• وبلاگ شخصی من در بر گیرنده نوشته‌ها، تالیفات، نظرات و فعالیتهای شخصی من در حوزه‌های روزنامه نگاری اقتصادی ، مدیریت و مشاوره رسانه ، برنامه سازی و تحلیلهای فناوری اطلاعات و کمی هم موضوعات شخصی است. تا اتمام کار ظاهرسازی سایت راه باقی است، فعلا باید شکل نهایی مشخص شود، تا آن  زمان سعی میکنم کمتر مطلب متفرقه بنویسم. شما هم صبور باشید و راهنما …


  • موانع تا وقتی مانع هستند که اونها رو مانع بدونی، اگه اونها رو یک مرحله از مسیر بدونی دیگه مانع نیستن …


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...

  • و گفت: آزادمردی دریائیست به سه چشمه، یکی سخاوت، دوم شفقت، سیم بی‌نیازی از خلق و نیازمندی به حق.
    .
    – تذکره الاولیا ، ذکر ابوالحسن خراقانی


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • از غیر دیدن …

    و گفت: داوری کافری‌ست و از غیر دیدن شرک است و خوش بودن فریضه است.

    – تذکره الاولیا، ذکر شیخ ابوسعید ابوالخیر


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • تحلیل و بررسی مطبوعات ارتباطات

    از این هفته سه شنبه‌ها، ساعت ۷ شبکه ۷ ( آموزش) برنامه زنده برخط
    با اجرای آیتم تحلیل و بررسی اخبار و مطبوعات فناوری در خدمت دوستان هستم
    دوستان مطبوعاتی نشریه و یا گزارشهاشون رو برام ارسال کنن تا در این برنامه ازش یاد کنیم . حجم بالای کاری ممکنه اجازه نده به همه مطالب دوستان شخصا سر بزنم . پس برام بفرستید . به این ایمیل :azad@titr1.net

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    آیت الله مهدوی کنی درگذشت …

    خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    این تیتری بود که بسیاری سایتهای زرد و صفحات شبکه‌های اجتماعی ن را کشفی عظیم از خزانه گافهای رسانه ای برداشت کرده و منتشر کردند.
    اما این خبر یک خبر واقعی نیست ( ایشان هنوز در قید حیات هستند)، فقط اشتباها بر روی خروجی خبرگزاری نمایش داده شده است.
    دلیل نوشتن اینچنین خبری چیست؟ آیا این سایت منبع خاصی در اختیار داشته و خبر رسیده و حالا تکذیب شده به دلایل خاص؟
    در کار رسانه ای مخصوصا رسانه‌های آنلاین سرعت در انتشار مطلب یک مزیت به شمار میرود و گاها بصورت افراطی بر سر آن مسابقه است و نیروهای بخشهای آنلاین و خبرگزاریها بر سر همین موضوع استرس عظیمی دارند.
    در برخی موارد که میشود اتفاقات مهمی را پیش بینی کرد خبرها را پیشنویس می‌کنند و به شرح و بسط آنها میپردازند، که خبر فوق یکی از همین موارد است .
    حتی در رسانه های حرفه ای مستندهای تصویری و گزارش و مصاحبه هایی برای موارد خاصی تهیه میشود که آنها را در روز و ساعتی مشخص که حادثه رخ میدهد منتشر کنند .
    نتیجه برای مخاطبین عمومی : هیچ وقت جوگیر سرعت و حجمه اخبار نشوید
    نتیجه برای همکاران رسانه : نتیجه برای مخاطبین عمومی + یخورده دقت کنید.


