• وبلاگ شخصی من در بر گیرنده نوشته‌ها، تالیفات، نظرات و فعالیتهای شخصی من در حوزه‌های روزنامه نگاری اقتصادی ، مدیریت و مشاوره رسانه ، برنامه سازی و تحلیلهای فناوری اطلاعات و کمی هم موضوعات شخصی است. تا اتمام کار ظاهرسازی سایت راه باقی است، فعلا باید شکل نهایی مشخص شود، تا آن  زمان سعی میکنم کمتر مطلب متفرقه بنویسم. شما هم صبور باشید و راهنما …


  • موانع تا وقتی مانع هستند که اونها رو مانع بدونی، اگه اونها رو یک مرحله از مسیر بدونی دیگه مانع نیستن …


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...

  • و گفت: آزادمردی دریائیست به سه چشمه، یکی سخاوت، دوم شفقت، سیم بی‌نیازی از خلق و نیازمندی به حق.
    .
    – تذکره الاولیا ، ذکر ابوالحسن خراقانی


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • از غیر دیدن …

    و گفت: داوری کافری‌ست و از غیر دیدن شرک است و خوش بودن فریضه است.

    – تذکره الاولیا، ذکر شیخ ابوسعید ابوالخیر


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • تحلیل و بررسی مطبوعات ارتباطات

    از این هفته سه شنبه‌ها، ساعت ۷ شبکه ۷ ( آموزش) برنامه زنده برخط
    با اجرای آیتم تحلیل و بررسی اخبار و مطبوعات فناوری در خدمت دوستان هستم
    دوستان مطبوعاتی نشریه و یا گزارشهاشون رو برام ارسال کنن تا در این برنامه ازش یاد کنیم . حجم بالای کاری ممکنه اجازه نده به همه مطالب دوستان شخصا سر بزنم . پس برام بفرستید . به این ایمیل :azad@titr1.net

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    آیت الله مهدوی کنی درگذشت …

    خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    این تیتری بود که بسیاری سایتهای زرد و صفحات شبکه‌های اجتماعی ن را کشفی عظیم از خزانه گافهای رسانه ای برداشت کرده و منتشر کردند.
    اما این خبر یک خبر واقعی نیست ( ایشان هنوز در قید حیات هستند)، فقط اشتباها بر روی خروجی خبرگزاری نمایش داده شده است.
    دلیل نوشتن اینچنین خبری چیست؟ آیا این سایت منبع خاصی در اختیار داشته و خبر رسیده و حالا تکذیب شده به دلایل خاص؟
    در کار رسانه ای مخصوصا رسانه‌های آنلاین سرعت در انتشار مطلب یک مزیت به شمار میرود و گاها بصورت افراطی بر سر آن مسابقه است و نیروهای بخشهای آنلاین و خبرگزاریها بر سر همین موضوع استرس عظیمی دارند.
    در برخی موارد که میشود اتفاقات مهمی را پیش بینی کرد خبرها را پیشنویس می‌کنند و به شرح و بسط آنها میپردازند، که خبر فوق یکی از همین موارد است .
    حتی در رسانه های حرفه ای مستندهای تصویری و گزارش و مصاحبه هایی برای موارد خاصی تهیه میشود که آنها را در روز و ساعتی مشخص که حادثه رخ میدهد منتشر کنند .
    نتیجه برای مخاطبین عمومی : هیچ وقت جوگیر سرعت و حجمه اخبار نشوید
    نتیجه برای همکاران رسانه : نتیجه برای مخاطبین عمومی + یخورده دقت کنید.


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • دست گاه …

    جریان سرد هوایی که از ورودی مترو خارج میشد وسوسه ادامه مسیر با مترو را بر بقیه وسوسه‌ها چیره کرد، تازه وقتی پله های سرد مترو تمام شده و پای سکوی قطاری که نیامده بود رسیدم فهمیدم چقدر کف پاهایم درد میکند، عادت داشتم ، هم به پیاده روی و هم به درد کف پا و کمر، کمی هم خوابم گرفته بود، از صبح چیزی نخورده بودم که بشود اسمش را وعده عذایی گذاشت، صبح عجله داشتم و ظهر هم جایی که بودم غذایش زیادی چرب بود و بوی ماهی میداد، با چای و شیرینی خودم را مشغول کرده بودم تا برسم به خانه، سکو کمی شلوغ بود و تا قطار برسد هم کمی شلوغتر شد، درب قطار درست جلوی صورتم ایستاد، فکر کردم نشانه خوش شانسی است، اما جمعیت متحدا هلم داد وسط مترو، صندلی خالی گیرم نیامد، لاجرم از میله سرد مترو آویزان شدم، حوصله هیچ کاری نداشتم و خیره شدم به مسافرها، از بغل دستی من تا انتهای سالن  بغیر از آنهایی که خواب بودند تقریبا همه سرشان توی موبایل بود، یکی بازی میکرد، یکی دنبال نمیدانم چه میگشت، آن یکی مخ منشی قبلی شرکتشان که با ریس دعوا کرده بود را با صدای بلند میزد و خلاصه هر کسی مشغولیتی داشت توی همان یک کف دست دلخوشی، صدای بیب بیب یک گوشی دیگر سرم را گرداند به طرف انتهای سالن، سنگینی نگاهی مرا به سوی خود خواند، صاف نگاه کردم به یک جفت چشمی که نگاهم میکرد، یک جفت چشم خوشرنگ با آرایشی که حداقل دو سه تا رنگ تویش بود، یا حداقلمن اینطور متوجه شدم، شاید رنگها مال خودش بود، هر چه بود قشنگ بود، موهای خرمایی رنگ و روسری طیف کم رنگی از صورتی که وسطهای سر گیر کرده بود و انگار یک سفره ماهی صورتی پریده بود روی سرش و دستهایش را گرفته بود زیر چانه او، متوجه نگاه من که شد نگاهش را دزدید، گذاشتم به حساب اتفاق، کیفم روی دوشم سنگینی میکرد ، حتی حال جابه جا کردنش را هم نداشتم ، اما ایستگاه بعد پیاده شدن چند مسافر ناگزیر جابه جایم کرد، دیدم از‌آنهمه موبایل به دست حس خوبی نداشتم ، دست کردم تو کیفم و یک کتاب بیرون آوردم، سر جابه جا شدن متوجه شدم تقیربا کنارش قرار گرفتم ، این سری نگاهش به من نبود، داشت ردیف مسافرای موبایل به دست رو نگاه میکرد ، دست اون هم هیچی نبود ، یعنی یه عینک بزرگ و رنگی دستش بود ، برای خودش ملونی بود، نگاهم به پایین مانتوش هم افتاد که مثل نیمه بالاش که شروعش مشخص نبود انتهای مشخصی هم نداشت، چند تا تیکه بالا و پایین و با برشهای مختلف ، الان غیر از مانتوی مدرسه و کارمندی دیگه مانتوها مثل قدیم نیست ، قبلا میشد گفت پایین اینجاس، اما الان نه ، حتی پشت و روش رو هم نمیشه تشخیص داد، همه هم که شدن یه اندازه و یه شکل، با فرق چندتا مارک، شروع کردم خواندن، کتاب جدید نبود ولی دوست داشتم بخوانم ، مثل همیشه سعی میکنم کتاب توی کیفم با جیبم باشد، آن روز کتاب مدیر مدرسه جلال دستم بود، چند وقتی هست که توی کیفم مانده و گه گداری که توی مترو یا ماشین وقت کنم بازش میکنم از سر علامتی که گذاشته ام میخوانم، آخرهای داستان تصادف معلم کلاس چهارم بودم که سنگینی نگاهی سرم را در خود گرفت، داشت نگاهم میکرد ، یعنی داشت سعی میکرد ببیند چه میخوانم ، منهم آخر پاراگراف را بلند خواندم: “از طرف یارو آمریکاییه آمده اند عیادتش و وعده و وعید که وقتی خوب شد ، در اصل چهار استخدامش کنند و  بازبان بی زبانی حالیم کرد که گزارش را بی خود داده ام و حالا هم داده ام ، دنبالش نکنم و رضایت طرفین و کاسه ی از آش داغ تر و از این حرف ها …خاک بر سر مملکت .” …
    بیشتر…


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    • مدیری که قبل از انتشار مصاحبه‌اش برکنار شد!

      http://www.jamejamonline.ir/Media/Image/1392/08/25/635201855675460656.jpg

      اسمش را تصادف بگذاریم، دست روزگار، اتفاق یا هر چیز دیگر، محمدحسن کرباسیان که تا زمان انجام کارهای فنی این مصاحبه مدیرعامل پست بود، جای خود را به حسین مهری داد. لذا به همین سادگی اظهارات حاکمیتی جای خود را به اظهارات کارشناسی یا برنامه هایی داد که اکنون شکل آرزو به خود گرفته و امید است مدیرعامل بعدی آنها را پیش ببرد.

