• وبلاگ شخصی من در بر گیرنده نوشته‌ها، تالیفات، نظرات و فعالیتهای شخصی من در حوزه‌های روزنامه نگاری اقتصادی ، مدیریت و مشاوره رسانه ، برنامه سازی و تحلیلهای فناوری اطلاعات و کمی هم موضوعات شخصی است. تا اتمام کار ظاهرسازی سایت راه باقی است، فعلا باید شکل نهایی مشخص شود، تا آن  زمان سعی میکنم کمتر مطلب متفرقه بنویسم. شما هم صبور باشید و راهنما …


  • موانع تا وقتی مانع هستند که اونها رو مانع بدونی، اگه اونها رو یک مرحله از مسیر بدونی دیگه مانع نیستن …


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...

  • و گفت: آزادمردی دریائیست به سه چشمه، یکی سخاوت، دوم شفقت، سیم بی‌نیازی از خلق و نیازمندی به حق.
    .
    – تذکره الاولیا ، ذکر ابوالحسن خراقانی


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • از غیر دیدن …

    و گفت: داوری کافری‌ست و از غیر دیدن شرک است و خوش بودن فریضه است.

    – تذکره الاولیا، ذکر شیخ ابوسعید ابوالخیر


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • تحلیل و بررسی مطبوعات ارتباطات

    از این هفته سه شنبه‌ها، ساعت ۷ شبکه ۷ ( آموزش) برنامه زنده برخط
    با اجرای آیتم تحلیل و بررسی اخبار و مطبوعات فناوری در خدمت دوستان هستم
    دوستان مطبوعاتی نشریه و یا گزارشهاشون رو برام ارسال کنن تا در این برنامه ازش یاد کنیم . حجم بالای کاری ممکنه اجازه نده به همه مطالب دوستان شخصا سر بزنم . پس برام بفرستید . به این ایمیل :azad@titr1.net

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    آیت الله مهدوی کنی درگذشت …

    خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    این تیتری بود که بسیاری سایتهای زرد و صفحات شبکه‌های اجتماعی ن را کشفی عظیم از خزانه گافهای رسانه ای برداشت کرده و منتشر کردند.
    اما این خبر یک خبر واقعی نیست ( ایشان هنوز در قید حیات هستند)، فقط اشتباها بر روی خروجی خبرگزاری نمایش داده شده است.
    دلیل نوشتن اینچنین خبری چیست؟ آیا این سایت منبع خاصی در اختیار داشته و خبر رسیده و حالا تکذیب شده به دلایل خاص؟
    در کار رسانه ای مخصوصا رسانه‌های آنلاین سرعت در انتشار مطلب یک مزیت به شمار میرود و گاها بصورت افراطی بر سر آن مسابقه است و نیروهای بخشهای آنلاین و خبرگزاریها بر سر همین موضوع استرس عظیمی دارند.
    در برخی موارد که میشود اتفاقات مهمی را پیش بینی کرد خبرها را پیشنویس می‌کنند و به شرح و بسط آنها میپردازند، که خبر فوق یکی از همین موارد است .
    حتی در رسانه های حرفه ای مستندهای تصویری و گزارش و مصاحبه هایی برای موارد خاصی تهیه میشود که آنها را در روز و ساعتی مشخص که حادثه رخ میدهد منتشر کنند .
    نتیجه برای مخاطبین عمومی : هیچ وقت جوگیر سرعت و حجمه اخبار نشوید
    نتیجه برای همکاران رسانه : نتیجه برای مخاطبین عمومی + یخورده دقت کنید.


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • دست گاه …

    جریان سرد هوایی که از ورودی مترو خارج میشد وسوسه ادامه مسیر با مترو را بر بقیه وسوسه‌ها چیره کرد، تازه وقتی پله های سرد مترو تمام شده و پای سکوی قطاری که نیامده بود رسیدم فهمیدم چقدر کف پاهایم درد میکند، عادت داشتم ، هم به پیاده روی و هم به درد کف پا و کمر، کمی هم خوابم گرفته بود، از صبح چیزی نخورده بودم که بشود اسمش را وعده عذایی گذاشت، صبح عجله داشتم و ظهر هم جایی که بودم غذایش زیادی چرب بود و بوی ماهی میداد، با چای و شیرینی خودم را مشغول کرده بودم تا برسم به خانه، سکو کمی شلوغ بود و تا قطار برسد هم کمی شلوغتر شد، درب قطار درست جلوی صورتم ایستاد، فکر کردم نشانه خوش شانسی است، اما جمعیت متحدا هلم داد وسط مترو، صندلی خالی گیرم نیامد، لاجرم از میله سرد مترو آویزان شدم، حوصله هیچ کاری نداشتم و خیره شدم به مسافرها، از بغل دستی من تا انتهای سالن  بغیر از آنهایی که خواب بودند تقریبا همه سرشان توی موبایل بود، یکی بازی میکرد، یکی دنبال نمیدانم چه میگشت، آن یکی مخ منشی قبلی شرکتشان که با ریس دعوا کرده بود را با صدای بلند میزد و خلاصه هر کسی مشغولیتی داشت توی همان یک کف دست دلخوشی، صدای بیب بیب یک گوشی دیگر سرم را گرداند به طرف انتهای سالن، سنگینی نگاهی مرا به سوی خود خواند، صاف نگاه کردم به یک جفت چشمی که نگاهم میکرد، یک جفت چشم خوشرنگ با آرایشی که حداقل دو سه تا رنگ تویش بود، یا حداقلمن اینطور متوجه شدم، شاید رنگها مال خودش بود، هر چه بود قشنگ بود، موهای خرمایی رنگ و روسری طیف کم رنگی از صورتی که وسطهای سر گیر کرده بود و انگار یک سفره ماهی صورتی پریده بود روی سرش و دستهایش را گرفته بود زیر چانه او، متوجه نگاه من که شد نگاهش را دزدید، گذاشتم به حساب اتفاق، کیفم روی دوشم سنگینی میکرد ، حتی حال جابه جا کردنش را هم نداشتم ، اما ایستگاه بعد پیاده شدن چند مسافر ناگزیر جابه جایم کرد، دیدم از‌آنهمه موبایل به دست حس خوبی نداشتم ، دست کردم تو کیفم و یک کتاب بیرون آوردم، سر جابه جا شدن متوجه شدم تقیربا کنارش قرار گرفتم ، این سری نگاهش به من نبود، داشت ردیف مسافرای موبایل به دست رو نگاه میکرد ، دست اون هم هیچی نبود ، یعنی یه عینک بزرگ و رنگی دستش بود ، برای خودش ملونی بود، نگاهم به پایین مانتوش هم افتاد که مثل نیمه بالاش که شروعش مشخص نبود انتهای مشخصی هم نداشت، چند تا تیکه بالا و پایین و با برشهای مختلف ، الان غیر از مانتوی مدرسه و کارمندی دیگه مانتوها مثل قدیم نیست ، قبلا میشد گفت پایین اینجاس، اما الان نه ، حتی پشت و روش رو هم نمیشه تشخیص داد، همه هم که شدن یه اندازه و یه شکل، با فرق چندتا مارک، شروع کردم خواندن، کتاب جدید نبود ولی دوست داشتم بخوانم ، مثل همیشه سعی میکنم کتاب توی کیفم با جیبم باشد، آن روز کتاب مدیر مدرسه جلال دستم بود، چند وقتی هست که توی کیفم مانده و گه گداری که توی مترو یا ماشین وقت کنم بازش میکنم از سر علامتی که گذاشته ام میخوانم، آخرهای داستان تصادف معلم کلاس چهارم بودم که سنگینی نگاهی سرم را در خود گرفت، داشت نگاهم میکرد ، یعنی داشت سعی میکرد ببیند چه میخوانم ، منهم آخر پاراگراف را بلند خواندم: “از طرف یارو آمریکاییه آمده اند عیادتش و وعده و وعید که وقتی خوب شد ، در اصل چهار استخدامش کنند و  بازبان بی زبانی حالیم کرد که گزارش را بی خود داده ام و حالا هم داده ام ، دنبالش نکنم و رضایت طرفین و کاسه ی از آش داغ تر و از این حرف ها …خاک بر سر مملکت .” …
    بیشتر…