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • دست گاه …

    جریان سرد هوایی که از ورودی مترو خارج میشد وسوسه ادامه مسیر با مترو را بر بقیه وسوسه‌ها چیره کرد، تازه وقتی پله های سرد مترو تمام شده و پای سکوی قطاری که نیامده بود رسیدم فهمیدم چقدر کف پاهایم درد میکند، عادت داشتم ، هم به پیاده روی و هم به درد کف پا و کمر، کمی هم خوابم گرفته بود، از صبح چیزی نخورده بودم که بشود اسمش را وعده عذایی گذاشت، صبح عجله داشتم و ظهر هم جایی که بودم غذایش زیادی چرب بود و بوی ماهی میداد، با چای و شیرینی خودم را مشغول کرده بودم تا برسم به خانه، سکو کمی شلوغ بود و تا قطار برسد هم کمی شلوغتر شد، درب قطار درست جلوی صورتم ایستاد، فکر کردم نشانه خوش شانسی است، اما جمعیت متحدا هلم داد وسط مترو، صندلی خالی گیرم نیامد، لاجرم از میله سرد مترو آویزان شدم، حوصله هیچ کاری نداشتم و خیره شدم به مسافرها، از بغل دستی من تا انتهای سالن  بغیر از آنهایی که خواب بودند تقریبا همه سرشان توی موبایل بود، یکی بازی میکرد، یکی دنبال نمیدانم چه میگشت، آن یکی مخ منشی قبلی شرکتشان که با ریس دعوا کرده بود را با صدای بلند میزد و خلاصه هر کسی مشغولیتی داشت توی همان یک کف دست دلخوشی، صدای بیب بیب یک گوشی دیگر سرم را گرداند به طرف انتهای سالن، سنگینی نگاهی مرا به سوی خود خواند، صاف نگاه کردم به یک جفت چشمی که نگاهم میکرد، یک جفت چشم خوشرنگ با آرایشی که حداقل دو سه تا رنگ تویش بود، یا حداقلمن اینطور متوجه شدم، شاید رنگها مال خودش بود، هر چه بود قشنگ بود، موهای خرمایی رنگ و روسری طیف کم رنگی از صورتی که وسطهای سر گیر کرده بود و انگار یک سفره ماهی صورتی پریده بود روی سرش و دستهایش را گرفته بود زیر چانه او، متوجه نگاه من که شد نگاهش را دزدید، گذاشتم به حساب اتفاق، کیفم روی دوشم سنگینی میکرد ، حتی حال جابه جا کردنش را هم نداشتم ، اما ایستگاه بعد پیاده شدن چند مسافر ناگزیر جابه جایم کرد، دیدم از‌آنهمه موبایل به دست حس خوبی نداشتم ، دست کردم تو کیفم و یک کتاب بیرون آوردم، سر جابه جا شدن متوجه شدم تقیربا کنارش قرار گرفتم ، این سری نگاهش به من نبود، داشت ردیف مسافرای موبایل به دست رو نگاه میکرد ، دست اون هم هیچی نبود ، یعنی یه عینک بزرگ و رنگی دستش بود ، برای خودش ملونی بود، نگاهم به پایین مانتوش هم افتاد که مثل نیمه بالاش که شروعش مشخص نبود انتهای مشخصی هم نداشت، چند تا تیکه بالا و پایین و با برشهای مختلف ، الان غیر از مانتوی مدرسه و کارمندی دیگه مانتوها مثل قدیم نیست ، قبلا میشد گفت پایین اینجاس، اما الان نه ، حتی پشت و روش رو هم نمیشه تشخیص داد، همه هم که شدن یه اندازه و یه شکل، با فرق چندتا مارک، شروع کردم خواندن، کتاب جدید نبود ولی دوست داشتم بخوانم ، مثل همیشه سعی میکنم کتاب توی کیفم با جیبم باشد، آن روز کتاب مدیر مدرسه جلال دستم بود، چند وقتی هست که توی کیفم مانده و گه گداری که توی مترو یا ماشین وقت کنم بازش میکنم از سر علامتی که گذاشته ام میخوانم، آخرهای داستان تصادف معلم کلاس چهارم بودم که سنگینی نگاهی سرم را در خود گرفت، داشت نگاهم میکرد ، یعنی داشت سعی میکرد ببیند چه میخوانم ، منهم آخر پاراگراف را بلند خواندم: “از طرف یارو آمریکاییه آمده اند عیادتش و وعده و وعید که وقتی خوب شد ، در اصل چهار استخدامش کنند و  بازبان بی زبانی حالیم کرد که گزارش را بی خود داده ام و حالا هم داده ام ، دنبالش نکنم و رضایت طرفین و کاسه ی از آش داغ تر و از این حرف ها …خاک بر سر مملکت .” …
    بیشتر…