      وقتی این تغییر پیش آمد دو راه وجود داشت؛ راه اول، دست نگه داشتن از درج این گفت وگو و موکول کردن آن به آینده بود و راه دوم، تغییر حقوقی شخصیت مصاحبه شونده و درج اظهارات وی. پس از سبک و سنگین کردن ها و بررسی ها سرانجام قرار بر انتخاب راه دوم شد.

      علت هم این بود که نقطه نظرات کارشناسی مدیرعامل قبلی حتما و لزوما به کار مدیرعامل جدید می آید و راهگشا خواهد بود. آقای کرباسیان در این گفت وگو نسبت به سرنوشت شرکت پست و روشی که برای خصوصی شدن آن در دولت قبل برگزیده شده و اکنون در دستور کار مجلس است، هشدار داده است.

      به زعم وی سپردن کامل پست به بخش خصوصی تجربه ای ناکام خواهد بود که در سایر کشورهای دنیا بویژه کشورهای غربی که پیشتاز خصوصی سازی در همه زمینه ها بوده اند نیز شکست خورده است. جالب است که میزان این شکست خوردن تا به آنجا بوده که باعث پس گرفته شدن شرکت پست از خریدار آن شده است.

      مدیرعامل قبلی پست پیشنهاد می کند باید در روش کنونی مورد نظر در واگذاری شرکت پست تجدیدنظر کرد که آزموده را آزمودن خطاست.

      وی همچنین اظهار امیدواری کرده است مجلس حرف کارشناسی موجود درباره مضرات روش کنونی خصوصی سازی پست را بشنود؛ وظیفه ای که به نظر می رسد بر دوش مدیرعامل جدید شرکت پست قرار گرفته است.

      در نهایت نیز جای امیدواری است راه شرکت پست به عنوان یکی از دستگاه های مهم کشور که ارتباط مستقیم و کاملی با مردم دارد، رو به تعالی پیش برود و کمیت و کیفیت خدمات آن به مردم متحول شود.

      سعید نوری آزاد

      شرکت پست نباید خصوصی شود بیشتر…


    از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    تیتر آزاد...

    و گفت: آزادمردی دریائیست به سه چشمه، یکی سخاوت، دوم شفقت، سیم بی‌نیازی از خلق و نیازمندی به حق.
    .
    – تذکره الاولیا ، ذکر ابوالحسن خراقانی


    شهرگشت اردیبهشت …

    ابر – شهر – City strolling شهر گشت – پیاده – باران – اردیبهشت …

    ابر، باران ، خیابان - شهر گشت - عکاسی با موبایل - سعید نوری آزاد

    ابر، باران ، خیابان – شهر گشت – عکاسی با موبایل – سعید نوری آزاد

     


