• وبلاگ شخصی من در بر گیرنده نوشته‌ها، تالیفات، نظرات و فعالیتهای شخصی من در حوزه‌های روزنامه نگاری اقتصادی ، مدیریت و مشاوره رسانه ، برنامه سازی و تحلیلهای فناوری اطلاعات و کمی هم موضوعات شخصی است. تا اتمام کار ظاهرسازی سایت راه باقی است، فعلا باید شکل نهایی مشخص شود، تا آن  زمان سعی میکنم کمتر مطلب متفرقه بنویسم. شما هم صبور باشید و راهنما …


  • موانع تا وقتی مانع هستند که اونها رو مانع بدونی، اگه اونها رو یک مرحله از مسیر بدونی دیگه مانع نیستن …


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...

  • و گفت: آزادمردی دریائیست به سه چشمه، یکی سخاوت، دوم شفقت، سیم بی‌نیازی از خلق و نیازمندی به حق.
    .
    – تذکره الاولیا ، ذکر ابوالحسن خراقانی


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • از غیر دیدن …

    و گفت: داوری کافری‌ست و از غیر دیدن شرک است و خوش بودن فریضه است.

    – تذکره الاولیا، ذکر شیخ ابوسعید ابوالخیر


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • تحلیل و بررسی مطبوعات ارتباطات

    از این هفته سه شنبه‌ها، ساعت ۷ شبکه ۷ ( آموزش) برنامه زنده برخط
    با اجرای آیتم تحلیل و بررسی اخبار و مطبوعات فناوری در خدمت دوستان هستم
    دوستان مطبوعاتی نشریه و یا گزارشهاشون رو برام ارسال کنن تا در این برنامه ازش یاد کنیم . حجم بالای کاری ممکنه اجازه نده به همه مطالب دوستان شخصا سر بزنم . پس برام بفرستید . به این ایمیل :azad@titr1.net

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    آیت الله مهدوی کنی درگذشت …

    خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    این تیتری بود که بسیاری سایتهای زرد و صفحات شبکه‌های اجتماعی ن را کشفی عظیم از خزانه گافهای رسانه ای برداشت کرده و منتشر کردند.
    اما این خبر یک خبر واقعی نیست ( ایشان هنوز در قید حیات هستند)، فقط اشتباها بر روی خروجی خبرگزاری نمایش داده شده است.
    دلیل نوشتن اینچنین خبری چیست؟ آیا این سایت منبع خاصی در اختیار داشته و خبر رسیده و حالا تکذیب شده به دلایل خاص؟
    در کار رسانه ای مخصوصا رسانه‌های آنلاین سرعت در انتشار مطلب یک مزیت به شمار میرود و گاها بصورت افراطی بر سر آن مسابقه است و نیروهای بخشهای آنلاین و خبرگزاریها بر سر همین موضوع استرس عظیمی دارند.
    در برخی موارد که میشود اتفاقات مهمی را پیش بینی کرد خبرها را پیشنویس می‌کنند و به شرح و بسط آنها میپردازند، که خبر فوق یکی از همین موارد است .
    حتی در رسانه های حرفه ای مستندهای تصویری و گزارش و مصاحبه هایی برای موارد خاصی تهیه میشود که آنها را در روز و ساعتی مشخص که حادثه رخ میدهد منتشر کنند .
    نتیجه برای مخاطبین عمومی : هیچ وقت جوگیر سرعت و حجمه اخبار نشوید
    نتیجه برای همکاران رسانه : نتیجه برای مخاطبین عمومی + یخورده دقت کنید.


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • دست گاه …

    جریان سرد هوایی که از ورودی مترو خارج میشد وسوسه ادامه مسیر با مترو را بر بقیه وسوسه‌ها چیره کرد، تازه وقتی پله های سرد مترو تمام شده و پای سکوی قطاری که نیامده بود رسیدم فهمیدم چقدر کف پاهایم درد میکند، عادت داشتم ، هم به پیاده روی و هم به درد کف پا و کمر، کمی هم خوابم گرفته بود، از صبح چیزی نخورده بودم که بشود اسمش را وعده عذایی گذاشت، صبح عجله داشتم و ظهر هم جایی که بودم غذایش زیادی چرب بود و بوی ماهی میداد، با چای و شیرینی خودم را مشغول کرده بودم تا برسم به خانه، سکو کمی شلوغ بود و تا قطار برسد هم کمی شلوغتر شد، درب قطار درست جلوی صورتم ایستاد، فکر کردم نشانه خوش شانسی است، اما جمعیت متحدا هلم داد وسط مترو، صندلی خالی گیرم نیامد، لاجرم از میله سرد مترو آویزان شدم، حوصله هیچ کاری نداشتم و خیره شدم به مسافرها، از بغل دستی من تا انتهای سالن  بغیر از آنهایی که خواب بودند تقریبا همه سرشان توی موبایل بود، یکی بازی میکرد، یکی دنبال نمیدانم چه میگشت، آن یکی مخ منشی قبلی شرکتشان که با ریس دعوا کرده بود را با صدای بلند میزد و خلاصه هر کسی مشغولیتی داشت توی همان یک کف دست دلخوشی، صدای بیب بیب یک گوشی دیگر سرم را گرداند به طرف انتهای سالن، سنگینی نگاهی مرا به سوی خود خواند، صاف نگاه کردم به یک جفت چشمی که نگاهم میکرد، یک جفت چشم خوشرنگ با آرایشی که حداقل دو سه تا رنگ تویش بود، یا حداقلمن اینطور متوجه شدم، شاید رنگها مال خودش بود، هر چه بود قشنگ بود، موهای خرمایی رنگ و روسری طیف کم رنگی از صورتی که وسطهای سر گیر کرده بود و انگار یک سفره ماهی صورتی پریده بود روی سرش و دستهایش را گرفته بود زیر چانه او، متوجه نگاه من که شد نگاهش را دزدید، گذاشتم به حساب اتفاق، کیفم روی دوشم سنگینی میکرد ، حتی حال جابه جا کردنش را هم نداشتم ، اما ایستگاه بعد پیاده شدن چند مسافر ناگزیر جابه جایم کرد، دیدم از‌آنهمه موبایل به دست حس خوبی نداشتم ، دست کردم تو کیفم و یک کتاب بیرون آوردم، سر جابه جا شدن متوجه شدم تقیربا کنارش قرار گرفتم ، این سری نگاهش به من نبود، داشت ردیف مسافرای موبایل به دست رو نگاه میکرد ، دست اون هم هیچی نبود ، یعنی یه عینک بزرگ و رنگی دستش بود ، برای خودش ملونی بود، نگاهم به پایین مانتوش هم افتاد که مثل نیمه بالاش که شروعش مشخص نبود انتهای مشخصی هم نداشت، چند تا تیکه بالا و پایین و با برشهای مختلف ، الان غیر از مانتوی مدرسه و کارمندی دیگه مانتوها مثل قدیم نیست ، قبلا میشد گفت پایین اینجاس، اما الان نه ، حتی پشت و روش رو هم نمیشه تشخیص داد، همه هم که شدن یه اندازه و یه شکل، با فرق چندتا مارک، شروع کردم خواندن، کتاب جدید نبود ولی دوست داشتم بخوانم ، مثل همیشه سعی میکنم کتاب توی کیفم با جیبم باشد، آن روز کتاب مدیر مدرسه جلال دستم بود، چند وقتی هست که توی کیفم مانده و گه گداری که توی مترو یا ماشین وقت کنم بازش میکنم از سر علامتی که گذاشته ام میخوانم، آخرهای داستان تصادف معلم کلاس چهارم بودم که سنگینی نگاهی سرم را در خود گرفت، داشت نگاهم میکرد ، یعنی داشت سعی میکرد ببیند چه میخوانم ، منهم آخر پاراگراف را بلند خواندم: “از طرف یارو آمریکاییه آمده اند عیادتش و وعده و وعید که وقتی خوب شد ، در اصل چهار استخدامش کنند و  بازبان بی زبانی حالیم کرد که گزارش را بی خود داده ام و حالا هم داده ام ، دنبالش نکنم و رضایت طرفین و کاسه ی از آش داغ تر و از این حرف ها …خاک بر سر مملکت .” …
    بیشتر…