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    • مدیری که قبل از انتشار مصاحبه‌اش برکنار شد!

      http://www.jamejamonline.ir/Media/Image/1392/08/25/635201855675460656.jpg

      اسمش را تصادف بگذاریم، دست روزگار، اتفاق یا هر چیز دیگر، محمدحسن کرباسیان که تا زمان انجام کارهای فنی این مصاحبه مدیرعامل پست بود، جای خود را به حسین مهری داد. لذا به همین سادگی اظهارات حاکمیتی جای خود را به اظهارات کارشناسی یا برنامه هایی داد که اکنون شکل آرزو به خود گرفته و امید است مدیرعامل بعدی آنها را پیش ببرد.

      وقتی این تغییر پیش آمد دو راه وجود داشت؛ راه اول، دست نگه داشتن از درج این گفت وگو و موکول کردن آن به آینده بود و راه دوم، تغییر حقوقی شخصیت مصاحبه شونده و درج اظهارات وی. پس از سبک و سنگین کردن ها و بررسی ها سرانجام قرار بر انتخاب راه دوم شد.

      علت هم این بود که نقطه نظرات کارشناسی مدیرعامل قبلی حتما و لزوما به کار مدیرعامل جدید می آید و راهگشا خواهد بود. آقای کرباسیان در این گفت وگو نسبت به سرنوشت شرکت پست و روشی که برای خصوصی شدن آن در دولت قبل برگزیده شده و اکنون در دستور کار مجلس است، هشدار داده است.

      به زعم وی سپردن کامل پست به بخش خصوصی تجربه ای ناکام خواهد بود که در سایر کشورهای دنیا بویژه کشورهای غربی که پیشتاز خصوصی سازی در همه زمینه ها بوده اند نیز شکست خورده است. جالب است که میزان این شکست خوردن تا به آنجا بوده که باعث پس گرفته شدن شرکت پست از خریدار آن شده است.

      مدیرعامل قبلی پست پیشنهاد می کند باید در روش کنونی مورد نظر در واگذاری شرکت پست تجدیدنظر کرد که آزموده را آزمودن خطاست.

      وی همچنین اظهار امیدواری کرده است مجلس حرف کارشناسی موجود درباره مضرات روش کنونی خصوصی سازی پست را بشنود؛ وظیفه ای که به نظر می رسد بر دوش مدیرعامل جدید شرکت پست قرار گرفته است.

      در نهایت نیز جای امیدواری است راه شرکت پست به عنوان یکی از دستگاه های مهم کشور که ارتباط مستقیم و کاملی با مردم دارد، رو به تعالی پیش برود و کمیت و کیفیت خدمات آن به مردم متحول شود.

      سعید نوری آزاد

      شرکت پست نباید خصوصی شود بیشتر…


    از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    تیتر آزاد...

    و گفت: آزادمردی دریائیست به سه چشمه، یکی سخاوت، دوم شفقت، سیم بی‌نیازی از خلق و نیازمندی به حق.
    .
    – تذکره الاولیا ، ذکر ابوالحسن خراقانی


    نامه‌ای به آقای مجری

    آقای مجری
    سلام

    امشب لحظه آخر دیدم که بغض کردی، دیدم که خواستی زودتر دوربین از روی صورتت بره کنار تا یه وقت اشک ریختنت برای بچه‌های دیروز و امروز الگو نشه، آخه میدونم و میدونی که بچه های امروز گریه کردنشون شده کاسبی، برعکس ما که گریه‌هامون همش از سر ناچاری بود، یهو میترسیدم، دردمونمیومد یا یه چیزی میزد پس سرمون و پقی میزدیم زیر گریه، تنها سلاح ما هم همین بود، گریه میکردیم که یه شب بیشتر مهمون خونه عمو یا خاله باشیم، راستش این روزها همین یدونه سلاح هم دیگه نداریم، رومون نمیشه، میگن مرد که گریه نمیکنه، اما راستش گریه مال مرده، اما خوب پنهونش می‌کنیم، گمونم تو هم سر همین گریه نکردی اما من دیدم بغض داری، همونطوری که خنده‌ها و حرص خوردنهاتو دیده بودم، اما تو هیچوقت خنده های مارو ندیدی، آخه تلوزوین ما یک طرفه است، تو هم اینو میدونستی، برا همنی همیشه یه کاری کردی ما بخندیم، یه کاری کردیم باورمون برای زنده بودن کلاه قرمزی خراب نشه، حتی با کسی مصاحبه نمیکنی که یه وقت حاشخ درست نشه و باور بچه ها خراب نشه، میدونم دلت چقدر پره از دست خیلی‌ها، از بی‌نظمی هایی که شرایط تحمیل میکنه، اما خوب باز به هر ترتیبی بود اومدی و الانم رفتی ، اونم چه رفتنی، با بغض …