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۲/۰۳ : ۰۴:۴۱:۲۹

    اردیبهشت خانوم …
    توی راهرو جای سوزن انداختن هم نبود، همه ی پرونده‌ها قبل از عید مانده بود برای اینطرف سال و بعد از تعطیلات هم یک هفته این شعبه بسته بود، حالا انگار توی یک هفته آخر فروردین قرار بود همه کارهای دنیا تمام شود و پرونده را ببندند و دنیا هم دیگر هیچ به هیچ کارش به ته برسد.
    راهرو پر بود از آدمهای معطل با پرونده‌هایی زیر بغل، همه مدل آدمی هم توی راهرو بود، از چک برگشتی بگیر تا مال باخته تا تمکین نکرده و زیادی کرده ، از دعواهای پدر پسری، زن و شوهری، خواهر برادری تا هر چه فکر کنی، خلاصه آدم نبود که به آدم اعتماد داشته باشد، همه دنبال شاهد و مدرک بودند، دنبال یک سندی که ثابت کنند ادعای آنها درست تر از آن یکی است، اصلا مردمی می آیند آنجا که یا اعتمادشان یا اعتقادشان یا یک چیز دیگرشان لغزیده باشد و می آیند آنجا که پای حق و حقوقشان را با سندی چیزی محکم کنند، و البته مهر قاضی از همه مهتر است، مثل این پیرزن و پیرمرد پرونده به دست …
    بیچاره قاضی که اصلا با همه این آدمها باید کنار بیاید، بین همه داوری کند، باز دادگاه‌های اصلی یک تفکیک دارند اما این شعبه های حل اختلاف چه؟ همه توی هم ، قاطی و پاتی هستند، مثلا توی دادگاه جنایی قاضی میداند عموما یا طرف را از پشت کشته اند بعد انداخته اند جلو یا بر عکس و کلا پرونده ها یک آلت قتلی آلت نزاعی ، چیزی و بالاخره نوع آلت مشخص است و یک گوشه کناری پیدا میشود و پرونده خلاص ، یا مثلا توی دادگاه خانواده معلوم است تکلیف تمکین و آلت و پشت و جلو وسایل خانه را چه کسی باید مشخص کند، پرونده ها هم مثل هم هستند، از بس زندگی ها و دعوا ها یکجور شده، از بس این ماهواره همه را یکجور بی قید کرده، عوضش تلویزیون اینجا همه را با قید کرده، مردم هم که هیچ، اما توی دادگاه حل اختلاف همه چیز هست ، مخصوصا مواردی که توی دادگاه اصلی قاضی خواسته از سرش باز کند، ارسال میکند حل اختلاف، این یکی هم از همانها بود ….
    پیرزن و پیرمرد کنار دست هم نشسته بودند توی راهرو، پیرمرد که انگار آورده بود زنش را کرایه بدهد عصبانی و کلافه بود، با هر نگاهی که روی سرش سنگینی میکرد یک دادی را توی دلش خفه میکرد، سرخ و سفید میشد و همانطور که سرش پایین بود به زن چیزی میگفت و باز کلافه میشد ، زن هم با تمام ناتوانی راه رفتن و حتی با اینکه پیرمرد باید چرخش را هل میداد باز توجهی به حرفهای او نداشت ، همانطور با انگشتری فیروزه روی دستهای پر چین اما کشیده که نشان از اندامی فریبنده در روزگاری داشت آرام و ساکت نشسته بود و فقط رو برو را نگاه میکرد، مثل دختر بچه های مدرسه ای که لج بازی میکنند، مرد هم اصلا قیافه اش به منت کشها نمیخورد، اصلا به دوستت دارم گوها و امثال آن نمیماند، به تورو خدا ببخشید و باشه هرچی تو میگی هم که اصلا شبیه نبود، یلی بود برای خودش که این روزها دیگر نه از آن یال شیر خبری بود و نه از آن حرف دررو بین زن جماعت، پیر پیری بود رام شده در دست آهوی پیر ….
    منشی دادگاه با همان عینکی که اگر بر میداشت حتما بار سنگینی از روی سرش کم میشد بیرون آمد و دو تا شماره خواند، پیرمرد نیم خیز شد برود اما شماره آنها نبود، برای همین با همان هیکل لق لق کنان هرچه نمیتوانست سر زنش داد بزند سر منشی عینکی دادگاه داد زد که : نا مسلمونا منه پیرمرد رو چرا نگه میدارید پشت در؟ ما باید بمیریم تا یکی به حرف ما گوش کنه ؟ منشی دادگاه که چند وقت قبل زنش را از بین همین طلاق گرفته های نازا پیدا کرده بود از داد پیرمرد آنقدری ترسید که همان یک جفت دست و پای چلفتی خودش را هم گم کرد و بعد از ده بار به درو دیوار و زمین خوردن رفت توی دفتر قاضی، زود برگشت بیرون به پیرمرد گفت بیایید داخل، انگار قاضی فریادهای پیرمرد را شنیده بود و فرستاده بود پیشان. قاضی چند نفر دیگر را که داخل بودند نگه داشت، گفت بروند ته اتاق بنشیدنند تا کار این زن و مرد تمام شود، پیرمرد اول پرونده را داد دست منشی و گفت تو برو اینو بده به قاضی من خانم رو بیارم داخل، لق لق کنان رفت پشت صندلی چرخ دار و هی به بهانه باز کردن ترمز چرخ دستی دلا شد و صورتش نزدیک صورت پیرزن آمد، پیرزن هم با اشوه و عمدی که از آن طرف سالن هم مشخص بود صورتش را بر میگرداند آن یکی طرف که مثلا رویش توی روی مرد نیفتد، پیرمرد بعد از کلی لق لق و هن هن و نق نق کردن چرخ دستی را برد توی سالن دادگاه که چندان هم بزرگ نبود …
    قاضی سرش را از توی پرونده در آورد و انگار جن دیده باشد با چشمان گرد شده گفت ارسلان و فرخ‌لقا شماهایید؟ پیرمرد سر تکان داد و گفت بله ، خود منم، خودماییم …
    روی همان اولین صندلی نشست ، آرنج را روی زانو و سر را روی کف دست گذاشت و معلوم بود چقدر دارد حرص میخورد، قاضی پرسید خوب طلاق الان به چه دردتون میخوره ؟ مرد که انگار یکهو به برق وصل شده بد از جا پرید و گفت : از این خانم بپرس آقای قاضی ، شما بپرس بگو آخه طلاقش چیه سر پیری ، بپرس مگه نمیدونه من ۲ بار قلبمو عمل کردم چرا اینقدر منو حرص میده؟ میخواد بمیرم خوب مرگ موش بده بخورم راحت تر می‌میرم که …
    قاضی رو به پیرزن کرد و گفت شما دیگه چرا؟ مشکلی هست ؟ قاضی این آخری را یک طوری گفت که یعنی مشکلی نیست و بیخود اینجایی، این بار زن به شدت و یک باره گفت : آخه چرا مشکلی نباشه؟ این مرد حتی حاظر نیست منو به اسم خودم صدا کنه ، تا منو به اسم خودم صدا نکنه من توی خونش نمیام. قاضی باز پرونده را یک ورقی زد و تعجب کرد و به زن گفت : خانم شما چیزی نخواید که اون نتونه، نمیشد با هم کنار بیاید؟ قاضی قبلی هم نوشته این زوج لازم دارند با هم حرف بزنند، زن حرف قاضی را برید و گفت : بله که لازمه حرف بزنیم ، ولی در حضور قاضی باید گفته بشه ، اگه امروز جلوی شما قول داد و نوشت انگشت کرد که هیچ ، اگه نه من طلاق میخوام …
    .
    قاضی خندید و پرونده را بست و گفت ، خوب شما چی میخوای که اون راضی نیست ؟ زن گفت من دلم میخواست اسممو عوض کنم، اما گفتن نمیشه ، وقت میبره ، منم گفتم نمیخواد، تو خونه میگم ارسلان منو همونطوری صدا کنه، اما نمیشه ، یعنی نمیخواد …
    پیرمرد پرید وسط حرف و گفت : ای بابا، آقای قاضی بپرسید برای چی گفتن نمیشه اسم عوض کنی، از بس که هی به شناسنامه دست میزنه ، همین اسم الانی رو همه میدونن که ایشون از قصه امیر ارسلان خوشش میومد اینقدر اصرار و گریه زاری کردکه رفتیم سر پیری اسم هامونو عوض کردیم ، تو فامیل بی آبرو شدیم بخدا، الان برم چی بگم؟
    قاضی که انگار چیزی توی ذهنش بود، یک برگه داد به منشی که بدهد به پیرزن، گفت بخوانید لطفا ، با صدای بلند و شمرده بخوانید ، پیرزن خواند و قاضی پیش خودش گفت، “خودش است”، صدای زن وقت خواندن متن جادویی بود، عطر یاس داشت و طنین سحر، همه خاطرات جوانی قاضی را همان چند خط شخم زد …
    قاضی خودش را جمع و جور کرد و پرسید شغلتان چه بوده؟ زن گفت گوینده رادیو و بازیگر نمایش بودم خیلی سال قبل، البته خیلی سال گذشته ، حداقل ۴۰ – ۵۰ سال قبل …
    قاضی به روی خودش نیاورد که چقدر روزگاری صدای این فرخ‌لقا خانم را دوست داشته، خیلی آرام پرسید خوب الان چی میخواید از حاج آقا ؟ پیرزن آرام گفت اسممو درست صدا کنه ، مسخره نکنه و قبول کنه همون که میخوام رو صدا کنه، این خواسته زیاده؟
    قاضی رو به پیرمرد کرد و انگار میدانست او الان جواب میدهد بی حرف ماند ، پیرمرد هم شروع کرد : آخه چند بار ؟ تا الان ۳ بار اسمشو عوض کرده حالا هم قاعدش رو عوض کرده ، آخه بگم شاخ در میارید، گفته هر فصل اسم یک ماهش رو صدام کن، مثلا زمستونها باید اسفند خانم صداش کنم ، تابستونا شهریور بانو ، یا مثلا پاییز آذر جون، بهار هم که بله خوب اردیبهشت خانمی ، اردیبهشت عزیزمی چیزی . آقای قاضی اصلا این پسوندها رو هم خودش مشخص میکنه و من مجبورم همونو صدا کنم ، آخه خسته شدم ، این کارهای دختر مدرسه ای‌هاس ، و بعد باز نشست روی صندلی ردیف جلو و سر تکان داد، پیرزن هم با همان افاده دخترانه گفت : بله که مجبوری ، چون من دلم میخواد ، در ضمن بهار باید اردیبهشت خاتون صدام کنی ….
    قاضی که کم مانده بود بزند زیر خنده گفت سرکار خانم حالا شما رضایت بده به یکی از این اسمها، ارسلان خان هم راه میاد با شما، پیرزن گفت : نه ، این تخسه نمیخواد قبول کنه ، وگرنه باشه من به یکیش هم راضیم، اما این پیرمرد دیگه مثل قبلاها خاطر مارو نمیخواد ،
    پیرمرد که چهره اش بی حس شده بود گفت : من خاطر تورو نمیخوام؟ دلت میاد اینو بگی؟ باشه من یکیشو میگم ولی راضی میشی؟ یعنی این ماجرا رو تموم میکنی؟
    پیرزن با همان اشوه دخترانه گفت : باشه، همون اردیبهشت صدام کن، تا حالا بعد ببنیم چی میشه ، پیرمرد آروم و طوری که اصلا شبیه حالتهای قبلی نبود گفت : بگم اردیبهشت حله؟ باز خانم ما میشی؟ برام کتاب میخونی؟ پیرزن بی آنکه چیزی بگوید با انگشتهای دو دست حالتی را به پیرمرد نشان داد و باز انگار منتظر جواب بود که پیرمرد آرام گفت : باشه میبافمشون برات، تو بخون من شونه میکنم و میبافمشون برات، پیرزن مثل دختر بچه های ذوق زده با سرو چشم جواب مثبتی داد و پیرمرد با هان تق و لقی اما با سرعتی چند برابر پرید پشت چرخ دستی و زن را به سمت خروجی هل داد، همانطور که دوتایی بی تفاوت به همه حاظرین از جلوی صندلیهای دادگاه رد میشدند پیرزن باز اشاره دیگری کرد و مرد گفت : باشه بابا فردا صبح هم میرم کله پاچه، فقط قرص چربیاتو بیاریها اردیبهشت السلطنه ، و پیرزن همانطور توی ویلچیر ذوق میکرد و بی خداحافظی و حرفی از دادگاه بیرون رفتند ، قاضی هم با خنده ای و سرتکان دادنی سرش را کرد توی پرونده که چیزی بنویسند و لابد خواست مختومه اش کند …
    ماشین توی کوچه آوردن سخت است، آژانس هم که می آید همانجا سر کوچه میماند، پیرزن و شوهرش هم همانطور لخ لخ کنان از ته کوچه و بعد از زیر پنجره من رد میشوند تا بعد اینکه کلی بوی یاسهای محصول خوش‌سلیقگی مادرم را چشیدند و با بوی نم باران این وقت صبح که شهر را آب و جارو کرده شب پر خاطره شان را تکمیل کردند برسند به سر کوچه و با آژانسی که همیشه یک ربع صبر میکند تا اینها برند سر کوچه بروند بره سفید …
    ——-
    صبحانه – صبح فرا اردیبهشتی روزهای اول اردیبهشت که بوی یاس حیاط در غیاب بوی گازوییل گاراژ پشتی به اتفاق نم باران ضرب گرفته روی برگهای تازه درخت انگور خانه و اتاق و ذهنم را یک طوری اشغال کرده که اصلا رویم نشد اردیبهشت را ننویسم، چیزی هم به شکسته شدن سکوت شهر با اذان به افق اردیبهشت نمانده ….
    یک پسر معمولی از جنوب شهر

    نویسنده: سعید نوری آزاد   | 

    مقایسه تعرفه جدید مکالمه تلفن همراه بین همراه اول ، ایرانسل و رایتل + جدول

    دوستان از چند ساعت قبل تعرفه مکالمه همراه اول افزایش پیدا کرده ، این جدول رو امروز با کلی دردسر از منابع در آوردم،
    سعی کردم جدول مقایسه ای راحتی در بیاد .
    گزارش تکمیلی در لینک زیر ، تو روزنامه جام جم فردا ۲شنبه هم میتونید بخونید

    مقایسه تعرفه جدید مکالمه تلفن همراه بین همراه اول ، ایرانسل و رایتل + جدول - سعید نوری آزاد - گروه اقتصادی - روزنامه جام جم

    مقایسه تعرفه جدید مکالمه تلفن همراه بین همراه اول ، ایرانسل و رایتل + جدول – سعید نوری آزاد – گروه اقتصادی – روزنامه جام جم

    سعید نوری آزاد – گروه اقتصاد – روزنامه جام جم

    از ساعت ۲۴ شب گذشته تعرفه مکالمه ۶۴ میلیون سیمکارت مشترکان دائم و اعتباری همراه اول تغییر کرد و یکسان‌سازی شد، یکسان‌سازی‌ای که در برخی موارد باعث کاهش قیمت مکالمه خواهد شد. با این حال نرخ مکالمه با سیمکارت‌های دائم و اعتباری ایرانسل و رایتل تغییری نکرده است.
    بیشتر…


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۳۱ : ۱۱:۵۹:۵۰

    در مقام همنشین …

    و گفت: جنگ کردن با خردمندان آسان‌تر است که حلوا خوردن با بی‌خردان.