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    • مدیری که قبل از انتشار مصاحبه‌اش برکنار شد!

      http://www.jamejamonline.ir/Media/Image/1392/08/25/635201855675460656.jpg

      اسمش را تصادف بگذاریم، دست روزگار، اتفاق یا هر چیز دیگر، محمدحسن کرباسیان که تا زمان انجام کارهای فنی این مصاحبه مدیرعامل پست بود، جای خود را به حسین مهری داد. لذا به همین سادگی اظهارات حاکمیتی جای خود را به اظهارات کارشناسی یا برنامه هایی داد که اکنون شکل آرزو به خود گرفته و امید است مدیرعامل بعدی آنها را پیش ببرد.

      وقتی این تغییر پیش آمد دو راه وجود داشت؛ راه اول، دست نگه داشتن از درج این گفت وگو و موکول کردن آن به آینده بود و راه دوم، تغییر حقوقی شخصیت مصاحبه شونده و درج اظهارات وی. پس از سبک و سنگین کردن ها و بررسی ها سرانجام قرار بر انتخاب راه دوم شد.

      علت هم این بود که نقطه نظرات کارشناسی مدیرعامل قبلی حتما و لزوما به کار مدیرعامل جدید می آید و راهگشا خواهد بود. آقای کرباسیان در این گفت وگو نسبت به سرنوشت شرکت پست و روشی که برای خصوصی شدن آن در دولت قبل برگزیده شده و اکنون در دستور کار مجلس است، هشدار داده است.

      به زعم وی سپردن کامل پست به بخش خصوصی تجربه ای ناکام خواهد بود که در سایر کشورهای دنیا بویژه کشورهای غربی که پیشتاز خصوصی سازی در همه زمینه ها بوده اند نیز شکست خورده است. جالب است که میزان این شکست خوردن تا به آنجا بوده که باعث پس گرفته شدن شرکت پست از خریدار آن شده است.

      مدیرعامل قبلی پست پیشنهاد می کند باید در روش کنونی مورد نظر در واگذاری شرکت پست تجدیدنظر کرد که آزموده را آزمودن خطاست.

      وی همچنین اظهار امیدواری کرده است مجلس حرف کارشناسی موجود درباره مضرات روش کنونی خصوصی سازی پست را بشنود؛ وظیفه ای که به نظر می رسد بر دوش مدیرعامل جدید شرکت پست قرار گرفته است.

      در نهایت نیز جای امیدواری است راه شرکت پست به عنوان یکی از دستگاه های مهم کشور که ارتباط مستقیم و کاملی با مردم دارد، رو به تعالی پیش برود و کمیت و کیفیت خدمات آن به مردم متحول شود.

      سعید نوری آزاد

      شرکت پست نباید خصوصی شود بیشتر…


    از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    تیتر آزاد...

    و گفت: آزادمردی دریائیست به سه چشمه، یکی سخاوت، دوم شفقت، سیم بی‌نیازی از خلق و نیازمندی به حق.
    .
    – تذکره الاولیا ، ذکر ابوالحسن خراقانی



    خواستیم مرغ خیال را پرواز دهیم
    گفتند : پرواز تاخیر داره ..


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۱۰ : ۰۴:۲۹:۲۸

    وقتی مرد که پول نداشت …

    داشتم خبرهای روزنامه های بزرگ دنیا رو مثل هر روز مرور میکردم که به این خبر از نیویورکر رسیدم،
    واقعا عجیب بود ، نه البته غیر ممکن اما تعجب و تامل برانگیز بود، مرگ در تنهایی ، سال ۲۰۰۹ یعنی حدود ۵ سال قبل این خانم ۴۵ ساله در گاراژ خونش می‌میره اما همه قبض‌هاش بصورت اتوماتیک از حسابش که حسابی هم پرمایه بوده پرداخت میشده ،تا بالاخره چند ماه قبل که حساب بانکیش دیگه ته میکشه و بانک هشدار میده و مامور میفرسته هیچکس خبردار نمیشه ایشون مردن، یعنی تا وقتی پول داشت از دید سایرین زنده بود اما وقتی بی پول شد فهمیدن مرده، بانکها و حسابها و سیستم های اتوماتیک آدمها رو به کجا میبرن؟
    .
    چند روزیه که توی خونه تنهام و این موضوع برام معنی بارزتری داشت …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۰۷ : ۱۰:۱۰:۳۶

    روایت کمی کمتر از یک دقیقه …

    ظهر ساعت ۲:۱۳ – داخلی اتاق با پنجره باز – آفتاب مستقیم توی خانه و صدای پرنده و هوای بهاری – من نشسته پشت بساط روزمرگی …

    خبری آمد جلوی چشمم، کشته شدن ۸ نفر در واژگونی اتوبوس راهیان نور ….