    غریبه که نیستی ، خیلی ساله میشناسمت، بچه مدرسه‌ای بودم که دیدمت، لاغر بودی و مودار، موهای مشکی، الان کمی وزن اضافه و موها رو کم کردی، همون یه مقدارش هم دیگه جوگندمی شده، یه جورایی تو قاب تلوزیون شدی منظره عمر ما که نمیدونم الان کدوم فصله، اما هر چی هست دیگه بهار نیست، خیلی سال ازش گذشته، خیلی‌ها میشینن مطلب مینویسن که کلاه قرمزی به فلان دلیل موندگار و موفق شد، اما راستش دلیلش یه چیز دیگس که خیلیها حواسشون نیست، دلیلش هم فقط اینه که کاسب نبودی، نه اینکه پول در نیاوردی یا ارزون کار کردی یا فلان، نه ، یعنی نخواستی از چیزی پول در بیاری که این روزا شده ابزار کاسبی رسانه‌ها، آره ابزار کاسبی اونها “مردم” هستن، رسانه اونطرفی و اینطرفی هم نداره، تو موضوع کاسبی همشون یه مدلن، مسابقه هم میذارن تو خالی کردن جیب مردم و سو استفاده از کنالی که درست کردن، اما تو نخواستی چیزیو تبدیل به پول نقد کنی که برای بچه های مردم باوره، اگه کاسب و دلال بودی که یه میز میگذاشتی کنار استودیو روش ماکارونی و پوشک بچه و کمربند لاغری میذاشتی و دلیل میاوردی که خوب برنامه خرج داره و باید از پربینده ترین برنامه تلوزیون استفاده کرد، بگذریم که قبل برنامه تا ۱۸ دقیقه تبلیغ نشون میدادن، یعنی تو این روز آخر که حتی تیتراژ شروع برنامه رو برداشتن تا وقت نگیره از تبلیغ نگذشتن، بالاخره پول خیلی مهمتره …
    میدونم تو سازمانی که خیلی ها مستقل بودن کلاه قرمزی رو دوست ندارن و اگه زورشون میرسید ۲ سوته میذاشتنت کنار کار کردن چقدر سخته، اما تو الگو سازیهاتو ادامه بده، به حرف ۴ تا حاشیه هم توجه نکن، ما خودمون هوادارتیم، ۱۰ به ۰ هم عقب باشی باز هوادارتیم، خاصیت بچه ها نسل ما اینه.
    .
    سرت رو درد نمیارم، برو به امون خدا، ولی یاد باشه یه وقت سفارشی‌ساز نشی، چپ و راستش هم فرق نداره، خودت باش و بدون اگه بغض داشته باشی، حته اگه لحظه آخر باشه و اشکی نباشه، من می‌بینم، ما می‌بینیم …

    ارادتمند تو و همکارانت
    آزاد


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۱۲ : ۱۱:۱۰:۲۳

    حفاظت شده: زهرا خانم بیدار شو ، بهار شد

    این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۲/۰۳/۲۵ : ۰۲:۳۶:۱۳

    داغ لاله – شعری در فراغ دختری به نام “لاله” از استاد شهریار

    =================================

    قصد مقایسه ندارم اما چیزی است که در وقت پیگیری داغ لاله از ذهنم گذشت …

    یک سناریو که می‌توانست ملودرامی عاشقانه باشد در یک لحظه تبدیل به یک تراژدی غم بار میشود تا موضوع و ذهنیت مخاطب را عوض می‌کند .