    – تذکره الولیا، ذکر فضیل عیاض


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۳۰ : ۰۹:۳۹:۵۶


    دو ساعت منشی را صدا زدم که بیاید ببینم رسید پرداخت قبض تلفن کجاست، نیامد، عصبانی شدم ، داد زدم، باز هم نیامد، رفتم سراغش، نبود، مثل قبل و قبلتر و خیلی قبلتر …
    خسته شدم از بس هیچوقت منشی نداشتم …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   | 

    مادرانه …

    مادر که باشی حتی سگ گله را هم حریفی …
    .
    این گوسفنده تازه زایده بود ، بچش تو تصویر هست که خوابیده رو زمین و هنوز نمیتونه رو پا وایسته، سگ گله که انصافا هیکلی بود آمد فقط بو کرد، این ماده گوسفند اونچنان بهش حمله کرد که سگه عین سگ فرار کرد …

    جنگ گوسفند ماده  با سگ گله - عشایر لرستان - تیتریک - عکس : سعید نوری آزاد - فروردین ۹۳

    جنگ گوسفند ماده با سگ گله – عشایر لرستان – تیتریک – عکس : سعید نوری آزاد – فروردین ۹۳

     


    نویسنده: سعید نوری آزاد   | 

    جریان زندگی …

    بره چند دقیقه ای بود دنیا آمده و سعی میکرد روی پا بایستد، دخترها تاب بازی میگردند و آفتاب بهار سبزه‌ها را به رویش میخواند و گوسفندان کارشان را بلد بودند، زندگی جریان داشت …

    بره نورس - دختران عشایر - آفتاب بهاری - عکسهای سعید نوری آزاد

    بره نورس – دختران عشایر – آفتاب بهاری – عکسهای سعید نوری آزاد

    عشایر همدان، در مسیر کوچ از اندیمشک به همدان، لرستان، حاشیه خرم آباد – فروردین ۹۳


    نویسنده: سعید نوری آزاد   | 

    دست گاه …

    جریان سرد هوایی که از ورودی مترو خارج میشد وسوسه ادامه مسیر با مترو را بر بقیه وسوسه‌ها چیره کرد، تازه وقتی پله های سرد مترو تمام شده و پای سکوی قطاری که نیامده بود رسیدم فهمیدم چقدر کف پاهایم درد میکند، عادت داشتم ، هم به پیاده روی و هم به درد کف پا و کمر، کمی هم خوابم گرفته بود، از صبح چیزی نخورده بودم که بشود اسمش را وعده عذایی گذاشت، صبح عجله داشتم و ظهر هم جایی که بودم غذایش زیادی چرب بود و بوی ماهی میداد، با چای و شیرینی خودم را مشغول کرده بودم تا برسم به خانه، سکو کمی شلوغ بود و تا قطار برسد هم کمی شلوغتر شد، درب قطار درست جلوی صورتم ایستاد، فکر کردم نشانه خوش شانسی است، اما جمعیت متحدا هلم داد وسط مترو، صندلی خالی گیرم نیامد، لاجرم از میله سرد مترو آویزان شدم، حوصله هیچ کاری نداشتم و خیره شدم به مسافرها، از بغل دستی من تا انتهای سالن  بغیر از آنهایی که خواب بودند تقریبا همه سرشان توی موبایل بود، یکی بازی میکرد، یکی دنبال نمیدانم چه میگشت، آن یکی مخ منشی قبلی شرکتشان که با ریس دعوا کرده بود را با صدای بلند میزد و خلاصه هر کسی مشغولیتی داشت توی همان یک کف دست دلخوشی، صدای بیب بیب یک گوشی دیگر سرم را گرداند به طرف انتهای سالن، سنگینی نگاهی مرا به سوی خود خواند، صاف نگاه کردم به یک جفت چشمی که نگاهم میکرد، یک جفت چشم خوشرنگ با آرایشی که حداقل دو سه تا رنگ تویش بود، یا حداقلمن اینطور متوجه شدم، شاید رنگها مال خودش بود، هر چه بود قشنگ بود، موهای خرمایی رنگ و روسری طیف کم رنگی از صورتی که وسطهای سر گیر کرده بود و انگار یک سفره ماهی صورتی پریده بود روی سرش و دستهایش را گرفته بود زیر چانه او، متوجه نگاه من که شد نگاهش را دزدید، گذاشتم به حساب اتفاق، کیفم روی دوشم سنگینی میکرد ، حتی حال جابه جا کردنش را هم نداشتم ، اما ایستگاه بعد پیاده شدن چند مسافر ناگزیر جابه جایم کرد، دیدم از‌آنهمه موبایل به دست حس خوبی نداشتم ، دست کردم تو کیفم و یک کتاب بیرون آوردم، سر جابه جا شدن متوجه شدم تقیربا کنارش قرار گرفتم ، این سری نگاهش به من نبود، داشت ردیف مسافرای موبایل به دست رو نگاه میکرد ، دست اون هم هیچی نبود ، یعنی یه عینک بزرگ و رنگی دستش بود ، برای خودش ملونی بود، نگاهم به پایین مانتوش هم افتاد که مثل نیمه بالاش که شروعش مشخص نبود انتهای مشخصی هم نداشت، چند تا تیکه بالا و پایین و با برشهای مختلف ، الان غیر از مانتوی مدرسه و کارمندی دیگه مانتوها مثل قدیم نیست ، قبلا میشد گفت پایین اینجاس، اما الان نه ، حتی پشت و روش رو هم نمیشه تشخیص داد، همه هم که شدن یه اندازه و یه شکل، با فرق چندتا مارک، شروع کردم خواندن، کتاب جدید نبود ولی دوست داشتم بخوانم ، مثل همیشه سعی میکنم کتاب توی کیفم با جیبم باشد، آن روز کتاب مدیر مدرسه جلال دستم بود، چند وقتی هست که توی کیفم مانده و گه گداری که توی مترو یا ماشین وقت کنم بازش میکنم از سر علامتی که گذاشته ام میخوانم، آخرهای داستان تصادف معلم کلاس چهارم بودم که سنگینی نگاهی سرم را در خود گرفت، داشت نگاهم میکرد ، یعنی داشت سعی میکرد ببیند چه میخوانم ، منهم آخر پاراگراف را بلند خواندم: “از طرف یارو آمریکاییه آمده اند عیادتش و وعده و وعید که وقتی خوب شد ، در اصل چهار استخدامش کنند و  بازبان بی زبانی حالیم کرد که گزارش را بی خود داده ام و حالا هم داده ام ، دنبالش نکنم و رضایت طرفین و کاسه ی از آش داغ تر و از این حرف ها …خاک بر سر مملکت .” …
    بیشتر…


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۲۹ : ۱۰:۳۶:۳۰

    فالگوش به باورهای کودکانه

    در خانه ختم قرآن گرفته اند برای یک تازه درگذشته، بچه ها زیر درخت حیاط پر گل و گربه مشغولند، به بچه‌ها گفته ام اگر گربه‌ها اذیت کنید به من میگویند، من با گربه ها حرف میزنم، پنجره اتاقم هم برای همین باز است، حالا ساعتی است گربه‌ها رها کرده و دارند در گوش هم رازهایی از من و اتاقم را در گوش هم پچ پچ می‌کنند که فقط خودشان خبر دارند، تخیلاتشان شنیدنی است …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   | 