    مادر و مادربزرگم رفتند مناطق سابقا جنگی، مادر و خواهر شهید هستند و یکجورهایی میروند دیدن برادر و پسرشان،
    این خبر را که خواندم خودم را زدم به بیخیالی ، اما نشد، دلم یک چیزی خبر داد، لینک را خواستم باز کنم ببینم مسافرهای کجا بودند ، باز نمیشد ، طول میکشید، چیزی توی دلم خراب شد ، زنگ زدم به مادر ، دو سه بار زنگ زدم ، به هر دو شماره اش که در یک گوشی است، بر نداشت، فکرها داشتند از حفره های کنار مغزم بیرون می آمدند، چاره ای نبود، تلاش مجدد و مکرر هم حواب نمیداد، فکر از دست رفتن ، فکر بر نگشتن، فکر آسیب و زخم و خون و خدای ناکرده ….
    از همسفرانش هم نام و نشانی نداشتم، یکهو حس کردم دستم به هیچ جای دنیا بند نیست، معلق مانده بودم توی خودم …
    .
    یک لحظه خودم را گذاشتم جای خانواده مسافران پرواز مفقود شده مالزی، مسافر عزیز را راهی میکنی و بعد هیچ خبری نیست و تمام …
    .
    لحظه ای بعد لینک باز شد و نوشته بود مسافران زرند کرمان بودند، خوشحال نبودم فقط خیالم کمی راحت شد و روزنه امیدی پیدا شد که حداقل مادر آنجا نبوده، اما حساب بی حساب و کتاب بودن مملکت را نگه داشتم، ثانیه‌ای بعد لرزش ویبره میز را به لرزه و من را به خود آورد، مادر بود، جایی بودند و خوش و خرم و در حال سرخوشی کودکانه خودشان …
    .
    همه چیز آرام شد …
    .
    ظهر ساعت ۲:۱۴ – داخلی اتاق با پنجره باز – آفتاب مستقیم توی خانه و صدای پرنده و هوای بهاری – من نشسته پشت بساط روزمرگی …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۰۶ : ۰۳:۱۰:۲۹

    عید دیدنی ….

    توله سگ عوضی ، مگه از قحطی آوردمت ؟ چقد بزنم تو سرت آخه پدرسگ …
    صدای خفیف و شلاقی یک پسگردنی و دویدن و گریه پسر بچه بلند شد و به موازاتش ناله نفرین های مادرانه زنی که میگفت : بچه رو نزن ، چی شد مگه، ۴ تا پسته برداشته بود بیچاره، اون فامیل گدا گشنت از بس بیشعوره به روت آورد جلوی بقیه، تو چرا سر بچه خالی میکنی؟
    و شروع جر و بحثی خانوادگیِ خانواده‌ای که سر شب داشت از خانه انتهای کوچه میرفت به سمت خانه خودشان، آماده بودند عید دیدنی که مشاجره همانجا ریشه گرفته بود و توی کوچه فوران کرد و مشخص بود نتیجه ای جز یک شب جدا خوابیدن زن و مرد ندارد، شاید همین اثر را هم نداشته باشد، فردا باز همان آش بود و همان کاسه، اصلا رسم عید دیدنی ها همین بود، و چه رسم بدی ، ظرف میوه و آجیل باید حتما لب به لب پر باشد که یک وقت نگویند “ندارد” ، ظرف را پر میکنند که میهمان راحت باشد ، توی فکرش بگوید اینحا فراوانی است، اما اگر کسی بیاید زیاد بخورد میگویند شکم پاره بود ، وحشی بود ، گشنه بود، اصلا گمانم تله میگذراند که همدیگر را مسخره کنند و این سلسله چشم تو چشم شدن ها و خرده نفرتهای دم دستی که برای هر بساطی لازم است را فراهم کنند، بالاخره ایرانی جماعت است و گردن کشیدن توی کار سایرین و همان موقع نصیحت که این کارها بد است، اما خوب چه بساطی بهتر از این میهمانی ها که طرف را بیاوری توی خانه ، تله بگذاری و دایم لبخند و تعارف بزنی که “تورو خدا بخور” و وقتی نخورد ناراحت شوی که مگر مال ما چه‌اش بود؟و به رویش بیاوری و وقتی زیاد بخورد ناراحت شوی به رویش نیاوری و بعدا توی دلت و البته پشت سرش حرف بزنی …
    رسم و عادت است ، بعضی جاها نمیشود نگفت، هست ، نخواهی هم هست ، کاش نباشد، اما خوب هست و اگر قبول کنیم هست زودتر درمان میشود تا وقتی بگوییم نه اصلا نیست یا ما نیستیم و فلان …
    .
    از همان وقت که قارپی صدای توپ را از تلوزیون میشنیدیم و میفهمیدیم که به این توپ در شدن تاریخ عوض میشود – حقا که این توپها تاریخ را عوض کردند – لباس عید را تن میزدیم و چون جوجه های رونده پشت سر پدر و مادر بودیم و والدین ما هم یکجورهایی نه بزرگ فامیل بودند و نه شخصیتی که کسی سر خود یا از سر شوق بیاید خانه ما ، دنبال بابا و مامان راه میفتادیم توی کوچه‌ها تا برسیم درب خانه عموی بزرگ و پدربزرگ و مادربزرگ و باقی فامیل … بیشتر…


    نویسنده: سعید نوری آزاد   | 


    شادند جهانیان به نوروز و به عید \ عیدِ من و نوروزِ من امروز تویی ( مولانا )


