و برقها لرزیده چرا نیایم هوای خنک صبح و اذن صبح رو بهونه بیدار شدن و نو شدن و لبخند زدن کنیم ؟ بیاییم هوای صبح رو داشته باشیم …

    —-

    صبحانه – گرگ و میش صبح سرد پاییز که بدجوری بود اردیبهشت میده – و من یک پسر معمولی از جنوب شهر این رو زمزمه میکنم : مادرانه درآغوش برفِکَنَ مرا ، کین رحل بی مرام مدامم نمی‌برد …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۲/۰۸/۰۶ : ۰۷:۱۱:۲۳