    اتاق ۲۸ فروردین

    دستگیره پنجره رو به کوچه ۲ – ۳ هفته‌ای است شکسته و حس و حال عوض کردنش را نداشتم ، نیمه باز مانده، درخت انگوری که به مدد و خواست و اصرار مادر با نخ کشی شاخه هایش را رسانیدم به این پنجره حالا برگهایش پنجره پوشانده و یک شاخه هم داده داخل اتاق که به نعمت نیمه باز بودن دایمی پنجره دارد هی کلفتر میشود و من هم به روی خودم نمیاورم، این یکی پنجره کنار دستم که رو به حیاط باز میشود هم این روزها قابی شده است حاوی یک شاخه گل یاس که از گلدان توی حیاط تا اینجا قد کشیده و دو سه تا گل با خجالت و کم رویی هل داده توی اتاق، شبها بوی گل هر دلیلی برای بستن پنجره را بی دلیل میکند و من میمانم وسط یک شاخه جوان درخت انگور و چند دانه گل یاس که در خودنمایی کم نمیگذارند ، حالا گاهی گربه‌ای هم از روی درخت منتهی به پنجره کنار دستی قاطی باد خنک شب میاید داخل، باز به روی خودم نمیاورم …

    شب جمعه ۲۸ فروردین


    نویسنده: سعید نوری آزاد   | 

    چیدمان اتفاقی …

    کیوسک روزنامه فروشی میتونه رسانه باشه؟ آیا چیدمان اون مهمه ؟ نظر شما؟

    هاشمی - کتاب - دکه - خود ارضایی - عکاسی با موبایل - شهر گشت - تیتریک

    هاشمی – کتاب – دکه – خود ارضایی – عکاسی با موبایل – شهر گشت – تیتریک


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۲۸ : ۰۴:۵۶:۴۷

    گروگانگیری به سبک مخابرات
    لگو تیتریک

    لگو تیتریک

    سعید نوری آزاد – گروه اقتصاد ، روزنامه جام جم

    تصور کنید شمارا هم مثل من جو تکنولوژی گرفته و بعد از کلی این پا آن پا کردن دل به دریا میزنید که بروید برای منزل اینترنت بگیرید. کمی پرس و جو کرده و می بنید ADSL بهترین و ارزانترین انتخاب است. میروید از یکی از شرکتهای اینترنت فروش که تعریفش را شنیده ای درخواست میکنی که برای شما یک آب باریکه اینترنتی وصل کنند تا شما هم مثلا به روز شوید . تا اینجا مشکلی نیست و همه چیز شیک و به روز است اما یکهو از آن شرکت خبر میرسد که خط تلفن شما را مخابرات با یک روشی (pcm یا فیبر نوری ) آورده که امکان ارایه   ای دی اس ال    روی آن نیست.  میپرسید چاره چیست ؟ میگویند خودتان میدانید و با مخابراتتان به ما جواب نمیدهند ما هم حال پیگیری بیشتر نداریم. خیلی مدعی میروید مرکز مخابرات منطقه و میگویید اینطور گفته اند، زود این خط ما را درست کنید که معطل اینترنیتم، متصدی آرام میپرسد ” از مخابرات میخوای اینترنت بخری؟” میگویی “نه”، متصدی بلند جواب میدهد پس درست نمیشود، نه امکانات داریم و نه تعهد که به شما آن چیزی که میخواهید را بدهیم، از مخابرات تلفن خریدی تلفن هم وصل است، بیشتر از این نداریم. یکه خورده سوال میکنی : چاره چیست؟ آرام میگویند ” اگه از خود ما اینترنت بخری درستش میکنیم”، هرچه هم بگویی که سرویس شما به درد من نمیخورد و من فلان نیاز را دارم کسی گوش نمیدهد ، چاره ای نداری بجز اینکه همچنان ناچار و بیچاره بمانی ، چون کابل تلفن هم انحصاری مخابرات است و منطقه شما هم سرویسهای اینترنت بی سیم پوشش ندارد، بالاخره حاشیه نشینی است و هزار مشکل و مسولینی که اصلا برای حاشیه نشینهای شهر اهمیتی قایل نیستند و شرکتهایی که دنبال پولهای قلمبه جاهای شلوغ شهرند اما شما حاشیه نشینی و …

     موضوع ارایه خدمات نوین اتباطی بر بسترهای مشترک مخابراتی یکی از چالشهای چند سال اخیر است که دولتها در یک بیتدبیری سوال بر انگیز باعث آن بوده اند، نمونه های این موضوع که برای مردم مشکلات متعددی به وجود آورده زیاد است که برای نمونه عدم امکان استفاده مشترک چند اپراتور از یک دکل آنتن تلفن همراه را میتوان نام برد که در بسیاری مناطق باعث عدم پوشش مناسب در آن نواحی شده است و شهرداری و وزارت ارتباطات هیچ اقدام مفیدی برای رفع این مشکلات انجام ندادند و موضوع فقط در بروکراسی های ارادی و فنی مانده است، اما ارایه سرویس اینترنت بر بستر کابل های مخابراتی از حدود سال ۸۲ یک بحث جدی در کشور شده است و از سال ۸۷ با خصوصی شدن مخابرات این جریان شکل جدیتری گرفت و علی رغم صحبتهای متعدد مسولان مردم در مقام عمل همچنان درگیر انحصار طلبی های بی دلیل مخابرات هستند که ساده ترین امکانات را برای استفاده بهتر مردم از امکانات انحصاری برقرار نمیکند ، حال آنکه خود این شرکت به تنهایی نیمی از کل مشترکین ADSL کشور را در اختیار دارد اما در رده بندی وزارت ارتباطات تقریبا انتهای جدول را به خود اختصاص داده است، این یعنی بیش از نصف کاربران اینرتنت کشور زیر استانداردهای کیفی قرار دارند، هر چند گرانفروشی و کم فروشی و شیوه های نچندان منصفانه سایر شرکتهای خصوصی کشور را از یک توسعه همگانی در این بخش عقب نگه داشته است اما به هر حال نمونه هایی مانند عدم ارایه خدمات مناسب به مشتریان سایر شرکتهایی که میخواهند از بیشتر کابلهیا مخابرات استفاده کنند یک نمونه ساده و مشخص از بی عدالتی در لایه های زیرین جامعه است ، حال سوال اینجاست که چرا بعد از گذشت نزدیک به ۱۰ سال دولت تعارف با شرکتهای ارتباطی را کنار نگذشته و قدمی در جهت احقاق حقوق مردم بر نمیدارد؟  و اینکه مردم تا چه زمانی باید در پشت دیوار بی کیفیتی و خدمات ارتباطی گرانقیمت بمانند؟

    متن خلاصه منتشر شده در روز ۲۷ فروردین ۹۲ – صفحه آخر


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۲۶ : ۱۱:۲۷:۳۴


    صبح یه امتحانی دادم برای برگه پاسخنامه ، انگشت زدم
    صبح مدارک تعویض کارت پایان خدمت دادم، انگشت زدم
    ظهر رفتم پاسگاه برای یه همسایه شهادت بدم ، انگشت زدم
    ظهر رفتم یه سازمانی، دم ورودی نگهبانی کارت و انگشت زدم
    عصر مخابرات تقاضا دادم شر اینترنتشونو از سرم وا کنن، انگشت زدم
    ،
    از کاراییهای انگشت فقط اثرش برای این مملکت مهمه! کار دیگه از این انگشتا بر نمیاد؟


    نویسنده: سعید نوری آزاد   | 


    هر آدم یه روزی به یه جایی میرسه که با یه ترس و امیدی ته دلش میگه : خدا که با ما قهره، اصلا خدا هم با پولداراس …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۲۴ : ۰۶:۴۸:۰۷

    شاد مثل کودکانِ عشایر …

    لبخندهای بی‌دلیل، بی ریا، بی‌شمار …

    سفر من به مناطق عشایری لرستان - کودکان ترک زبان و خندان عشایر - تیتریک

    سفر من به مناطق عشایری لرستان – کودکان ترک زبان و خندان عشایر – تیتریک

    برای دیدن عکس در اندازه بزرگتر خودتان یک راهی پیدا کنید


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۲۲ : ۱۱:۳۲:۵۷

    اولین شهید بهار امسال پرویز نوری آزاد

     

    از اینجا، از همین امروز ظهر، او میشود بود، او از امروز به بعد میشود گذشته و ما میشویم حال، حال متغییر و متحرک، او میشود گذشته موجود، گذشته بعید، دیگر خیلی بعید، مگر جایی در خواب …
    .
    تا پسرهای فامیل خاک روی قبر ندهند باورش سخت است که یکی کمتر شدیم، اما همه این سختی‌ها آنقدری نبود که پدری را دیدم که برای جوانش قبل از آخرین لحد دست تکان میداد …

    جانباز شهید پرویز نوری آزاد - فروردین ۱۳۹۲

    جانباز شهید پرویز نوری آزاد – فروردین ۱۳۹۲

    متولد ۱۵ فروردین ۱۳۴۸، ۱۳۶۵ جانباز شیمیایی، دهه هفتاد مهاجرت به ژاپن، ۱۳۸۷ بازگشت به ایران و ازدواج، ۱۳۸۹ اولین فرزند، ۱۳۹۲ دومین فرزند، ۱ اسفند ۱۳۹۲ تصادف، بر اثر جراحات شیمیایی ریه کما، ۱۶ فروردین ۱۳۹۳ تمام شد …
    .
    پسر عمو پرویز که ما عمو پرویز صدایش میکردیم، ساعتی قبل بدرود حیات گفت، فاتحه …
    .
    پری‌روز تولد من بود، کی از فردای ما خبر داره ؟