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۰۱ : ۰۶:۴۲:۲۷

    نذر حلیم

    بچه هنوز داشت بازی میکرد . بچه داشت کف اتاق سردی که آن وقت سال و آن وقت صبح خیلی هم سردتر میشد بازی میکرد، حالش خوب بود و من خوشحال بودم. راستش محمد حسن را خدا به ما بخشید، آن روزها شرایط خیلی فرق داشت، زندگی ها رفتارها، اخلاقها و حتی برخوردها خیلی فرق داشت، همراه با مادرشوهرم که دیگر توان سالهای گذشته را نداشت در یک خانه زندگی میکردیم ، یا بهتر است بگویم در یک اتاق بودیم، خانه ها اینطور بزرگ نبود ، یک اتاق برای خوابیدن و نشستن و همه کارهای روزانه و یک آشپزخانه که انباری هم بود و نهایت یک اتاق میهمان . البته من خیلی خوشبخت بودم که در آن روستا خانه ای برای خودم داشتم و فقط یک نفر با ما بود ، چون خیلی از دخترهای همسن من در خانه شوهر حتی وقتی چند تا بچه هم داشتند برای خودشان و شوهرشان یک اتاق هم نداشتند ، همه دور هم بودند، نه اینکه همه راضی باشند ، نه ، فقط چاره ای نداشتند و بیشتر از آن هم نمیتوانستند بخواهند، رسم و رسوم هم همین بود و آن وقتها که نه تلفن بود و نه تلوزیون و نه حتی برق مردم خیلی هم از بیرون روستا چیزی نمیدانستند ، مگر اینکه مهمانی میامد یا اینها میرفتند مهمانی و نهایت اگر یک زیارتی جور شود که بروند قم یا مشهد که آن هم چیزی از بابت زندگی دیگران به دستشان نمیداد، خانه ما همان ۲ اتاق بود و یک طویله کوچک و یک حیاط، توی روستای خودمان یک خانه معمولی بود و درست وسط کوچه ای بود که دو طرفش را درختهای بلند گرفته بود و در کنار درختها هم خانه های گلی ردیف شده بودند تا سر راهی که روستا را دور میزد، کوچه و خانه و مردم همه خاکی بودند و کسی خانه سیمانی هم نداشت، یک روستای کوچک بود در حاشیه دور از همدان ….
    .
    محمد حسن درست روز آخر سال یعنی روز قبل عید دنیا آمد ، حاجی آن روزها تهران بود، مثل خیلی مردهای دیگر آمده بود شهر کار کند، سعادت در آمدن به تهران بود و روستا چیزی برای زندگی کردن نداشت، هر که می آمد شهر خوشبخت میشد، حاجی هم رفته بود تا وضعش که خوب شد ما را هم ببرد، چند ماه میرفت و بعد یکی دو هفته می آمد سر میزد و باز هم میرفت، ما هم راضی بودیم ، ناچار بودیم و چیز بیشتری نمیخواستیم ، محمد حسن را که ۵ ماهه باردار بودم حاجی باز هم آمد تهران و ما را در روستای کوچک حاشیه همدان تنها گذاشت ، تنها که نه ولی تنها بودم، زن بدون شوهرش هرجا باشد تنهای و غریب است حتی توی خانه پدرش ، با دو تا بچه کوچک و یک مادر پا به سن گذاشته، حاجی وقتی به روستا بازگشت که محمد حسن دیگر میتوانستد بنشیدند، یعنی حدود ۴ ماهگی اش بود که بابایش را دید ، حاجی را هم نمیشناخت اما وقتی رفت بغل بابایش شروع کرد با صورت حاجی بازی کردن ، زود با پدرش دوست شد، اصلا این عادتش بود ، زود با همه یجوشید و همه را دوست داشت و همه اورا دوست داشتند، بچه دیگرم دختری بود که ۳ سالش هم نمیشد ، همه کارهای خانه از نان پختن و رسیدن به چند دانه دام و حتی تعمیرات خانه با من بود و این بچه ها هم نگهداری میخواستند ، یک را روی دوشم می بستم و یکی هم به پر و پایم میپیچید، آن سال محرم و عید با هم یکی شده بود و حدودا بچه ده روزش هم در نیامده بود که محرم شروع شد ، تنها بودم، با اینکه بهار شده بود اما همدان تا آخرهای اردیبهشت سرد است و آن روزها که یخبندان بود ، خانه ها هم گلی بود و بوی نم همیشه توی زندگی ما بود و شبها این بوی نم میشد هوای سردی که با هر نفسی تا عمق جانت فرو میرفت و اگر کرسی زغالی با آن لحاف کلفتش نبود مرگ در اثر سرما و نهایتا بیماری حتمی بود، شبهای محرم بابا غلامحسین مداحی میکرد، آن روزها عذاداری اصلا شبیه امروز نبود ، خیلی ساده و ابتدایی بود ، مسجد روستا روبروی خانه ما بود ، شاید چند قدم بالاتر ، یک اتاق ساده با یک درب چوبی و یک پنجره که اگر پرچم و علم جلوی درش نبود نمیشد از سایر خانه ها تشخیصش داد، حتی از خانه ما هم کوچیکتر بود، خدا بیامرز بابا غلامحسین مداح و مکتب دار روستا بود، شبها که مداحی میکرد صدایش تا توی خانه ما هم می آمد،
    .
    زنها را داخل مسجد راه نمیدادند و بخاطر سردی هوا هم نمیشد روی پشت بام خانه روبرویی مسجد برویم و عذاداری مردها را نگاه کنیم، میماندیم توی خانه و گوش تیز میکردیم برای صدای بابا غلامحسین، حدودا روز دوم محرم بود که خواستم به محمد حسن شیر بدهم، اما نخورد، دهانش را باز نکرد ، کمی تلاش کردم اما باز نکرد، فکر کردم چیزی رفته توی دهانش اما انگار خودش به زور دهانش را بسته بود، لجم گرفته بود و با خودم گفتم گشنه که بشود دهانش را باز میکند ، بچه را گذاشتم سر پله های منتهی به اتاق و رفتم سر تنور که خمیر گرفته بودم برای نان پختن ، آتش داخل تنور انداختم که یهو آتش الو زد ، گفتم انگار با بچه که لج کردم خدا میخواهد عذاب کند، تنور را رها کردم و رفتم نشستم پیش قنداق محمد حسن ، هنوز دهانش بسته بود و باز هم با هیچ روشی دهانش را باز نکرد، نمیدانستم چه کنم . تنها بودم ، بچه هنوز ۲۰ روز هم عمر نداشت ، لاغر بود اما دست و پاهای بلندی داشت ، مثل پدرش استخوانبندی درشتی داشت، داشت غروب میشد و من تنهاتر میشدم ، آتش تنور دیگر تمام شده بود و نان هم نپخته بودم ، بچه را برداشتم بردم پیش مادرم ، خانه آنها نزدیک ما بود ، از مادرم که ۶ – ۷ تا بچه بزرگ کرده بود هم کاری بر نیامد ، محمد حسن لب نمیگشود، ترسیده بودم اما چاره ای نبود ، تمام شب را گریه کردم و نمیدانستم چه کنم ،
    .
    در روستای ما و حتی روستاهای نزدیک هم هیچ دکتر و طبیبی وجود نداشت ، باید میرفتیم رزن که یک مرکزیتی برای روستاهای ما بود و یا حتی همدان ، اما یک زن تنها چه میتوانست بکند ، تلفن هم نبود و برق هم که روستای ما نیامده بود و برف هم هنوز روی زمین بود ،
    .