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    • مدیری که قبل از انتشار مصاحبه‌اش برکنار شد!

      http://www.jamejamonline.ir/Media/Image/1392/08/25/635201855675460656.jpg

      اسمش را تصادف بگذاریم، دست روزگار، اتفاق یا هر چیز دیگر، محمدحسن کرباسیان که تا زمان انجام کارهای فنی این مصاحبه مدیرعامل پست بود، جای خود را به حسین مهری داد. لذا به همین سادگی اظهارات حاکمیتی جای خود را به اظهارات کارشناسی یا برنامه هایی داد که اکنون شکل آرزو به خود گرفته و امید است مدیرعامل بعدی آنها را پیش ببرد.

      وقتی این تغییر پیش آمد دو راه وجود داشت؛ راه اول، دست نگه داشتن از درج این گفت وگو و موکول کردن آن به آینده بود و راه دوم، تغییر حقوقی شخصیت مصاحبه شونده و درج اظهارات وی. پس از سبک و سنگین کردن ها و بررسی ها سرانجام قرار بر انتخاب راه دوم شد.

      علت هم این بود که نقطه نظرات کارشناسی مدیرعامل قبلی حتما و لزوما به کار مدیرعامل جدید می آید و راهگشا خواهد بود. آقای کرباسیان در این گفت وگو نسبت به سرنوشت شرکت پست و روشی که برای خصوصی شدن آن در دولت قبل برگزیده شده و اکنون در دستور کار مجلس است، هشدار داده است.

      به زعم وی سپردن کامل پست به بخش خصوصی تجربه ای ناکام خواهد بود که در سایر کشورهای دنیا بویژه کشورهای غربی که پیشتاز خصوصی سازی در همه زمینه ها بوده اند نیز شکست خورده است. جالب است که میزان این شکست خوردن تا به آنجا بوده که باعث پس گرفته شدن شرکت پست از خریدار آن شده است.

      مدیرعامل قبلی پست پیشنهاد می کند باید در روش کنونی مورد نظر در واگذاری شرکت پست تجدیدنظر کرد که آزموده را آزمودن خطاست.

      وی همچنین اظهار امیدواری کرده است مجلس حرف کارشناسی موجود درباره مضرات روش کنونی خصوصی سازی پست را بشنود؛ وظیفه ای که به نظر می رسد بر دوش مدیرعامل جدید شرکت پست قرار گرفته است.

      در نهایت نیز جای امیدواری است راه شرکت پست به عنوان یکی از دستگاه های مهم کشور که ارتباط مستقیم و کاملی با مردم دارد، رو به تعالی پیش برود و کمیت و کیفیت خدمات آن به مردم متحول شود.

      سعید نوری آزاد

      شرکت پست نباید خصوصی شود بیشتر…


    از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    تیتر آزاد...

    و گفت: آزادمردی دریائیست به سه چشمه، یکی سخاوت، دوم شفقت، سیم بی‌نیازی از خلق و نیازمندی به حق.
    .
    – تذکره الاولیا ، ذکر ابوالحسن خراقانی


    گوشه‌های زنده یک شهر شلوغ …
    شهر گشت - کبوترهای خیابان ولیعصر  -  عکاسی با موبایل  - تیتر یک  - سعید نوری آزاد

    شهر گشت – کبوترهای خیابان ولیعصر – عکاسی با موبایل – تیتر یک – سعید نوری آزاد


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۳/۱۰ : ۰۹:۳۳:۰۴

    اخلاق حرفه‌ای در یک روزنامه سراسری / گلایه‌ای که یکی باید میگفت…

    فکرش را بکنید شما از اواسط سال ۸۶ تا امروز که خرداد سال ۹۳ است با یک روزنامه سراسری همکاری داشته‌اید، همه‌جا از موضع و جایگاه آن رسانه دفاع کرده و موقعیتهای بسیاری را به دلیل تعهدی که به اخلاق حرفه‌ای داشته‌اید از دست داده‌اید، دایما با ارایه طرح و پیگیری موضوعاتی که شاید در وظیفه هیچ روزنامه نگاری نیست تلاش کرده‌اید که موقعیت حرفه‌ای رسانه را ارتقا بخشیده و از آن دفاع کنید، حتی با دبیر سرویس که اظهار دوستی داشته ….

    روزنامه هم کارهای پروژه‌ای و نوبه‌ای بصورت حق التحریری به شما واگذار کرده اما بعد از انجام به بهانه‌ و توجیه‌های فراوان و در بیشتر مواقع با فیگورهای ریاستی مسولان تحریره کار را فراموش کرده و حق شما را ….

    حتی بعد از اینکه مقطعی با فشارهای رنگارنگِ عده‌ای، خطای ناکرده را گردن گرفته و روزنامه را ترک کردید ، خود آنها باز میخواهند که مجدد همکاری خود با آنها را شروع کنید و همچنان بعنوان خبر نگار حوزه ارتباطات و فناوری اطلاعات در گروه اقتصادی همکاری داشته باشید که آن زمان به احترام دبیر سرویس اقتصادی وقت پذیرفته و باز میگردید، در همان ایام از مجموعه مطالب شما در یکی از ضمایم ( ضمیمه IT روزنامه جام جم ،کلیک ) توسط یک ناشر بیرون روزنامه کتاب منتشر میشود، کاری که خود روزنامه نکرد، کتابی ( کتاب فاوا برای همه، ویرایش دوم در دست تهیه است) که بسیاری از استادان و دوره‌های کارشناسی رشته IT از آن بعنوان یک منبع خوب و آماده برای آماده سازی دانشجویان یاد می‌کنند، این را هم به فکرهایتان اضافه کنید که شما در چند جشنواره از جمله جشنواره سراسری مطبوعات مقام کسب کرده‌اید ( مقام دوم سرمقاله اقتصادی سال ۸۸) ، دوره های روزنامه نگاری بین المللی را شخصا طی کرده و مدارک بین المللی داشته باشید و در ابعاد شخصی هم تحصیلات در ۲ مقطع و ۲ رشته  ITو ارتباطات داشته باشی و حتی جزو معدود افراد کشور باشی که توانسته باشد در ۲ مقطع مختلف در سطح ملی دانشجوی نمونه کشوری شود و هر ۲ بار از ریس جمهور لوح تقدیر بگیرد ( هر دو در زمان همکاری با این رسانه که هیچ قدردانی هم توسط مسولان رسانه نشد) و سالی چند مقاله علمی در کنفرانسهای مختلف ارایه کنید، مشاور چند سازمان و بنیانگذار چند رسانه باشید و روزنامه نگاری برایتان یک تفریح باشد و نه یک منبع در آمد یا شغل ، اما به این کار با جدید پرداخته و نا‌مهربانی‌ها را اهمیت نداده‌اید …

    حالا بعد از همه این احوالات یک روز که درست از یک نشست خبری باز میگردید یک پیامک به شما برسد، حاوی متن زیر …

    بله ، همان دبیر سرویس که چند سالی با هم همکار و مثلا دوست بودید صرفا همین پیامک را به شما میزند و دستور! سردبیر را به شما میرساند و تمام .