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۱۶ : ۰۴:۰۲:۵۹

    داستان استارت …

    پسر بچه زیر چشمی پدر را می‌پایید، قول گرفته بود امروز با او برود.
    پدر بی آنکه به پتوی چین خورده کودک نگاه کند لباس میپوشید، کمی هم تندتر از روزهای دیگر، میترسید پسربچه بیدار و با او چشم در چشم شود و باز اشک پسر جاری …
    پدر بی صبحانه میخواست از خانه بیرون بزند، مادر خواست کتری را از روی اجاق بردارد که پدر با اشاره دست و بی آنکه چیزی بگوید او را منع کرد، قاطعیت در اشاره پدر مادر را از اصرار به صبحانه و یادآوری قولی که به پسر داده بود بازداشت،
    هرچه پدر آماده‌تر میشد قلب پسر تندتر می‌تپید و زیر پتویی که جرات سر بیرون آوردن نداشت بیشتر در خود فرو میرفت، از دیشب جورابهایش را پا کرده و آماده بیدار شدن بود و این جورابها تنش را گرم و گرمتر میکرد، بدقولیهای قبلی پدر را در ذهنش مرور نمیکرد، هیچ چیی بدی در دل کودک جا نداشت، فقط ترس از دست دادن یک روز همراهی پدر در صندلی کناری راننده اتوبوس شهری ، ترس از دست دادن شانس حساب و کتاب کردن کرایه مسافرها، شانس یک روز سر پا استادن روی رکاب و ارضای کودکانه نیاز کودکی، بزرگ شدن، پدر هر بار بی صدا از خانه تا گاراژ وسط خیابان رفته بود و پسر بچه خواب مانده بود، همه قولها را هم عمل کرده بود و مادر هم از او راضی بود ، اما پدر هر روز بی او میرفت، کاری از دستش بر نمیامد، چیزی را بیشتر در دست خود فشار داد ، انگار امروز موضوع کمی فرق داشت،
    صدای بسته شدن درب حیاط چیزی را در دل پسر بچه شکست، پدر از عرض باد جاری در طول خیابان گذشت و بعد از دالانی گاراژ به محوطه رسید، چیزی توی دلش، توی فکرش، توی وجودش بود که میخواست بیرون بزند، روی صندلی یخ کرده اتوبوس نشست، شصتی استارت را چرخاند، دوباره چرخاند، بعد از کی مکث تکرار کرد، چیزی مانع بود، باز استارت را تکرار کرد، گرگ و میش هوا کمی رنگ گرفته بود، اما استارت عمل نکرد، خواست پیاده شود تا به موتور و باطری ماشین سر بزند، معمولا خیلی بی دلیل سیم دینام ماشین باز میشد و باید آن را سفت میکرد، پایش به صندلی خالی کنار راننده گیرکرد، باز چیزی توی دلش، فکرش و وجودش تکانش داد، سیم متصل به وایر سرجایش نبود و هر چه گشت آن را زیر ماشین نیافت، به فکر رفت ….
    ظهر شده بود و پدر و پسر وسط اتوبوس در ایستگاه ابتدای مسیر ساندویچ سویس بندری با نوشابه مشکی میخوردند و پسر بچه با ذوق شوق از مسافری تعریف میکرد که میخواسته کرایه نداده پیداه شود …

    صبحانه
    صبح ۱۶ فروردین، اولین روز کاری ۹۳ که با استارتهای متوالی و مقطع ماشینهای دور و نزدیک در کاراژ پشت خانه ما شروع شده، شهری آبستن شکستن سکوت با دمایی که هر چه هست سرد است و اصلا از کجا معلوم پشت هر استارتش یک داستان نباشد؟ …
    یک پسر معمولی از جنوب شهر


    نویسنده: سعید نوری آزاد   | 

    اندوه عقل …

    و گفت: هرچیزی را زکاتی است و زکاه عقل اندوهی است طویل.

    -تذکره الولیا، ذکر فضیل عیاض


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۱۵ : ۰۷:۴۸:۰۶

    متولد ۱۴ فروردین ….

    نوشت : سیزده بدر  بیرون رفتی؟
    نوشتم : نه بابا، کسی نیست، با کی برم ؟
    نوشت : با بقیه
    نوشتم : بقیه نداره …
    .
    -آقا بقیش؟
    -بقیه‌ی چی؟ بقیه نداره ، پولش همین میشه که دادی .
    – آخه بابام گفته اینا ارزونه بقیه داره، بقیشم مال خودم.
    – بدون اینکه نگاهی به من بکنه گفت : گرون شده ، اینحا واینسا شلوغ شده مغازه، به مشتری دیگه گفت : پنیر سفید بدم یا دانمارکی؟
    .
    رفته بودم سیگار بخرم، مثل خیلی وقتهای دیگه، مثل اونروز صبح که فقط یخورده با بقیه روزها فرق داشت، وسایل جمع میکردیم که بریم ۱۳بدر، بابام که سرش گرمه چادر بستن وانتمون بود، یه اسکناس در آورد و داد و گفت : برو یه شیراز بخر، بقیشم مال خودت …
    .
    خیلی کم پیش میومد که بگه بقیه پول مال خودت، یا بقیش رو نخواد، اتفاقا بر عکس خیلی حساب میکرد که یه وقت پولی جابه جا نشه، اما اون روز مثلا خواست یه حالی بده به ما، اما خوب حرف من یا حق من توی اون مغازه خورده شد، درست جلوی پیشخون مغازه، پیشخونی که سالهای سال قدم بهش نمی‌رسید و یکهو نمیدونم چی شد که دیدم من شدم همون آدم بزرگی که میومد تو مغازه و به بچه ها توجه نمیکرد، راستش فکر میکردم از اقبالمه یا به قولی پام سبکه، آخه تو خلوت ترین مغازه ها که میرفتم یکهو پشت سرم چندتا مشتریه معمولا غربتی و عجول میرختن تو مغازه و خوب طبیعی بود دیگه من و اون ۱ تومن یا ۵ زار  که کم بقیه داده بودن دیگه اهمیت نداشت و تو سر صدای مغازه دار و بقیه، پسر بچه لاغری که پیشخون مغازه رو چسبیده بود چیز قابل اعتنایی به حساب نمیومد، مثل همون روز که بیخیاله ۲ تومن بقیه پول سیگار شدم، برای گرفتن حق اصولا قاعده ای وجود نداشت، نسل بی سرو صدایی هم بودیم ،  اصلا ما نسل سایلنتیم، صدامون در نمیومد، پس گردنی اولین تحربه ما بود برا سایلنت شدن، البته بعد از پستونک که یه فریب غم انگیزه برای بچه های گشنه و شروع عادت به لذت بردن از دنیا مجازی و تصور اون چیزی که باید خورده میشد اما در حقیقت یه قطعه از دمپایی گمشده دهنمون بود که با کمی حرارت شکل دیگه ای گرفته بود.