    با صدای مداحی بابا غلامحسین که از مسجد می آمد خوابم برد، بیدار که شدم انتظار داشتم بچه گریه کند اما نه ، دهانش را قفل کرده بود و فقط نگاه میکرد ، انگار گفته بودند چیزی نگوید ، لب نمیگشود، با یکی از فامیل بچه را بردیم روستای بغلی اما از دعا نویس آنجا هم کاری بر نیامد، روز سوم عصبانی و خسته بودم ، بچه داشت جلوی چشمم پرپر میشد، هیچ وسیله ای هم که آن زمان توی روستا نبود یا اگر هم چیزی بود از این برفهی مانده از زمستان توی این جاده ها نمیتوانست رد شود، دست به دامن صاحب تنها اسب روستا شدم، راضی شد بچه را ببرد ، فقط اسب میتوانست از توی برف خودش را بیرون بکشد، بچه را سپردم به همسیاه و او هم اسب را بست به سینه اش روی آن هم بالاپوش نمدی پوشید و راهی شد تا جایی هم دیدم که در برفها گم شد، تا مطلب دکتر نصف روز راه بود ، ظهر که شد ترسیدم و هرچه بیشتر میگذشت بیشتر میترسیدم و میگفتم کاش بچه را نمی فرستادم ، اصلا بعید نبود جایی وسط راه گیر کنند از سرما یخ بزنند، هزار فکر توی سرم میچرخید، دیگر آفتاب رفته بود که کسی در خانه را کوبید ، مرد اسب سوار بود ، بچه را داد و گفت دکتر کاری از دستش بر نیامد، گفت بسپاریدش به خدا و خودش رفت سمت خانه،
    .
    بیشتر و بیشتر عصبی شده بودم، قاشق انداختم دهانش را باز کنم ، اما نشد ، بچه داشت میمرد ، نوزادی که هنوز آغوز ( شیر مادر تازه زایمان کرده ) میخورد روزه گرفته بود و دهانش قفل شده بود ، بدنش سرد شده بود ، اما زنده بود ، نگاه میکرد اما انگار توانی توی چشمهایش نبود ، محمد حسن داشت میمرد و من دست تنها گوشه روستا مانده بودم ، از همه زنهای ده چاره جویی میکردم ، اما فایده ای نداشت ، دهان محمد حسن باز شدنی نبود ، غروب که شد رفتم خانه همسایه که به مسجد نزدیکتر بود ، تا صدای مداحی و سینه زنی را بهتر بشنوم ، آن وقتها بلندگویی هم نبود و هرچه بود قدرت حنجره بود، آن شب بابا غلامحسین روضه علی اصغر خواند و من انگار با هر سینه زدن مردها گلویم را چنگ میزدند، بچه ام داشت از خشکی بدن جان میداد و من کاری از دستم بر نمی آمد، گلوی تیر خورده طفل تشنه شش ماهه و محمد حسن برایم عاشورای مصور بود ، آنقدری گریه کردم که نمیدانم خوابم برد یا از حال رفتم،
    .
    زن همسایه تکان تکانم میداد که به خودم آمدم ، بچه توی بغلم مانده بود و حتی گریه نمیکرد ، فقط نگاه میکرد ، تنش خشک شده بود ، حرارتی هم نداشت ، همانطور رفتم خانه و تا صبح توی بغلم نگهش داشتم ، بچه داشت جان میداد اما دهانش بسته بود ، حال من هم دست کمی از او نداشت ، نزدیک ظهر بود که یکی از همسایه ها توی کوچه دخترش را صدا زد ، اعظم اعظم ، من با شنیدن این اسم زدم زیر گریه، آخر این اسم در جان من ترس از مرگ را شعه ور کرد ، قبل از محمد حسن و بعد از فرخ لقا یک دختر دیگر هم داشتم به اسم اعظم ، چهار ماهی بود که دنیا آمده بود اما مثل بقیه بچه ها خیلی زود مرد ، آنوقتها بچه ها خیلی راحت میمردند ، مثل الان نبود که بچه ای اگر بمیرد هیچکس باورش نشود ، آن وقتا با یک اسهال یا سرما خوردگی بچه ها میردند و همه این را قبول داشتند که بچه عمرش به دنیا نیست ، سر دنیا آمدن آن بچه حاجی از تهران سوغاتی آورده بود ، آنجا به فامیل گفته بود هرچه برای زن زائو خوب است بدهید ببرم ، آنها هم روغنهای خارجی و قند و شکر و از این چیزها داده بودند به حاجی ، کنار آن هم یک بسته فولوس فرستاده بودند ، فلوس یک ریشه گیاه بود که میگفتند برای اشتهای بچه خوب است ، مادر گفته بود از این یک خرده بده به بچه ، اما من متوجه مقدارش نشده بودم، یک برش داخل نعلبکی حل کردم دادم به اعظم ، شیرین بود بچه با ولع خورد ، خوشش آمده بود و ما هم هرچه مفت بود فکر میکردیم برای بچه خوب است تا چاق شود میدادیم ، هی بریدم و دادم به بچه ، نمیدانستم قرار است چه بشود، اصلا نمیدانستم این ماده مثل سم است ، حدودا قد یک انگشت دادم بچه خورد و خوابید ، اما یک ساعت نگذشت که هرچه خورده بود بالا آورد و پشت بندش خون بالا آورد، هرچه دکتر بردیم ، حتی رفتیم همدان سراغ دکتر، اما بچه خوب که نشد هیچ تازه بدتر هم میشد ، گریه میکرد و هرچه میخورد بجایش خون با لا می آورد ، ۲۱ روز همین بساط بود ، هر چه از دهانش شیر میریختیم همانطور پس میداد ، فلوس جگرش را سوزانده بود، که دست آخر روز بیست و یکم دو سه لخته خون بالا آورد و تمام شد …
    مرگ بچه ۴- ۵ ماهه از یک طرف و غربتی که بعد از آن سراغم آمده بود مریضی محمد حسن را برایم مثل نزدیک شدن به آتش جهنم کرده بود، انگار مرا میبردند بندازند توی آتش و شاید یخبندان جهنم و من هیچ کاری از دستم بر نمی آمد ، روز پنجم بسته شدن دهان محمد حسن بود ، تنش شده بود مثل گچ دیوار، سفید و سرد ، چشمهایش دیگر برق نمیزد، اما دهانش را هم باز نمیکرد ، چشمهایش باز و دهانش بسته بود و اصلا انگار میدانست توی این دنیا باید چشمهایش باز و لبها بسته باشد تا عاقبت به خیر شود، عاقبت بخیر هم شد ،
    .
    روز پنجم بسته ماندن دهانش برابر شده بود با شب عباس ، یعنی شب هفتم محرم ، سر از حال رفتن دیشب توی خانه همسایه رویم نشد بروم خانه آنها ، محمد حسن هم دیگر ماندنی نبود ، حدس میزدم سر شب بمیرد ، اما سر شب هنوز زنده بود، با همان چشمهای باز و دهان بسته ، محمد حسن چند ساعتی تا مردن فاصله داشت و من هم دیگر اعصاب نداشتم، گریه میکردم و رمقی هم برایم نمانده بود، توی اتاق رو به کوچه یعنی همانی که تویش کرسی گذاشته بودیم با مادر شوهرم نشسته بودیم ، بابا غلامحسین رفت توی مسجد و بعد از ساعتی شروع کرد به مداحی ، از عباس میخواند و من دنبال بهانه بودم که گریه کنم ، وقتی روزه عباس شروع شد مثل همه گریه میکردم اما نه مثل همیشه ، گریه هایم خشک شده بود ، خشک مثل تن لاغر و کشیده محمد حسن ، به حال خودم گریه میکردم و خودم را لعنت میکردم که چرا باید بچه بیاورم و بمیرد ، چرا باید این روزها تنها باشم و هیچکاری از دستم بر نیاید ، اتاق سرد بود، مادرشوهرم گفت بچه را بگذار روی کرسی شاید گرما بزند و افاقه کند ، اما لج کرده بودم گفتم: نمیخواد ، بزار بمیره …
    بچه را برداشتم گذاشتم گوشه اتاق سرد ، محمد حسن با همان چشمهای بی سو زل زد توی چشمهای من ، من هم صاف نگاه کردم توی چشمهایش و گفتم : میخوای بمیری؟ بمیر ، هیمنجا بمیر …
    .
    برای آخرین بار دست انداختم دهانش را باز کنم ، اما نشد که نشد ، رفتم زیر کرسی و سرم را کشیدم ، اما دلم طاقت نیاورد ، برگشتم قنداقش را باز کردم ، گفتم تو که میخوای بمیری راحت جون بده …