    این همه سال همکاری و همراهی هیچ به هیچ ، حتی پاسخ تلفن شما را نمی‌دهند، رفتارشان آدم را یاد تقلید مضحک از سیستمهای مخوف اطلاعاتی زمان جنگ سرد می‌اندازد …

    اگر قطع همکاری به شکل مودبانه‌تری بود این مطلب را نمی‌نوشتم، اما خوب همه چیز گویاست، من هم چند روزی صبر کردم که نکند یک وقت از روی بغض و کینه چیزی نوشته باشم .

    نام ها را پنهان کردم به ۲ دلیل:

    ۱. آنهایی که می‌شناسندشان نیاز به معرفی ندارند

    ۲. آنان که نمی‌شناسند هم برایشان تفاوتی ندارد نام شخص چه باشد، مهم موقعیت و حدود شعور و اخلاق حرفه‌ای  و جوی است که ساخته‌اند، و باز این من هستم که رعایت برخی مسائل را میکنم .

    بدون توضیح و توجیه، همین .

    وقتی روزنامه یا عوامل آن با زبان بی زبانی مدافع چند شرکت و اپراتور شده‌اند و پورسانت آگهی فلان اپراتور برایشان از حق مردم مهمتر است، وقتی با همه تواناییهایت نمیخواهی و نمیتوانی آگهی نویس فلان اپراتور باشی که روابط عمومیش وقتی از طرح دوستی ریختن با تو نتیجه نگرفت یک راست سراغ مسول بالا دستی تحریریه روزنامه را میگیرد و خوب بعد از آن دیگر مطلبی حتی معمولی هم درباره آنها کار نمیشود و یا وقتی از یک مطلب خوشش نیامد دیگر با تو تماس نمیگیرد و یک راست میرود سراغ همان بالاسری، وقتی یک مسول تحریره صراحتا میگوید فلان اپراتور به ما آگهی نمیدهد پس با آنها مصاحبه نکن و هیچ خبری از آنها منتشر نکن، آن وقت است که با خودت فکر میکنی واقعا جایگاه حرفه‌ای یک روزنامه سراسری این شده است؟ چیزی که از آن در اخلاق رسانه و دفاع از مردم و حقوق آنها یاد میشود این است؟ این رسانه میخواهد برای مردم آینده سازی کرده و ولایت مداری را اندیشه‌های انقلابی ترویج کند؟ پاک دستی رسانه در این این حدود خلاصه میشود؟

    وقتی با یک  روزنامه نگار در حد یک آگهی جمع کن رفتار میشود چه انتظاری میتوان از آنها داشت؟ ( کاری که با خبرنگاران شهرستان میشود) .

    وقتی در این رسانه‌ها نیروی انسانی نه احترام دارد، نه اعتبار و نه مزایای مادی ، دیگر چه فکری میتوان در باره آنها کرد؟ وقتی هر کسی از بیرون روزنامه حرفش بر شما ارجحیت داشته باشد و بدون هیچ توضیحی برای کاری که نکرده‌ای متهم میشوی، دیگر چه باید کرد؟

    آنهم وقتی می‌بینی مدیریت آنها بر رسانه( مخصوصا در فضای مجازی  که سالهای عرصه تحقیقت بوده ) بصورت کاریکاتورواری ناموزون و مضحک است …

    از این دست رفتارها با نیروهایی که در باندهای خاصی نبوده و بیشتر آنها بصورت حق التحریر با رسانه‌ها کار می‌کنند بسیار رخ میدهد، اما آن نیروها اکثرا به دلایلی از جمله نداشتن هیچ جایی برای صحبت، نداشتن کوچکترین مدرک برای اثبات همکاری ( حربه مسولین رسانه ها برای فرار از زیر بار مسولیت و دور نگه داشتن نیروها و سو استفاده از توانایی آنها) ، و از همه مهمتر  نیاز مالی به همکاری به رسانه  و ترس از اینکه نکند روزی دیگر به آنها اهمیت داده نشود و نتوانند همان نصف حقشان را هم بگیرند ، مسکوت و مخفی میماند.

    اما من بعنوان کسی که درآمد و توانایی های خود را جدا و مستقل از هر جریان دولتی و امثال آن با سختی ساخته‌ام این حرفها را باید میزدم، تا عده ای فکر نکنند کسی نمتواند در مقابلشان صحبتی کند، یا خودشان هستند که میفهمیند و بقیه …. ، و یا رسانه فقط دست آنهاست ( که سالهاست دیگر رسانه یه بولتن تبدیل شده و قدرت جریان سازی خود را از دست داده است )،  باز هم خیلی حرفها را ناگفته باقی میگذارم که گفتنشان به درد کسی نمیخورد.

    فعلا بیش از این تمایلی به صحبت درباره قوم کوتاه فکر و خود بزرگ بینی که چند صباحی بالا نشسته‌اند و به اشتباه فکر میکنند بلندی از مقام آنهاست ندارم .

    موفقیتهای من پاسخ بهتری است به این افراد ، شاد و سر بلند باشید …

    به زودی با چند برنامه تلوزیونی و در رسانه‌های دیگر در خدمت دوستان و همکاران خواهم بود …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۳/۰۹ : ۰۳:۲۳:۴۳

    از غیر دیدن …

    و گفت: داوری کافری‌ست و از غیر دیدن شرک است و خوش بودن فریضه است.

    – تذکره الاولیا، ذکر شیخ ابوسعید ابوالخیر


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۳/۰۸ : ۰۸:۵۸:۰۰

    گواهی نامعتبر امنیتی سایت رسمی وزارت ارتباطات …

    این تصویر گویای خیلی صحبتهاست. واضحترین صحبت آن ناامنی و گواهی‌های امنیتی منقضی  و شاید جعلی  ssl است ، آنهم نه یک سایت شخصی، نه یک سایت تجاری و نه حتی یک سایت دولتی متفرقه یا غیر تخصصی. سایت اصلی و رسمی وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات ایران.

    گواهی امنیتی نامعتیر در سایت رسمی وزارت ارتباطات

    گواهی امنیتی نامعتیر در سایت رسمی وزارت ارتباطات

    در ساعت ۲۳ روز۳۱ اردیبهشت برای خواندن چند خبر به این سایت مراجعه کردم که با این صحنه روبرو شدم.

    این سایت البته هیچ نوع خدمات خاصی ارایه نمیکند که نیاز به ارتباط امن داشته باشد. اگر هم سرویس پست الکتروینک روی آن است نیاز نیست همه دامنه روی آن دایرکت شود، و صد البته که اگر پست الکترونیک وزارت خانه روی اینچنین گواهی‌های باشد باید به وزیر و مشاوران و خیل حقوق بگیران تخصصی ترین وزارتخانه کشور سلام و خسته نباشید! عرض کرد …

    درباره این وزازت خانه و کارهای خنده داری که گاها از اونها سر میزنه خیلی میشه نوشت، اما خوب  فعلا ترجیح میدم به مسئولانش خبر شده و دوستانه مشورت بدم، هرچند به وجود گوش شنوایی امید ندارم ولی خوب اخلاق حکم میکنه فعلا  این کار رو بکنم …

    توضیح : مرورگر من کاملا به روز و آخرین نسخه موزیلا فایر فاکس میباشد.