    اما خوب ما تحربه بدی داشتیم از تو سری و پس گردنی، همه میزدن ، بابا، معلم، ناظم ، مغازه دار ، بزرگتر و خلاصه هر کسی زورش میرسد میزد، حتی اونی که ازمون دفاع میکرد هم خودش یه وقتایی میزد، گرو کشی بود، ما هم صدامون در نمیومد، سایلنت بودیم دیگه ، حال ما رو فقط اون موبایل سایلنت شده افتاده زیر مبل یا پشت کمد میفهمه که هست اما کسی صداش رو نمیشنوه، هست اما کسی بهش اهمیت نمیده و چند وقتی که میگذره دیگه براش جونی نمیمونه و بالاخره یه وقتی دیگه  ” در دسترس نمیباشد …” ، از تک مغازه‌ای که اون  وقت صبح باز بود زدم بیرون ، هوای سرد صبح از تو خیابون خلوتی که کم کم داشت آفتاب از اون سمتش بالا میومد رو روی پوستم حس کردم و دویدم که برسم به خونه …
    .
    بابام داشت زودپر قرمه سبزی رو که مامانم از دیشب بار گذاشته و الان پیچیده بود توی پتو رو میگذاشت پشت ماشین، برنجش که خیلی زیاد بود رو هم گذاشت، آخه ما خودمون همینطوری پر جمعیت بودیم ، ۸ نفر ، اما توی ۱۳ بدر دیگه یه خانواده نبودیم ، معمولا ۲ یا حتی ۴ تا خانواده با هم یکی میشدن، عموها، عمه ها  که همشونم کلا مبانی فکریشون برای تنظیم خانواده  اصلا برعکس بود و میگفتن رو خدا میده و نقش فعالیتهای هورمونی خودشونو از بیخ انکار میکردن و نتیجه بچه های فراوان بود، خلاصه  یه وقت خاله‌ای کسی هم همراه میشد و خلاصه جمع خانوادگی بود و غریبه توی جمع راه نداشت، مادر بزرگ هم همیشه شاهد بی صدای این بساط بود، با همون روسری سفیدش  که صورتش رو قاب گرفته ، مثل عکس روی سنگش …
    .
    بابام بعد از کلی بد و بیراه گفتن که عادتش بود جمع و جور کرد و وسایل ریختیم پشت ماشین و ما هم طبیعتا پشت وانت سوار شدیم ، کم کم  تو سکوت صبح با بدرقه صدای گنجشکها از در حیاط دور  و منتظر شروع یه روز خاص شدیم ، رفتیم سمت یکی از باغهای اونطرف اتوبان کمربندی ساوه که الان شده آزادگان، نزدیک ما بود ، هست ، از روز قبل عموم اونجا رو نشون کرده بود، رسیدیم ، اینکه چطوری پیدا میکردن و میرفتن رو هم کار  نداشتیم و اصلا به ما مربوط نبود، میگفتن برید، میرفتیم ، میگفتن نرید، نمی‌رفتیم ، فرمانبرداری اینش خوب بود که بی مسولیت بودیم و بیخیال و سرخوش …
    .
    ما که رسیدیم عمو کوچیکه هم با بچه هاش اومده بودن و بقیه هم رسیدن ، ما هم از وسط باغ مردم رفتیم و نشستیم  و بساط پهن کردیم ، نمیدونم اون موقع که موبایل نبود چطوری همدیگه رو پیدا میکردن یا مثلا وقتی دور هم بودن با چیشون بازی میکردن، آخه الان همه با موبایلشون بازی میکنن، اما اون موقع راحت بود ، همه چی هم سر وقت،  اگه میخواستن کسیو بندازن تو آب قبل  از غرق شدن به خیس شدن موبایلش فکر نمیکرد یا مردم غیر از یه جای خلوت برای شاشیدن دنبال پریز برق برای شارژر نمیگشتن، مثل همون روز که عموم تا ما برسیم طناب رو از تو خاور آورده بود که تاب درست کنه، آخه عموم خاور داشت، چند تا سفر هم با خاورش رفتم ، دنیایی بود برای خودش …

    با کمک پسر عمه که بزرگتر از ماها بود تاب رو درست کردن ، یه تاب درست حسابی که حداقل ۵ متر ارتفاع داشت و  قد من حتی به صندلیش هم نمیرسید، روی یه چاله که جوب خشک شده بود بسته بودن که بیشتر بشه تاب خورد و تا مادر و زن عموم مشغول جا سازی ناهار شدن من رفتم مشغول تماشای تاب بازی شدن ، اوایلش که بزرگترها میرفتن و خرکی همدیگه رو هل میدادن من دلم میرخت و جرات سوار شدن نداشتم ، بعدشم که شلوغ شد و مثل همون مغازه ما  اصلا تو حساب نمیومدیم ، اینقدر که دخترهای فامیل پاچه پاره بودن و تو این مواقع  شیر میشدن، من بی سرو صدا اومدم پیش مادرم اینا ، دیدم میخوان آتیش درست کنن، چشمم برق زد، تخصص خودم بود ، اونا هم کمک میخواستن، چوب و علف جمع کردن و کبریت بازیو سنگ چیدن و آتیش رو هدایت کردن خودش یه لذتی داشت، لذت دوم جدا بودن از شلوغی جمع بود ، هیچوقت از شلوغی خوشم نیومده بود ، الانش هم همینه، شلوغ کاری باشه میزنم بیرون، منظورم البته از شلوغی  جایه که شلوغ بازیه کنن، خاطره خوبی از شلوغ شدن ندارم ، اما لذت سوم خیلی فرق داشت، تقریبا ساعت ۱۰ صبح شده بود و کم کم هم گشنم میشد، بقیه ته مونده آجیل عید رو میخوردن و میوه‌هایی که ریخته شده بود وسط، بیشترش پرتقال بود که من دوست نداشتم، چون تا میخواستم یکیشو پوست بکنم همچین آبی ازش راه میوفتاد که  حالتش به همه چی میخورد غیر از پرتقال، دستای کوچک پسر بچه توان بیشتری نداشت، اما خوب لذت بهتری هم وجود داشت که زن عمو باعثش شد، صدام کرد: سعید، بیا اینو بگیر بنداز تو آتیش .

    سیب زمینی بود ، اینم بلد بودم درست کنم ، سریع و قبل اینکه بقیه بفهمن چی شده ، سیب زمینی‌ها رو ریختن تو خاکسترهای آتیش و روش رو پوشندم و زل زدم به آتیش ، یه ده دقیقه ایکه گذشت درشون آوردم و به کمک زن عمو و مادرم یکی دو تاشو خوردم ، بقیش رو هم میخواستم و میتونستم بخورم اما خوب خیال باطلی بیش نبود ، اون همه آدم اونجا یه همچین چیزی وجود داشته باشه و نفهمن؟ صحنه حمله به آتیش و گشتن و کشف سیب زمینی ها رو بدون مقاومت ولی با دلی پر خون و لبی ساکت نگاه کردم، مقاومت فایده نداشت، بزرگترها قوم تاتار بودن ، بچه ها هم که هیچی …
    .
    چشمم به تاب افتاد که دیگه مشتری نداشت ، خزیدم به سمتش، به یکی از دخترعموها گفتم منو سوار کن ، اونم منو گذاشت روی تاب، صندلیش یه بالش بود که از کل هیکل من بزرگتر بود ، دست من هم به زور میرسید دور طناب رو بگیرم، اما گرفتم، و گفتم هول بده، محکم، تندتر، تندتر، نوسان بین زمین و آسمون و دیدن دنیا از زاویه ای که هیچوقت ندیده بودم، لذت بی پایان معلق شدن تو تنهایی و فراز وفرود، هر لحظه هم بیشتر بالا میرفتم ، صندلی زیرم به هیچی وصل نبود و من هم، هی جا به جا میشد و من بر اساس یه قانون فیزیک چسبیده بودم به تاب و طناب ، اما خوب قانون اون وقتها زود بیخیال میشد، مثل لحظه ای که بعد از آخرین هول دادن، اون قانون فیزیک منو ول کرد و من از روی صندلی کنده شدم به یه قانون دیگه فیزیک تحویل داده شدم که تا دختر عمو بیاد توی اون شلوغی حساب کنه من چه وقت میرسم زمین دیگه نقش زمین شده بودم ، اینقدر که این فیزیک قوانینش دست و پا گیر بود ، همون باعث شد مثل یه کیسه استخوان روی زمین خاکی و سنگی فرود بیام ، دقیق یادم نیست چی شد ، اما صدای جیغ دختر عموم که فیزیکیش خوب نبود اما عوضش صداش بلند بود رو میشنیدم، بعدش هم  یه معاینه توسط همه فامیل که همه اعضای محترم رو هم معاینه میکردن، وقتی دیدن خونی نمیاد و من نفس میکشم خیالشون راحت شد و بی خیال شدن، دیگه حس و حالی نداشتم ، کز کردم پیش بزرگترها روی زیر اندازی که انداخته بودن، زیر چشمی و بیحال بازی بقیه رونگاه میکردم ، الک دلک و این چیزا بازی میکردن ،  بزرگترهای ما هم حرف میزدن ، کارت بازی نمیکردن،  کلا تو خانواده ما کسی بازی نمیکرد، الانم نمیکنه ، منم یاد نگرفتم و بازی نمیکنم و فکر نمیکنم چیزیو از دست داده باشم، وقت ناهار هم بوی قورمه سبزی که اصلا مرده رو زنده میکنه حال منو بهتر کرد، بعدش هم یه چرت عمومی و باز یه سری بازیو برگشت به خونه  …