    بازبرگشتم زیر کرسی و لحاف را کشیدم روی سرم ، گریه امانم نمیداد ، صدای بابا غلامحسین حتی زیر کرسی هم می آمد ، شاید هم من تصور میکردم که روزه عباس را میشنوم ، آخر دادا خیلی برایم خوانده بود و صدایش حتی الان که ۳۰ سال است مرده توی گوشم مانده ، من گریه میکردم و محمد حسن جان میداد ، بچه ۱۵ روزه که ۵ روزش را هم هیچ چیز نخورده بود، حالا بدون قنداق گوشه اتاق سرد داشت آخرین تصویر ها را از دنیا میدید ، و من اشکی برایم نمانده بود که بریزم و فقط هق هق گریه میکردم ، مادر شوهرم صدا کرد : فاطمه فاطمه ، از خواب پریدم ، هنوز صدای بابا غلامحسین می آمد ، با شور میخواند و همه سینه میزدند ، من از همان زیر لحاف گفتم : چه شد ؟ مرد؟
    مادر شوهرم باز صدا کرد : فاطمه فاطمه. دور گورک ( پاشو ببینم )
    باز گفتم چی شد ؟ جونش درآمد ؟ مرد؟
    مادر شوهرم که شاهد بی صدای همه این ماجراها بود گفت : چقدر تو لجبازی ، میگم سرتو باز کن ، نگاه کن ببین چی شده ،
    با ترسی که همه تنم را گرفته بود سرم را از زیر کرسی بیرون کشیدم ، انتظار داشتم جنازه ای را ببینم که یک جوری جانش در آمده و صحنه های شستن و کفن کردن از اعظم جلوی چشمم مرور میشد ، انگار میخواستم دوباره همانکارها را تکرار کنم ، راستش حتی به پارچه کفنی و پنبه هم فکر کرده بودم و گذاشته بودم دم دست ، دیگر امیدی به خوب شدن بچه نداشتم ، آن زمان مریضی بچه ها مسیر یکطرفه بود به سمت اردوگاه مرگ، وقتی چشمم توی تاریکی اتاق محمد حسن را خوابیده روی پس زمینه سفید قنداق باز شده دیدم باورم نمیشد، صدای بابا غلام حسین که روضه اش به شهادت حضرت عباس رسیده بود داخل خانه را بطور غیر معمولی پر کرده بود و از دستهای بریده عباس میخواند، محمد حسن دستهایش را برده بود توی دهانش و پارچه سبزی که از علم محرم دور دستش بسته بودم را می‌مکید ، بعد از ۵ روز دهانش را باز کرده بود و کوشه پرچم ابالفضل را به دهان گفته بود ، صدای ملچ و ملوچ مکیدن و دستش مرا به خودم آورد و اشکهای من هم جاری شد ، جستم و بچه را در آغوش گرفتم ، تنش سرد سرد بود ، اما دهانش دیگر باز شده بود ، شروع کرد شیر خوردن ، تمام شیرم را با ولع خورد و من همچنان گریه میکردم ، تنش گرم میشد و من میخوانیدم : قربانم اولوم ابالفضل بالامه سنین قلم قادایا گنه آلدم ، ( قربانت بشوم یا اباالفضل من پسرمو از دستای بریده تو پس گرفتم ) ، محمد حسن تا اذان صبح شیر میخورد و من شکر میکردم و از ذوق گریه میکردم، بابا غلامحسین موذن هم بود ، رفت بالای دیوار مسجد و اذان را هم گفت ، و من از همان وقت برای محمد حسن به اسم عباس نذر حلیم کردم ، بچه هنوز داشت بازی میکرد …