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۲/۳۱ : ۱۱:۲۱:۵۰

    قبله‌یاب باش ….
    عکاسی با موبایل - شهر گشت - پارک لاله - سعید نوری آزاد

    عکاسی با موبایل – شهر گشت – پارک لاله – سعید نوری آزاد

    پیدا کردن قبله سخته، اونم تو شهر به این شلوغی و بزرگی ….

     


    نویسنده: سعید نوری آزاد   | 

    گزارش ارایه مقاله در نهمین کنفرانس روابط عمومی الکترونیک .
    نهمین کنفرانس روابط عمومی الکترونیک - سعید نوری آزاد

    نهمین کنفرانس روابط عمومی الکترونیک – سعید نوری آزاد

    سعید نوری آزاد مقاله «فریب افکارعمومی در عصر رسانه‌های تعاملی و پیچیده» را در نهمین همایش روابط‌عمومی الکترونیک ارائه کرد.

    فایل پاورپوینت مقالات رو میتونید از اینجا دریافت کنید

    این محقق ارتباطات درباره این مقاله گفت: سرعت گرفتن رشد افکار عمومی نسبت به روند حیات روابط‌عمومی‌ها و رسانه‌های سنتی محصول چیزی نیست به جز رسانه‌های غیررسمی و پیچیده ترکیبی و شبکه‌ای.

     وی افزود: تحولات ارتباطی در جوامع انسانی در ابعاد مختلف باعث ایجاد تغییر ماهیت رفتاری افکار عمومی شده است که خواص آن را چه در تأثیرگذاری و چه تأثیرپذیری دچار تحول کرده است. نمونه کوچکی از این تغییرات، سرعت بلوغ، سرعت جذب و تغییر رسانه‌های مورد اعتماد افکار عمومی است که در نهایت حرکت سریع‌تر افکار عمومی را منجر شده است.

    نوری آزاد ادامه داد: در روند تغییرات ماهیتی افکار عمومی در عصر رسانه‌های آنی که در همه جا امکان حضور دارند، شاهد آنیم که روابط‌عمومی سازمان‌های بزرگ با ساختار سازمانی غیرشبکه‌ای با وجود تلاش و هزینه زیاد در عمل نمی‌توانند خود را با رسانه‌های غیررسمی و کاربرمحور تطبیق دهند و در نتیجه به جای تأثیرگذار بودن بر جامعه دائماً در حال تأثیرپذیری از آن هستند که ساده‌ترین و در دسترس‌ترین ابزار برای روابط‌عمومی‌ها دست زدن به شیوه‌های فریبکارانه برای جبران این ضعف است.

    وی تصریح کرد: این فریبکاری نه تنها شامل فریب افکار عمومی است بلکه شامل خود سازمان هم می‌شود و روابط‌عمومی‌ها سعی می‌کنند برای پوشاندن ضعف‌های خود مدیران سازمان را نیز فریب دهند که این فریب‌ها شیوه‌های مختلفی ازجمله ساخت هویت‌های ساختگی در فضای مجازی، دستکاری آمار منابع رسمی و غیررسمی آماری و فریب مدیریت سازمان با توسل به راهکارهای کوتاه‌مدت است.

    نوری آزاد در پایان گفت: در نهایت با توجه به تحولات فوق‌العاده سریع و گسترده در عرصه زیرساخت‌های فنی و همگرایی رسانه‌های بزرگی مانند تلویزیون‌ها، شبکه‌های موبایل و پیچیده‌تر شدن هر روزه آنها در آینده نزدیک، واحدهای روابط‌عمومی اگر به سلاح دانش کاربردی و غیرآکادمیک و نیز خارج شدن از قالب چارچوب‌های سازمانی مجهز نشوند، راهی جز فریبکارتر شدن نداشته و چیزی جز هویت‌های پوچ برای سازمان خود به ارمغان نخواهند آورد. در این مقاله سعی شده است نگاهی به تغییر زیرساخت‌های فنی رسانه‌ها و عمده پندارهای غلط در خصوص افکار عمومی داشته باشیم و نیز نمونه‌هایی از ابزار فریبکارانه و نمودهای آن در فضای مجازی را بررسی کنیم.

     


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۲/۳۰ : ۱۱:۲۲:۵۳

    ایستگاه پایانی، لطفا قطار را ترک کنید …
    زن - توت - داستان - مترو - صبحانه - سعید نوری آزاد

    زن – توت – داستان – مترو – صبحانه – سعید نوری آزاد

    زن به حرف نوار ضبط شده مترو که با صدای زنانه هی هشدار می‌دهد و نام ایستگاه‌ها را اعلام میکند گوش داد و از قطار پیاده شد، با خستگی تمام آخرین قطار شب را در آخرین ایستگاه شهر ترک کرد و با تعادلی که مرحمت یک پلاستیک حاوی توت حفظ شده بود به سمت پله برقی ایستگاه رفت، پله ها یکی بعد و قبل دیگری سعی میکردند شیار ما بین خودشان را پر کنند و مثل انگشتهای دو دست توی هم چفت شوند و یک حایل درست کنند که یک وقت پاشنه پای زنه توت به دست لای پله‌ها گیر نکند و چرت نصفه نیمه‌اش پاره نشود .

     

    زن با خستگی مشهود با دستی که حلقه تاهل روی انگشت دوم دست چپش جا انداخته بود کیسه‌ی توتهای تکانده شده از درخت حیاط شرکت را به خانه برد، توی مترو کسی پرسید: توت کیلویی چند خریدی؟ گفت : نخریدم ، تو حیاط شرکت درخت هست ولی کارمندا روشون نمیشه برن بچینن، اما من رفتم چیدم ببرم خونه با شوهرمو مامانم بخوریم ، بزار اونایی هم که روشون نمیشه خجالت بخورن، و بعد خندید و بعد همان صدای اول صحنه …
    یکی از پارامترهای قابل رقابت تهران با خیلی جاها همین درختهای توت است ، آنهم مخصوصا تو محله ما ، چون این محله یه زمانی برای شازده ها بوده و میخوره به زمان تصاحب کردن زمینا توسط مامورای شاه اونا هم همه رو وقف کردن که ملک رو کسی نتونه سند بزنه، اولین چیزی هم که اون شازده وقف کرده همین درختای توت بوده ، گفته اینا مال مردمه ، همه ازش بخورن و کسی هم قطعشون نکنه تا وقتی خودشون خشک بشن . راستش نصف بچگی من در حاشیه این درختای توت گذشت، یا زیرش بودیم منتظر فرود موفق این توتهای درشت و سفید و یا اگه میتونستیم بالاش بودیم و در پی یه شاخه که بشینیم در معیت کرمای ابریشم از میوه هاش تغذیه کنیم و کیف کنیم از این درختایی که قرار نیست نگران اومدن صاحبش باشیم ، لازم نیست نگران تموم شدن توتهای درختای تو محله باشیم که الان تعدادشون یک دهم قبل هم دیگه نیست، چون همه چی تو مغازه ها آماده هست و اصلا نمیخواد به روی خودت بیاری که بخاطر اضافه وزن نمیتونی از درخت بالا بری و تقریبا هیچکس رغبت نمیکنه دلا بشه و توتهای افتاده روی زمین رو برداره ، انگار همه با هم تصمیم گرفتن لذت میوه سر درخت خوردن رو فراموش کنن. انگار همه یاد گرفتن بیخیال این باشن که تو بچگی شرط میکردیم قبل آفتاب زدن بریم سر وقت درختا چون اون موقع پشه و مورچه و کرمها نیستن و میوه ها اون موقع خوردنی تر هستن، انگار هیشکی یادش نیست دراومدن آفتاب رو از بالای درخت دیدن چه لذتی داره …
    اصلا مهم نیست که کسی یادش هست یا نیست ، مهم منم ، مهم تویی ، بقیه رو ولش کن، ما خودمون دوتایی منتظر صبح می‌شینیم تا هوا روشن بشه و صبح بزنه و کرمها و حشرات بزارن از درخت فکرمون برن و جاشونو توتهای شیرین شهر پر کنه ، توتهای سفید و آبدار محصول اردیبهشت فقط به اهالی صبح میرسه …

    صبحانه – صبح آخرین روزهای اردیبهشت – هوای بیشتر از معمول خنک یک شهر کوهپایه‌ای همراه با صدای اذان صبح و تلاش یک پنکه برای حفظ تعادل دنیا بی اونکه سرو صدایی کنه.