    این شیوه و این واقعه را  در کتاب زنبق دره اثر بالزاک خوانده بودم که آنهم تلخیصی از واقعیت زندگیاو بود . به واقع هم از نظر سبک نوشتاری و ‍روش موضوع یکی از رمانهای تاثیر گذار در من بوده است. در آن کتاب بالزاک عاشق زنی میشود اما هیچگاه نیز به او نمی‌رسد. در تمام کتاب وی سعی در نزدیکی به زن و خانواده‌اش دارد و فکر می‌کند خود را به خانواده زن تحمیل کرده است اما در نهایت بعد از مرگ زن که بر اثر ضعف بوده نامه‌ای به بالزاک می‌رسد که در آن زن خود را عاشق وی خوانده و معلوم میشود دلیل مرگش نیز همین علاقه و دوری بوده است . و جالب اینجا که تمام این تغییر رویه داستان تنها در یک صفحه و در متن یک نامه ختم میشود. و اما ماجرای نمونه وطنی آن ….

    .http://bashgah.net/assets//Image/peoples/shahriar//Shahriar4.jpghttp://ebooks.adelaide.edu.au/b/balzac/b19zk/images/balzac.jpg

     

    ماجرای از این قرار است که :

    استاد شهریار به دختری به نام لاله در همسایگی‌شان علاقه مند بود اما نمی‌توانست این علاقه را بیان کند، او برای مدتی از شهر دور شد و همواره به یاد این دختر ماند تا آنکه اسباب بازگشت فراهم شد .

    به تهران بازگشت و با دلی پر از امید و بیم به سوی خانه رفت.اما وقتی به خانه رسید ٬ غرق در ماتم و اندوه شد چراکه٬ مرگ دختر همسایه ٬ لاله ٬ را باید باور میکرد و …..

    بیشتر…


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۰/۰۶/۳۰ : ۰۱:۰۵:۵۵

    ــــــــــــــــــــــــ بَنگ بَنگ تپْ تپْ ـــــــــــــــــــــــــ

    ======================================================

    تا حالا شده براتون پیش بیاد عذاب وجدان بگیرید؟  البته  نه برای کاری که کردید ، بلکه برای کاری که نکردید.

    چند روز قبل یه اتفاقی برام افتاد که عینش رو براتون می‌نویسم. همش عین واقعیت و حال منه

    بنگ بنگ تپ تپ - صدای کمان حلاجی - سعید نوری آزادبنگ بنگ تپ تپ – صدای کمان حلاجی – سعید نوری آزاد

    از چند روز قبل این حس توی من موج میزنه

    و مثل خوره داره روحمو میخوره

    نمیدونم شاید داره سیقل میده

    اما هرچی که هست خیلی عذاب آوره

    حال دیگ مسی سیاه شده‌ای رو دارم که دست مسگر داره سفید کاری میشه

    یعنی داغ میشه ، ضربه میخوره و فریاد میزنه اما تو اون همه صدای بازار مسگرها کسی صداشو نمی‌شنوه

    همه اتفاق چتد ثانیه طول کشید یا شاید چند قدم

    .

    به دلیلی که نمیدوم چی بود از پارک وی تا میدون ولی عصر رو پیاده اومدم…

    بیشتر…


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۰/۰۴/۱۹ : ۰۸:۳۵:۰۲

    به افتخار فاصله

    =============================================================

    گاهی باید به فاصله احترام بیشتری بگذاریم

    انسان که باشی و خواسته ناخواسته که بیوفتی در شهری که بعد از چندین سال هنوز سر و تهش را کشف نکردی و بنا بر یک ناخواسته دیگر کارَت بشود با قلم بازی کردن و چشم گذاشتن و استخوان فرسودن و روح شخم زدن و عمر کاستن برای نوشتن و فکر کردن، تازه میفهمی هر حرفی یک ابزار شده است در زندگی، اما خوب ابزار هم عیب میکند

    به افتخار فاصله

    البته این عیب از آن دست عیبها نیست که نشود درکش کرد و یا از آن یکی دیگر دسته ها نیست که بشود از آن گذشت