    متن ویرایش نشده بخش اول ( خاطرات مادر شهید) از کتاب “۵۰ روز آخر ” در دست تالیف بر اساس داستان واقعی زندگی یکی از دانشجویان شهید به نام محمد حسن سلطانی –
    نوشته : یک پسر معمولی از جنوب شهر

    قصد انتشار قسمتهایی از این کتاب را نداشتم اما به فراخور این ایام زحمت خواندنش افتاد گردن شما ، پوزش این حقیر را بپذیرید


    نویسنده: سعید نوری آزاد   | 


    نقل است که شیخ در پس امام جماعتی نماز خواند؛
    پس از نماز امام جماعت پرسید: یاشیخ! تو کسبی نمی‌کنی و چیزی از کسی نمی خواهی، از کجا می خوری؟
    بایزید گفت: صبر کن تا این نماز را به قضا بخوانم .
    گفت: چرا؟
    گفت: نماز از پس کسی که روزی دهنده را نداند، روا نبود.

    -تذکره الولیا –  ذکر بایزید بسطامی


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۲/۱۲/۲۸ : ۱۲:۴۷:۵۴

    جشن یهودیت، سانسور آلمانی و کاربر ایرانی !
    آقا ما که چیز بدی نخواستیم بخونیم ، فقط با آی پی آلمان خواستیم یه کتاب از صحبتهای یه روزنامه نگار به نام یولیوس اشترایشر سردبیر مجله دِر اشتورمر رو بخونیم که خیلی سال قبل یعنی در سخنرانی نوامبر ۱۹۳۸ گفته بود : یهودیان ۷۵۰۰۰ ایرانی را فقط در یک شب سلاخی کردند، سرنوشت مشابه نصیب آلمانی‌ها خواهد شد، اگر یهودیها موفق شوند جنگی را علیه آلمان راه بیندازند. یهودیان یک جشن “پوریم” جدید در آلمان راه خواهند انداخت.
    .
    پوریم ریشه در سالهای حدودا قرن ۲ میلادی داره ، دیروز و امروز هم یهودیها این روز رو جشن گرفتن و طبق هر سال یه مدهایی ته دلشون مالش رفت، البته خودشون میگن این روز همون روزیه که پادشاه ایران یهودیهای در بند رو آزاد کرد و لوح کوروش رو نوشت ( یه چیز تو همین مایه ها ) .
    .
    اما خوب سانسور مطلب بخاطر این وقایع و هر چی که هست فقط تو ایران بده و نقض آزادی اندیشه و بیانه؟ خود اروپا آدم نیست؟ توله سگه؟ حتما باید اونجا هم که رفتیم فیلتر شکن بزنیم از یه طرف دیگه بریم اینترنت؟
    .
    تصویر مربوط به بیلاخ الکترونیک گوگل به کاربران ، توضیحات کامل و مفصل رو در سایتم میگذارم .


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۲/۱۲/۲۷ : ۱۲:۱۲:۴۱

    مردم داری …

    و گفت:جوانمردی آن‌ست که خلق را چون خویشتن خواهی بلکه بهتر.

    -تذکره الولیا – ذکر شیخ ابوبکر شبلی


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۲/۱۲/۲۴ : ۱۰:۳۲:۳۹

    در آخرین عصر جمعه سال از تو میخواهیم …

    وَ ارْحَمِ اسْتِکَانَتَنَا بَعْدَهُ اللَّهُمَّ اکْشِفْ هَذِهِ الْغُمَّهَ عَنْ هَذِهِ الْأُمَّهِ بِحُضُورِهِ …
    پس از او به درماندگى ما رحم فرما،خدایا این اندوه را از این امت به حضور آن حضرت برطرف کن …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۲/۱۲/۲۳ : ۰۶:۰۲:۵۴

    تکثیر یک اشتباه …

    اشتباهه دیگه، پیش میاد ، گاهی هم چند هزار تا از این اشتباه چاپ میکنن و خدا تومن میدن که بزنن جلو چشم صدهزار تا مسافر مترو …
    اشتباه دیگه، پیش میاد، بدشانسیه دیگه ، گاهی اشتباه‌ها به چشم میاد … 😉

    مخابرات و تبلیغات - شهر گشت - مترو

    مخابرات و تبلیغات – شهر گشت – مترو


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۲/۱۲/۲۲ : ۱۲:۴۸:۳۱

    رویای کفشهای واکس خورده ، کابوس کفشهای چینی …

    خواب بود ، خواب بهار میدید، خواب بچه های شاد، کابوس کفشهای چینی ، رویای آدمهایی با کفشهای واکس خورده و لبخند ….

    این روزهای دم عید جون میده برای عکاسی از مردم کوچه و خیابونهای شهر ، همه چیزای زیبا این وقت سال زیادتر میشن …

    City strolling شهر گشتهای یک پسر معمولی از جنوب شهر

    خواب - بهار - رویا - عید و لبخند -شهرگشت - تیتریک - عکاسی با موبایل - سعید نوری آزاد

    خواب – بهار – رویا – عید و لبخند -شهرگشت – تیتریک – عکاسی با موبایل – سعید نوری آزاد


    نویسنده: سعید نوری آزاد   | 

    یک خرید معمولی ….