    یک پسر معمولی از جنوب شهر


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۲/۲۸ : ۰۳:۰۳:۰۸

    جا کشی …

    تا امروز دقت نکرده بودم که چقدر در کشور جاکش داریم، یک جاهایی که جاکشی یک چیز معمولی است، عادی شده اینقدر توی دست و پا بوده و اینقدر بهش مراجعه کرده اند، مثلا توی بعضی جاهای بازار سالهای سال است جاکشی یکی از ابزار کارشان است، مدل جدیدترش هم هست، توی بانک، تقریبا توی همه بانکها جاکش هست، جلوی چشم نیست اما سراغش را بگیری کارمندان بانک نشانت میدهندش، یکی از همان جاهایی که جاکشی ابزار کار است بانک است، خارج ندیده‌ام اما حتما آنجا هم جاکشی وجود دارد، حالا اسمش یک چیز دیگر باشد مهم نیست، مهم بودنش و کار راه اندازی‌اش است،چاره نیست ، طبیعت دنیای امروز شده بودنش ….
    .
    کش چیز مهمی است.


    نویسنده: سعید نوری آزاد   | 

    دختر سر برهنه بهار ….

    نمیدانم ساعت چند عصر بود که دیدم اتاق تاریک شده و هوا مثل غروب تاریک، ساعت قابل اعتمادی هم دم دستم ندارم تا از روی ساعت بفهمم چه وقت است، یکی روی دیوار است که چند صباحی مطابق قاعده ساعتهای سالم و سازگار در دایره مشخصی دنبال لحظه موعود میگردد، اما خوب با این باطری هایی که ۴تایش را هزارتومن از دست فروشهای مترو خریدم به ادامه راه اعتباری نیست، دنبال لحظه موعود رفتن انگیزه قوی میخواهد و این باطری های معلوم الحال هیچ جای گلوی ساعت گیر نمی‌کنند که به عشقش این ساعت بگردد دنبال وقت دیدار، همین شده است که فقط ساعت ده دقیقه مانده به دو را نشان میدهد، البته نمیدانم ده دقیقه مانده به ۲ شب است یا روز، یک ساعت هم گوشه این مانیتور به شیوه غربی حرکت موزون میرود اما خوب فرهنگ و معیارشان با ما جور نیست و خیلی وقتها زمان را یک ساعت عقب و جلو نشان میدهد، ساعت ما همان خروس بخت برگشته بی مرغی است که در خانه یکی از همسایه‌ها نزدیک صبح میخواند و گاهی هم ظهر و شاید عصر، اینجا همه چیز به همه چیز می‌آید ، خروسمان هم شبیه ساعتمان است ….

    نهایت اینکه نمیدانستم ساعت چند شده که هوا تاریک است . برایم مهم هم نبود، رفتم لامپ مهتابی را روشن کردم و برگشتم مشغول کار شدم که یک چشمک نورانی از بیرون حواسم را پرت کرد و من بدون اینکه سرم را برگردانم بهش فکر کردم، هنوز چند ثانیه نگذشته بود که نیشم وا شد ، چرا؟ دلیلش ساده است، صدای آن نور را شنیدم ، این نورها زودتر از صداشان میرسند به آدم ، رعد و برق اینطور است، رسم و رسوم خودش را دارد.

    همین موقع بود که فهمیدم هوا ابری و هنوز حدودا عصر است، این کشف عظیم علمی من هنوز مورد تجلیل قرار نگرفته بود که باز هم نیشم وا شد ، اینبار صدای ریختن دانه‌های باران روی برگها را شنیدم ، شک ندارم این صدا یکی از بهترین ملودیهای طبیعت است که محال بدانم هیچ کنسرواتواری بتواند کسی را تربیت کند تا مثل آن بسازد یا بنوازد ….

    یخورده که گذشت از آرامش صدای باران و هوایی که از پنجره میزد توی اتاق چرتم گرفت اما تازه اول ماجرا بود چون باران کم شد و یک باد حسودی زد کاسه کوزه این درامر بینوای حیاط ما را ریخت به هم ، تازه بعدش باد آمد از گیسهای درخت انگور گرفت به بهانه اینکه “اینها کی هستن که باهاشون خوشو بش میکنی” و دعوا بالا گرفت ، حالا نکِش کی بکِش، هی آسمان داد میزد و ابر باران میزد، اما باد دست از سر درخت سر برهنه بر نمیداشت و اگر  دستش میرسید همانجا سرپا سنگسارش میکرد، با آن هیاهوی طوفان اگر سنگ هم میبارید عجیب نبود …

    اذان مغرب که گفته شد بغض آسمون ترکید و بیخیال اینکه تهش چی میشه، شروع کرد به دیوانه بازی و اشک ریختن و اوچنان بوی خاک نمناکی توی کوچه راه انداخت که انگار واقعا قرار بود آن یار بیاید، هق هق هم که میکرد سقف اسمان ترک میخورد و صدایش مثل افتادن سینی مسی وسط سالن بیمارستان می‌پیچید، همان ترسناک و دلهره آور و پایان ناپذیر اما بریده بریده …

    سهم منم از این صحنه نظارت ترسی بود که از دعوای بزرگترها توی تن بچه می‌ماند و هیچ کاری نمیتواند بکند غیر از اینکه از گوشه پنجره فقط ببیندو به خاطر بسپارد، اما خوب باد و درخت حیاط ما با هم رابطه خوبی دارند، به این کارهای هم عادت کرده‌اند،  ۱۵ سالی میشود با هم رابطه دارند، از وقتی این درخت یک نهال قلمه گرفته شده از خانه قبلی بود خود همین باد کمک کرد بزرگش کردیم الا هم سر همان خاطر خواهی قدیمی گاهی غیرتی میشود…

    تقریبا چند دقیقه که گذشت ورق برگشت و صحنه این رویداد شد مثل دعوای از روی خواستن، اینها هم همدیگر وو آغوش گرفتن و وسط همون حیاط به هم ریخته از سر دعوای خودشان آرام خوابشان برد … 

    بعد از آن همه‌اش شد ذوق کردنهای من از فاصله بین برق و رعد، یعنی فاصله وقتی نور برق زدن آسمان رو می‌دیدم تا وقتی صدای این برق به گوش میرسید و بارانی که دیگر منتظر تعارف ابر نبود و هی می‌بارید، البته این روزها هر وقت ابر میاد که چند دقیقه ببارد و برود اینقدر آدمهای شهر ته دلشان اصرار و آرزو میکنند که : بازم ببار ، ببار ببار ای بارن بارون ببار ، به دلمون گریه کن خون ببار …

    که آسمان هم هی میبارد میبارد …

    .
    راستش این روزها پر است از لذت  بهار و فاصله بین برق و رعدش و بارانش و من به این فکر میکنم که اگر بتونم منتظر صبح باشم و نور صبح را ببینم تازه باید صبور باشم و عقل کنم و به کار ادامه دهم تا بی هوا صدای این طلوع هم بیاید و بعدش روزگارم تر بشود از لذت صبح …
    این اتفاق اتفاقی نیست و فقط کسانی آن را میفهمن که منتظر صبح باشن و اهل صبح باشن و از صبحی بودن لذت ببرن ….