    . بیشتر…


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۰/۰۴/۰۴ : ۰۳:۱۷:۳۳

    گاهی سنگ ، همیشه کاغذ ، به ندرت قیچی

     

    این نوشته پاسخ و شاید ادامه ای است به نوشته کامران

    باید سنگ باشی تا خیلی چیزها به جریان فکرت به جریان روحت و یا به سکون زندگیت برنخورد

    قیچی هم نبودی  مهم نیست اینقدر هستند با دست پاره میکنند و آب از آب تکان نمیخورد که دیگر نیازی به قیچی نیست

    اما کاغذ که شدی

    باید ظرفیت دار شوی

    سفید شوی

    نگهبان و سنگ صبور اسرار دیگران شوی

    عرصه بازی نقاشی های کودکانه شوی

    آماده حمل حکم اعدام بیگناهی باشی و خلاصه باید کاغذ باشی

    حالا گیریم نهایت مچاله در گوشه ای بمانی یا بگویند ، بایگانی شود

    کاغذ یک مشکل دارد آنهم پاک بودن درجاییاست که معنی آن را نمیدانند

     


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۰/۰۳/۲۲ : ۰۸:۰۰:۰۶

    من و آفتاب

    خبر داری آقتاب سر قرار خود مانده یا نه؟ 

    یعنی هر روز همان وقت از همانجا سر میزند که همیشه میزد؟  راستش نمیدانم چه بر سر من و  آسمان آمده که حالمان شده ابری ، بارانی و کمی غمناک . گله نمیکنم ، شرح حال میدهم . اصلا  حالی نمانده که بخواهم شرحش بدهم. خلاصه باشد بهتر است . خط خطی بلدی؟ بیا کمی خط  خطی کنیم. مداد فراموش نشود. شنیده ام مداد که نداشته باشی روی دوستی خط میکشی و  اصلا  این را نمیخواهم . منو تو قرار بود باران را نقاشی کنیم حالا گیرم من نقاش نیستم اما قرار  نیبود بروی تا من بارانی شوم. نهایتش یک مداد و کمی حوصله لازم بود تا بتوانیم قرار را برقرار  کنیم . ساده هم نباش  میدانم که این را اگر بخواهی میتوانی بخوانی. اما چه کنم من آنقدر ها هم ساده نیستم که بتوانم رودر روی تو گله گذاری کنم از روز و روزگار  . خط میکشم روی تمام این نوشته ها . با اینکه میدانم اگر بیایی دیگر اینها نیستند.  ببین  همه مشکلات از همینجا شروع شد و به همینجا ختم شد ، موضوع ساده بود . تو آفتاب بودی و من نمیدانستم

    .

    بیشتر…


    نویسنده: سعید نوری آزاد   | 

    حرف اول

    آماده ام تا هر روز نامه بنگارم در وبگاه هرروزنامه نگاری


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۰/۰۳/۲۰ : ۰۸:۵۹:۲۴

    مردم می گویند باران می بارد اما…

    ===========================================

    زمین خواب است

    مردم خواب آلود

    آسمان بیدار

    وقتی برای خوابیدن نمانده

    آفتاب خسته از کج کج تابیدن زمستانی

    گلایه به آسمان برد

    آسمان فکری کرد

    در پرده ابر شد

    و حالا ابر بارور

    بهار شده بود

    زمین خواب بود

    خوابی سنگین

    اگر بیدار نمیشد کار گیاه تمام بود

    آسمان دست در ابر انداخت و بر زمین پاشید

    زمین خیس شد

    اما خواب بود

    آسمان همچنان بر گونه زمین بوسه مادرانه میداد و در گوشش شعر آفتاب میخواند

    آسمان بیدار بود

    زمین خواب

    آسمان بر صورت خواب آلود مردم زمین آب میپاشید تا خواب نماند

    همین وقتهاست که مردم میگویند دارد باران می بارد

    دارد باران می بارد

     

    ا—-

    آزاد – ۱۷ روز بعد از اولین روز بهار۱۳۹۰

    باران

    باران


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۰/۰۱/۱۷ : ۰۳:۰۰:۴۵