    آفتاب بود و مردی با صورت آفتاب سوخته، آلوی بخارا، توت خشک، کشمش و از این چیزها توی بساطش بود، دستفروشی میکرد ، با چهار چرخه‌ای قدیمی، جلوی بانک ملی که نشان اعتماد و عدالت است، مزه کردن از همه چیز رایگان بود، تعارف کرد، منتی هم نداشت، به پای مشتری بلند میشد، قر و قمیش فروشنده های دیگر را نداشت، دانه دانه مزه هر چیز را میدانست، این یکی کمی شیرینتر از آن یکی است که خوردی، این کی هم خوب است …

    کمی آلوی بخارا و قیسی و یک عکس یادگار این ظهر مثلا زمستانی و در حقیقت بهاری بود ، میهمان باشید …

    نزدیک بهار - پیاده‌رو - دستفروش - شهر گشت - عکاسی با موبایل - تیتر یک

    نزدیک بهار – پیاده‌رو – دستفروش – شهر گشت – عکاسی با موبایل – تیتر یک

    برای دیدن عکس در اندازه بزرگتر خودتان یک راهی پیدا کنید


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۲/۱۲/۲۰ : ۰۸:۱۰:۲۴

    محمودآباد متری چند؟

    محمود آباد عزیز سلام

    من که معرف خدمتتان هستم، بنده همان شماره ۹۱۲۰۰۰۰۰۰۴۲ هستم، جوانی ۳۰ ساله که به زودی در  ۳۱ سالگی دخول خواهم کرد، مال و اموالی ندارم ، شاکر هستم اما قانع نیستم ، در تلاش برای رسیدن به زندگی بهتری هستم، درس و بحث و تحقیق را ادامه میدهم تا انشالله فرجی بشود، یکی از ایده آلهایم سفر کردن است، زیاد پا بند مکانی نیستم، اتفاقا به شما هم چند باری خواسته و ناخواسته سر زدم ، محمود آباد و اطرافش خوب است ، البته دریا را ندیدم چون بین جاده و ساحل پر شده از خانه های چند طبقه، یعنی آنجا همه چی دیدم غیر از زمین خالی، الان هم خانه پدری زندگی میکنم و به این زودی ها قصد خرید منزل ندارم، یعنی اگر هم داشته باشم یک جایی را میخرم که جلوی چشمم باشد، یعنی جایی باشد که اگر مردم و وصیت کردم مرا در آن دفن کنند یک وقت روی زمین نمانم، حیفم ، راستی این گوشی موبایل من ضعیف است، حافظه‌اش را میگویم، حافظه اش کم است ، پیامک که زیاد میگیرد حالش بد میشود، یک وقتهایی هم بالا میاورد و پس می افتد، این روزها هم خیلی سرم شلوغ شده و از پاسدارن میروم نازی آباد و از یافت آباد میروم نیاوران و همینطور میچرحم دنبال یکی دو لقمه نان و کتاب، القصه اینکه من برنامه‌ای برای خرید زمین از قسمتهای فوقانی و یا تحتانی جناب عالی ندارم ، حالا چه با سند و چه بی سند ، حتی متعجبم شما چقدر زمین داری که هر چه خود فروشی میکنی باز هم داری!
    محمود آباد جان ، بگذار رابطه ما در حد همان سالی دو سه بار مهمان شدن و یک ناهار و نهایت یک شب ماندن در آن ساختمانهای بین دریا و جاده خلاصه شود، آب ما توی یک جوب نمیرود، راهمان جداستو سرونشتمان یکی نیست ، خانواده ها هم که به هم نمیخورند، موبایلم هم جا ندارد ، پس خواهشا این اس‌ام‌اس بازی را بیخیال شو، موبایل ما سرگیجه گرفت اینقدر پیغام پسغامهای حاوی شرایط فوق العاده در باب خود فروشی کردنتان را به ما رساند، اما ما از آن خانوادهاش نیستیم، بیخیال ما بشو این پیامکها را نده، این دام بر مرغی ( مرغ خودتی) دگر نه،, قول هم میدهم هر وقت اگر به زمین و یا هوا در محمود آباد نیاز داشتم دست خانم والده را گرفته و صاف بیایم خدمت خود شما، این همراه اول که از رو نمیرود، حداقل شما و بیا بدون بی‌آبرویی از رو برو …
    .
    ارادتمند یک پسر معمولی از جنوب شهر تهران که خسته شده از بس از خواب پریده sms زمین خواری و زمین خالی و زمان داری و ضمام داری را دیلیت کرده و باز خوابیده …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۲/۱۲/۱۷ : ۰۴:۰۹:۲۵


    برای آمدن بهار اسفند را دود می‌کنیم ، مثل باقی عمر …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۲/۱۲/۱۴ : ۱۱:۳۳:۰۵


    و گفت: توکل آرام گرفتن بود بر آنچه خدای تعالى ضمان کرده است.

    تذکره الاولیا -ذکر ابراهیم رًقی


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۲/۱۲/۱۳ : ۰۸:۴۰:۴۰


    خیلی از دوستان ( حضوری، پیامی و تلفنی ) از حالم میپرسن این روزها ، فقط یه چیز میتونم بگم :
    از طرف من فقط منتظر خبر خوب باشید، حتی قطع شدن برنامم هم خبر خوبیه، من هر وقت یه کاری رو قطع کردم حتما بهترشو شروع کردم، این وسط حسودها و تنگ نظرها دچار سوختگی و عقده شدن، ما توکلمون به خدا و دستمون رو زانوی خودمونه، پس : دعا کنید برای ما و منتظر خبر خوب باشید که با اومدن اتفاق خوب پایدار خواهد شد …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۲/۱۲/۱۲ : ۰۸:۰۴:۳۹

    صبح …

    اللَّهُمَّ إِنِّی أُجَدِّدُ لَهُ فِی صَبِیحَهِ یَوْمِی هَذَا وَ مَا عِشْتُ مِنْ أَیَّامِی عَهْدا وَ عَقْدا وَ بَیْعَهً …

    خدایا در صبح این روز و تا زندگى‏ کنم از روزهایم،براى آن حضرت بر عهده‏ام،عهد و پیمان و بیعت تجدید مى‏کنم


    نویسنده: سعید نوری آزاد   | 

    برخط، خط خورد …

    برنامه “برخط” را بدون توضیح و دلیل تعطیل کردند. همین …

    بودجه نبود؟ محتوای برنامه حرفه ای نبود؟ یا …

    .

    .

    حرف زیاده و به وقتش خیلی چیزها رو خواهم گفت، فعلا روی پیش تولید بک برنامه بهتر  در حال کار هستیم …

     

     


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۲/۱۲/۱۰ : ۰۶:۲۰:۵۲