    الان از نیمه شب گذشته و باد سردی از پنجره میاد تو اتاق تا خستگی در کنه و چند ساعت مونده به صبح رو باز هم توی کوچه های شهر پرسه بزنه، میره تا آماده بشه صدای اذان صبح که بلند شد از حرکت وا بمونه و چشم بدوزه به سمت خورشید …

    صبحانه – آخرین صبح جمعه اردیبهشت ، شهری که خیس و خنک هم آغوشی ابرو باد و شهر است، پیچده به خود و در خوابی سنگین به انتظار جمعه خوب اردیبهشت …

    یک پسر معمولی از جنوب شهر


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۲/۲۶ : ۰۱:۴۱:۳۸

    و اینک عشق …

    و گفت: عشق جنون الهی است، نه مذموم است نه محمود .

    تذکره الولیا ، ذکر امام صادق


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۲/۲۵ : ۱۰:۱۰:۳۱

    روز پدر …

    این قضیه اس‌ام‌اس یاد گرفتن مادر ما هم داستانی شده ، راستش از بس کیبرد این موبایلا کوچیک و به در نخوره اونایی که پا به سن گذاشتن یا بهتر بگم از سن یادگیریشون گذشته ، باهاش مشکل دارن، مخصوصا برای اس‌ام‌اس نوشتن اونم فارسی ، خلاصه مادر ما یاد گرفته اس‌ام‌اس فوروارد کنه، حالا یه چند وقته هی از این اس‌ام‌اس ها که تو احوالات دو نفره، دختر ۱۴ ساله‌ها برا پسر ۱۷ ساله‌ها میفرستن و  دلشون با هم غنج میره فوروارد میکنه، یه سری رفتم یخورده توجیحش کردم که معنی این پیام دادن‌ها با بیان شفاهی فرق داره و اونم متوجه شد که یه وقت سوتی نده، کاره دیگه …
    اما خوب بابامون مثل مادرمون نیست ، چندین ساله موبایل داره اما بس که مغروره اصلا یادگیری تو برنامه زندگیش نیست ،یه چیزیو که میخواد از توش پیدا کنه اینقدر با این موبایلش ور میره تا دست آخر خواهر کوچیکه که سر آمد خودشیرن‌هاس میره ازش میگیره انجام میده . چه میشه کرد باباس دیگه، قده ، تخس هم هست ، گمونم تنها ارثی که همون بدو تولد داد بهم همینا بود ، یعنی منم مثل اون میشم؟ بدتر نشم؟
    باباها همه یه غرور خاصی دارن ، یعنی چون پدرن و در مقام پدری این غرور شکوفا میشه وگرنه با صدتا از این باباها بیرون کار میکنم و شوخی میکنیم و میزنیم سرو کله هم، یا مثلا تو باشگاه خیلی‌ها همسن بابای من هستن اما اونطوری نیستن البته میدونم همشون بابا شدن و یه جایی این غرور رو خرج میکنن، غرور پدرانه یه جورایی سکوت هم میاره ، انگار که حرف بزنن این غرور میشکنه ، مثلا همین بابای من که سالها ما رو برد تو کارگاه خودش که کار کنیم و توی کوچه ول نباشیم و کلی میزد تو سرمون نشد یه سری بی تعارف و کنایه ما رو صدا کنه ، مثلا صدا میکنه هوی شازده ، یا میگه آقا پسر، یا خیلی از این چیزا ، بدو بیراه هم میگه ، مخصوصا قدیما که اصلا تعارف نداشت همچین ضایعمون میکرد که خرد خاکشیر میشدیم ها ، آقا اصلا له‌له
    بماند که چه اخلاقی داره اما دیدم که شماره منو تو گوشیش به اسم “افتخار بابا” سیو کرده یا مثلا اون خواهرمو زده “خابالوی بابا”، باباس دیگه ، مغروره و نمیتونه توی روی بقیه خوشحال باشه ، انگار این غرور با خنده و حرف زدن یا حتی گریه میشکنه ، راستش من خنده محبت آمیز ازش زیاد ندیدم، گریه هم زیاد ندیدم، موقع عقد خواهرم و برادرم گریه خوشحالی کرد و من دیدم، موقع فوت مادرش گریه ناراحتی کرد و من باز هم دیدم و یه سری هم زمان دولت مثلا سازندگی بود که مغازه رو شهرداری بسته بود و دست گذاشته بودن رو زمین مغازه و کلی اوضاع بیریخت بود که یه بار هم اون موقع گریه کرد و من باز هم دیدم .

    راستش این بابا بودن سخته ، نه که پدر شدن سخت باشه‌ها . نه اصلا ، دیگه شماها که خودتون استادین میدونید باردار کردن چقدر آسونه و چه بسا لذت بخش و طی روند طبیعی یکی دیگه باردار میشه و نهایتا بچه‌دار ، اینطوری صاحب فرزند میشن اما همه بابا نمیشن، بابا شدن فرق داره ، زمان میبره ، خون دل میخواد ، حتی اگه مایه دار باشی و مشکلات مادی نداشته باشی نمیتونی راحت بابا بشی حالا فکر کن مشکلات مادی هم زیاد بشه که دیگه …