    وقتی رسیدم بارون شروع شده بود  و خونه سرد بود ، بخاری نفتی ما هم آماده بود، مادرم کبریت داد که بدم زن عمو بخاری رو روشن کنه، من گفتم چرا بدم اون؟ خودم روشن میکنم ، یکی دوتا کبریت زدم نگرفت، فیتیله ای بود، خواستم ببینم اصلا نفت داره یا نه ، کبریت روشن دستم بود ، در مخزنش رو باز کردم و کبریت رو آوردم نزدیک که توش رو ببینم ، هرچی بردم نزدیک ندیدم، انگار خالی بود ، که یهو کبریت خورده بود به نفت توی مخزن و ته مونده نفت اون تو مثل بنزین آتیش گرفته و همه آتیشو فوت کرد بیرون ، یعنی دقیقا روی صورت من ، من هم که کله ام آتیش گرفته بود فقط سرمو تکون میدادم اگه زن عمو شاهد ماجرا نبود و کمک نمیکرد معلوم نبود چه بلایی رسم بیاد ، همه مژه و ابرو و بیشتر موهای سرم سوخت، تا چند وقت بوی کله پاچه میدادم ، صدام هم از ترس در نمیومد، سایلنت بودم ، بعد از اینکه فهمیدن چشمام طوری نشده هولم دادن تو حموم و بعد از یه کیسه کشی محکم توسط مادرم  که عصبانی بود از این همه بلایی که سر خودم آوردم ، بیرون حموم جلوی تلوزیون خوابم برد،  شب یه بار برای شام بیدار شدم و باز خوابیدم و بخاطر بلاهایی که سرم اومده بود کسی نپرسید پیک شادیتو حل کردی؟ کیفت برای مدرسه فردا آمادس؟ خودمو زدم به بیخیالی و خوابیدم ، اینقدر هم بقیه بچه ها مشق داشتن و شلوغ پلوغ شد و جو خونه سنگین بود که کسی یاد من نبود ، صبح هم با سرو کله بی مو راهی مدرسه شدم ، صبح زود ، صبح خیلی زود ، آفتاب هنوز درست در نیومده بود ، ساعت ۶ صبح بود و تازه نیم ساعت از اذان گذشته بود، وارد کوچه تاریک که شدم سرمای صبح یه دور اطراف بدنم پیچید و بعد که مطمئن شد با لقمه دندون گیری طرف نیست بیخیال شد و رفت ، گنجشکها هم که قیافه منو دیدن دسته جمعی زدن زیر خنده ، هنوزم هر سال روز ۱۴ فروردین به یاد اون روز میخندن ، مثل همین الان که بعد از اذان فقط کافی بود من توی کوچه رو نگاه کنم تا منو ببینن و هر هر بخندن ، دیگه برای اونها داستان نسل اندر نسله ،

    چاره نیست اینم یه مدل داستانه ، مثل داستان جشن تولد من که الان خوندید، شاید بپرسید این کجاش جشن تولد بود؟  اما بود ، آخه من بعد از غروب ۱۳ بدر دنیا اومدم و شناسنامم برای ۱۴ فروردینه، تولدم رو باید شب قبلش بگیرن که من به عمرم ندیدم کسی حس و حال این کارو داشته باشه ، فرداش هم بدترین روز دنیاس ، همه مردم فحش میدن به ۱۴ فروردین، طبیعیه از کسی که اون روز تولدشه خوششون نیاد، برا همین هیچوقت جشن تولد نداشتم، تو سالهای اخیر گاهی یه کیکی چیزی میگیرن، یا خواهرم با بچش میاد اما خوب با چیزایی که شنیدم از تولدها فرق داره، خیلی، اصلا تولدم هم تو سکوت بود ، نسل سایلنتیم …
    .
    الان صبح ۱۴ فروردینه، کمی بعد از اذان صبح ، شهر ساکت، خیلی ساکت، انگار هیچکس منتظر متولد ۱۴ فروردین نیست ،مهم هم نیست، بهتر، خودمونیم و خودمون، میخواستم خودمو مهمون کنم کله پاچه که یادم افتاد چند وقته رژیم گرفتم، پس اینم کنسله ، همچنان به کار ادامه میدیم تا صبح ۳۰ سالگی هم بدمه و من با همه تنهاییم راست و ایستاده ، اولین کسی باشم که به آفتاب صبح  سلام میکنم و میگم : من سعید هستم ، متولد ۱۴ فروردین ، از اینکه برای ۳۱ امین بار شما رو میبنیم خوشحالم ، امیدوارم شما هم از دیدن من خوشحال باشید و سال خوبی رو برای من رقم زده باشید، با هم دعای عهدی بخونیم برای سلامتی صبح …
    —-

    صبحانه – صبح بارانی و نمناکی که همه شهر در شوق تاخیر شروع روز کاری با قدرت هرچه تمامتر بالشهاشونو در آغوش گرفتن و من یک سال بزرگتر شدم …

    یک پسر معمولی از جنوب شهر


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۱۴ : ۰۶:۲۰:۲۱

    نامه‌ای به آقای مجری

    آقای مجری
    سلام

    امشب لحظه آخر دیدم که بغض کردی، دیدم که خواستی زودتر دوربین از روی صورتت بره کنار تا یه وقت اشک ریختنت برای بچه‌های دیروز و امروز الگو نشه، آخه میدونم و میدونی که بچه های امروز گریه کردنشون شده کاسبی، برعکس ما که گریه‌هامون همش از سر ناچاری بود، یهو میترسیدم، دردمونمیومد یا یه چیزی میزد پس سرمون و پقی میزدیم زیر گریه، تنها سلاح ما هم همین بود، گریه میکردیم که یه شب بیشتر مهمون خونه عمو یا خاله باشیم، راستش این روزها همین یدونه سلاح هم دیگه نداریم، رومون نمیشه، میگن مرد که گریه نمیکنه، اما راستش گریه مال مرده، اما خوب پنهونش می‌کنیم، گمونم تو هم سر همین گریه نکردی اما من دیدم بغض داری، همونطوری که خنده‌ها و حرص خوردنهاتو دیده بودم، اما تو هیچوقت خنده های مارو ندیدی، آخه تلوزوین ما یک طرفه است، تو هم اینو میدونستی، برا همنی همیشه یه کاری کردی ما بخندیم، یه کاری کردیم باورمون برای زنده بودن کلاه قرمزی خراب نشه، حتی با کسی مصاحبه نمیکنی که یه وقت حاشخ درست نشه و باور بچه ها خراب نشه، میدونم دلت چقدر پره از دست خیلی‌ها، از بی‌نظمی هایی که شرایط تحمیل میکنه، اما خوب باز به هر ترتیبی بود اومدی و الانم رفتی ، اونم چه رفتنی، با بغض …

    غریبه که نیستی ، خیلی ساله میشناسمت، بچه مدرسه‌ای بودم که دیدمت، لاغر بودی و مودار، موهای مشکی، الان کمی وزن اضافه و موها رو کم کردی، همون یه مقدارش هم دیگه جوگندمی شده، یه جورایی تو قاب تلوزیون شدی منظره عمر ما که نمیدونم الان کدوم فصله، اما هر چی هست دیگه بهار نیست، خیلی سال ازش گذشته، خیلی‌ها میشینن مطلب مینویسن که کلاه قرمزی به فلان دلیل موندگار و موفق شد، اما راستش دلیلش یه چیز دیگس که خیلیها حواسشون نیست، دلیلش هم فقط اینه که کاسب نبودی، نه اینکه پول در نیاوردی یا ارزون کار کردی یا فلان، نه ، یعنی نخواستی از چیزی پول در بیاری که این روزا شده ابزار کاسبی رسانه‌ها، آره ابزار کاسبی اونها “مردم” هستن، رسانه اونطرفی و اینطرفی هم نداره، تو موضوع کاسبی همشون یه مدلن، مسابقه هم میذارن تو خالی کردن جیب مردم و سو استفاده از کنالی که درست کردن، اما تو نخواستی چیزیو تبدیل به پول نقد کنی که برای بچه های مردم باوره، اگه کاسب و دلال بودی که یه میز میگذاشتی کنار استودیو روش ماکارونی و پوشک بچه و کمربند لاغری میذاشتی و دلیل میاوردی که خوب برنامه خرج داره و باید از پربینده ترین برنامه تلوزیون استفاده کرد، بگذریم که قبل برنامه تا ۱۸ دقیقه تبلیغ نشون میدادن، یعنی تو این روز آخر که حتی تیتراژ شروع برنامه رو برداشتن تا وقت نگیره از تبلیغ نگذشتن، بالاخره پول خیلی مهمتره …
    میدونم تو سازمانی که خیلی ها مستقل بودن کلاه قرمزی رو دوست ندارن و اگه زورشون میرسید ۲ سوته میذاشتنت کنار کار کردن چقدر سخته، اما تو الگو سازیهاتو ادامه بده، به حرف ۴ تا حاشیه هم توجه نکن، ما خودمون هوادارتیم، ۱۰ به ۰ هم عقب باشی باز هوادارتیم، خاصیت بچه ها نسل ما اینه.
    .
    سرت رو درد نمیارم، برو به امون خدا، ولی یاد باشه یه وقت سفارشی‌ساز نشی، چپ و راستش هم فرق نداره، خودت باش و بدون اگه بغض داشته باشی، حته اگه لحظه آخر باشه و اشکی نباشه، من می‌بینم، ما می‌بینیم …

    ارادتمند تو و همکارانت
    آزاد


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۱۲ : ۱۱:۱۰:۲۳