    اینکه چقدر سخته رو نمیتونم بگم فقط بگم کسی موقع تولد بچه به باباها توجه نمیکنه، همش میگن مادر، البته مقام مادر و اینها جدا، اما خوب پدر اون صندلیه که گذاشتن رو زمین داغ و مادر بهش تکیه داده و بچش تو بغلشه ..
    خیلی وقتا زندگی اونقدری سخت میشه که پدرا به اینکه کفشاشون کهنه شده باشه اصلا فکر هم نمیکنن، به اینکه خسته باشن فکر نمیکنن، فقط میدونن باید باشن و ادامه بدن. شاید یه مادری بیرون کار نکنه ، شاید یه مادری آشپزیش خوب نباشه یا نتونه بچه نگه داره یا اصلا نتونه بچه دار بشه یا هرچی ، اما پدر حق نداره خسته بشه ، پدر شدن یه ماراتون بی نهایت رو شروع کردنه که رقیبش خود پدره …
    پدرم اونقدری کم حرف میزنه که بی صدا دیابت گرفت، از بس هم مغروره و تخس سیگارشو کنار نمیذاره، اما بازم حرف نمیزنه ، پدرم اینقدر مغروره که هیچ وقت نشد حتی یه اشاره به اینکه چطوری ازدواج کرد بکنه ، باز مادرم یه چیزایی گفته، از اینکه چطوری مادر بزرگ خدا بیامرزم اومده خواستگاری و بابام هم تا دم عقد مادرمو ندیده بوده و البته چند سالی صبر کردن تا مادرم بزرگ بشه و نهایت ۱۴ سالگی اومده خونه شوهر، اما بابام هیچی نمیگه، بابام نگران اون کاخ شیشه‌ای هست که روش نشسته ، میدونم هیچ وقت با مادرم تو مهمونی‌ها نرقصیده و تو عروسی خودش هم نرقصیده ، اصلا گمونم کلا نرقصیده ، اصلا مدلش از اینا که برقصن نیست ، مثل خودمه ، نمیدونم …
    همین صبح که میشه اینهمه ماشینی که دورو بر ما استارت میخوره همه کار باباهاس، همین راننده کامیونی که هی استارت زدنشو به باردار کردن زنش تشبیه میکنه و هی استارتی میزنه و میزنه و میزنه ، یا اون یکی که موتورشو از تو پارکینک میکشه بیرون ، یا خیلی‌های دیگه که نشستن تو اون ماشینایی که تو اتوبانای دور دست تهران گاز میدن و صداشون قاطی باد گم میشه همه بابا هستن، حالا بالقوه بالفعلش رو نمیدونم اما همه یکی هستن، درسته که مادرا عامل زندگی هستن اما بابا‌ها رو هم باید دوست داشت ، مثل همین الانی که میرم دستگاه تست قندشو نگاه میکنم ببینم آخرین سری که تست کرده قندش چند بوده ، میرم ببینم عوارض جنگیدن با این تلخی روزگار چقدر آسیب زده بهشو این همه تلخی چقدر قندشو به هم ریخته ، آخه میدونید که، حرف نمیزنه ، غرغر نمیکنه ، از هیکل چارشونه و شیکم گنده قدیم‌ها دیگه خبری نیست اما همچنان مغروره و میدونه باید یه چیزو نگه داره …
    حالا امرور روز پدره ، روز مرد هم هست ، اما روز نر نیست ، نر بودن مزیتی نیست اصلا هم انتخابی و اکتسابی نیست ، اما مرد شدن سخته و بابا شدن از اون سخت تر ،،،،
    گمونم این گنجشکی که اول از همه بیدار میشه و بقیه رو صدا میکنه باباشون باشه ، گمونم اون حرفای بابامو میدونه و داره به بقیه میگه که یه وقت دلش نترکه ، آخه حرفای نگفته مردا سنگینه ، بقیه چه میدونن آخه …
    اما هرچی باشه صبح با مردا شروع میشه ….
    —-
    صبحانه – صبح روز جدیدی که با بگردی تا ببینی – روز پدر – با یه هوای خنک – ساکت و آروم شروع شده که انگار همه چی آمادست برا پاسداشت مقام پ د ر …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۲/۲۳ : ۰۱:۴۴:۰۷

    ارایه مقاله و سخنرانی جدید من برای روز جهانی ارتباطات…

    در نهمین کنفرانس روابط عمومی الکترونیک مقاله ” فریب افکارعمومی در عصر رسانه‌های تعاملی و پیچیده” توسط آقای “سعید نوری آزاد ” روز ۲۷ اردیبهشت ارایه خواهد شد …
    .
    این مقاله نگاهی به همگرایی زیرساختهای رسانه‌ای و پیچیده شدن روشهای دسترسی به مخاطب و طبع آن ایجاد زمینه فریبکاری توسط روابط عمومی‌ها و رسانه‌ها در نسلهای فعلی و آینده رسانه ها خواهد داشت.

    http://www.eprcenter.ir/Portals/_default/Skins/eprcenter/images/btnt_01.jpg
    دبیرکل نهمین همایش روابط‌عمومی الکترونیک تصریح کرد: کمیته علمی همایش با حساسیت فراوانی مقالات رسیده به این دبیرخانه را بررسی کرده و تلاش شده است تا مقالات کاربردی‌تر برای ارائه در همایش انتخاب شود.
    این همایش سالانه با حضور اندیشمندان و متخصصین حوزه ارتباطات برگزار میشود.


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۲/۲۲ : ۱۰:۰۴:۰۴

    علایق گوسفندی …

    بعضی گوسفندها به دوربین علاقه زیادی دارند، مثل علاقه بعضی ها به قدرت ….

    ببعی دوربین - عشیار مغان - اردیبهشت ۹۳ - سعید نوری آزاد

    ببعی دوربین – عشیار مغان – اردیبهشت ۹۳ – سعید نوری آزاد


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۲/۲۱ : ۱۱:۰۱:۰۶

    شوخی یا حماقت بی‌پایان بشری ؟

    مردی که قصد دارد با کامپیوتر اپل خود رسما ازدواج کند …

    بله عنوان خبر حاوی همین هست ، موضوع از اینجا شروع شد که وقتی شب گذشته فید خبری روزانه سایتهای تخصصی رو چک میکردم، موردی رو دیدم که ابتدا چندان اهمیتی به عنوانش ندادم، اما بعد که یکی دوبار از روش رد شدم حس کردم چیزی بیبشتر از یک شوخی یا تبلیغ اپلیکیشن هست.

    در این خبر که سی‌نت  اون رو منتشر کرده گفته شده یک مرد اهل فلوریدای آمریکا با طرح دعوی در دادگاه ACLU در این ایالت خواستار به رسمت شناخته شدن ازدواجش با کامپیوترش شده! اونهم بر اساس قانون ازدواج همجنسبازها…

    چالش این دادگاه حالا بر سر یک قانون هست که در این ایالت هجنسبازهای سایر ایالتها رو به رسمت نمیشناسن.

    البته این سایت منبع نامعتبری نیست، البته منبع محض هم نیست، موضوع هم باور نیست، موضوع رویدادی هست که محتمله، نفس موضوع مهمه وگرنه این بیشتر به شوخی و یا حماقت شبیه هست.  اما هرچی که هست جای سوال داره که چه تضمینی هست فردا روز این اتفاق نیوفته و مردم با اشیاء ازدواج نکنن؟

    این فرد که Chris Sevier نام داره بر خواسته خود اصرار داره و میگه بر اساس بخشی از قانون ازدواج دگرباشها که برای  ازوداج افراد با دیگرانی که بخشهای جنسی هم ندارن حق قائل شده باید ازدواجش با کامپیوتر اپلش قانونی شناخته بشه.

    در این خبر نوشته شده ساویر گفته من رابطه جنسی داشتن با کامیپوتر اپلم رو به رابطه با هر زن یا مرد یا هر چیز دیگه ای ترجیح میدم، و ادامه داده “من بطور طبیعی عاشق کامپیوترم شدم” …

    قاضی این دادگاه Robert Hinkle هم گفته : این شاید یک شوخی یا حماقته اما به هر حال این دعوی هیچ جایی برای طرح در این دادگاه نداره .

    موضوع اینجا ظاهرا تمام شده اما من به این فکر میکنم که یعنی انسان به کجا میخواد برسه؟ اصلا قراره به جایی برسه؟ وقت این خبر رو توی شبکه اجتماعی منتشر کردم و نوشتم این یک حماقته، چند نفر ایرانی خارج حرفهایی گفتن مثلا یه نفر گفت : “شما با آدم همجنس باز حشر و نشر داشتی؟ تو زندگیش بودی؟ بررسی علمی و روانشناسی روی رفتارش کردی؟ اگه جوابت نه هست حیوانی خطابش نکن همونطور که اون به نماز و روزه ی تو کاری نداره ” …

    برای من این حرفها مهم نیست و این موضوع مهمه که تو جوامعی که اول یه بیماری یا خاصیت غیر طبیعی انسانی مثل عدم گرایش یه جنس مخالف یا گرایش به جنس موافق که از قدیم هم بوده و یک زمینه روانشاسی داره که بههر ترتیب بیماریه رو میارن طبیعی و مایه لذت جلوه میدن ، ازدواج همجنسها رو قانونی میکنن و به طبع اونرو هم تبلیغ میکنن و براش هم هزینه میکنن که بقیه این رو پیوست شعارهای آزادی و حقوق بشر بدونن و این امر رو خیلی طبیعی جلوه بدن، و بعد هر کسی که این کار و تقبیح کرد رو سرزنش کنن و اینقدر این کار رو بکنن تا مخالفین سکوت کنن.

    حق دادن و عادی دونستن رابطه های این شکلی اونقدر مورد حمایت دولتهای غربی در اومده که تعداد زیادی از پناهنده‌های جدید ایرانی که در ترکیه و کشورهای دیگه منتظر رفتن به کشور ثالث هستن با این بهانه ( نمیتونم بگم دلیل)، درخواست مهاجرت یا پناهندگی میدن…

    به هر حال قوانین ساخته بشره، اگه همه آدمهای یک شهر کور باشن حتما قانون اون کشور هم کورکورانه خواهد بود.

    بنظرتون بعد از ازدواج با اشیا افراد به سراغ ازدواج با ارواح و افکار و امیال  هم میرن؟ …

    این ویدئو رو هم میتونید ببینید، تا حدودی گویای اینه که چه بر سر آدمها خواهد اومد وقتی این تفکرات همه گیر بشه …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۲/۱۷ : ۰۵:۴۵:۳۸

    کوتوله‌ها…

    فعلا فصل سفر است و برای صحبت درباره جماعت  کوتوله‌ها وقت ندارم …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   | 

    بیزینس باقالی ….

    با سرو صدای مبهمی که از تو کوچه میومد بیدار شدم ، حدودا ظهر شده بود و صدای چند تا کارگر که اومده بودن تو پارکینگ همسایه نمیدوم چیکار کنن سکوت کوچه رو شکسته بود، آفتاب هم به زحمت از بین برگهای درخت انگوری که کشیدیم تا پشت این پنجره های اتاقم رد میشد و میخورد توی صورتم، بعد از چند روز کار فشرده که کلی به اعصابم فشار آورد تصمیم گرفتم ۲ روز به خودم مرخصی بدم، مرخصی که چه عرض کنم، قبلا هدفمند وقت کشی میکردم این دو روز بی هدف بعلاوه  تو مرخصی از پشت میز کامپیوترمیام این سمتش  که  رخت خوابم پهنه، تو این ۲ روز بیشتر خوابیدم که مثلا خستگیم در بره اما بشتر خسته شدم، از بس با سرو صدای بقیه چیزا بیدار شدم …

    .

    اومدم نشستم پای بساط روزمرگی که دیدم خیلی گرمه، پنجره کنار دستیم رو هم باز کردم، همون پنجره رو به حیاط، کامل باز نشده بود که همراه بوی یاس از توی حیاط صدای چند تا زن هم اومد داخل، نمیتونستم داخل حیاط رو ببینم ، آخه توری زدیم به پنجره، هر وقت پنجره رو باز میکنم هوا بیاد گربه میاد، گربه هم دله بشه دیگه دوست داشتنی نیست، همون دوری و دوستی بهتره، گوش تیز کردم ببینم چه خبره که متوجه شدم مادرم با یکی دو تا از دوستاش که همسایه قدیم بودن تو حیاط نشستن مشغول یه کارین، اولش متوجه نشدم چه کاری و زیاد هم اهمیت ندادم، نشستم پای بساط روزمرگی و چند تا تلفن و ایمیل تقریبا یک ساعت وقتمو گرفت، باز اعصابم از دست یه سری آدمها خراب شده بود که مادرم اومد اتاقم، دیدم دستش یه بشقابه با یه نمکدون ، گذاشت رو میزم و گفت : اینم باقالی امسال، بخور تا یخ نشده ، تو حیاط هم گلی خانم هست ، اگه خواستی بری یاالله بگو ، چشمی گفتم و مادر از اتاق رفت بیرون و من هم رفتم سراغ باقالیهای توی بشقاب …

    .

    حدودا ۲۰ تا باقالی با پوست پخته شده که یه رنگ سبز و قهوی داشت، برجستگی های روی تنشون بدجوری تحریک کننده بود ، اولین باقالی رو برداشتم و یه راست همشو گذاشتم دهنم و از تهش گرفتم و یه رشته سفتی که مث دوتا نخ توشه رو کشیدم بیرون ، بدون اینکه گاز بزنم طعم خاص باقالی توی دهنم پیچید، مزه گلپر و فلفلی که مادرم توش ریخته بود هم اضافه شده بود و با تمام توان دستم رو گرفت برد به دنیای کودکی …

    .

    زمان بچگی ما سالهای جنگ بود، یعنی زندگی در محدود ترین شکل، البته از این جهتش ناراضی نیستم چون حداقل چند سالی وقت داشتیم خودمون باشیم، اسباب بازیمون بچه های همسایه بودن و محل بازیمون خرابه هایی بود که الان هر کدوم برای خودش یک آپارتمان بی قواره شده ، اما سالهای جنگ یه مزیت دیگه هم داشت، اینکه بچه ها زودتر بزرگ میشدن، یعنی بازیهامون جدی‌تر بود، مثلا کاسبی کردن یه بچه اصلا عجیب یا بد نبود، حتی اگه شکل بازی داشت باز هم جدی گرفته میشد، حداقل از طرف بقیه بچه ها، کاسبی  یه بچه هم خوب طبیعتا چیز خاصی نداشت، تشکیل میشد از یکی دو تا بچه معمولا بین ۳ تا ۱۰ سال ، یه جعبه و یه ایده ، حالا اینکه چی میفروختن مهم نبود، مهم اینبود که به فکر کاسبی بودن، مثلا یه سری تیله و شکلات و بیسکویت رو میخریدیم و میاوردیم سر کوچه خودمون میفروختیم، اینکه از این کار چقدر یا چطور سود میکردیم رو نمیدونم، مهم هم نبود، مهم در جریان زندگی قرار گرفتن بود، خود من تخصصم در خوراکی فروشی بود، لبو ، باقالی ، حلوا ، تخمه ، خلاصه هرچیزی که ممکن بود تو خونه بتونم از مادرم بگیرم  و بیارمش تو کوچه، یه سری رسما حلوایی که برای ختم یا شاید مراسم روضه بود رو آوردم تو کوچه قاشقی ۵ریال فروختم، گمونم ده تا قاشق فروخته بودم که مادرم سر رسید و با یه پسگردنی اون بیزینش نیمه کاره موند، ولی خوب ۵ تومن هم اون زمان برای خودش پول بود، بگذریم که داداش بزرگم ازم میگرفت ولی خوب یه بستنی کیم ازش در میومد، ما هم راضی بودیم، اما اصلیترین بیزینس پلن من تو همین فصل بود، اون هم با باقالی ، درست مثل همچین روزای اردیبهشتی مادر و جاریهاش که اون وقتا با هم زندگی میکردن یه خروار باقالی میخردین و آماده میکردن، البته فیرزر نداشتیم ، یعنی هیچکس نداشت، تو محله ما فقط مادر بزرگم داشت که اون هم چون بابا بزرگم فرش فروش بود، همه محل میدونستن فلانی فریزر داره ، بقیه کارشونو با جا یخی یخچالشون راه مینداختن، اصلا زندگیا یه شکل دیگه بود …

    . بیشتر…


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۲/۱۵ : ۰۴:۵۴:۲۳

    رنگ شهر …

    آسمان آبی، زمین سرخ، درخت سبز – عکاسی با موبایل – شهر گشت – درکه 


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۲/۱۳ : ۱۲:۵۱:۰۳

    شب آرزوها …

    میگویند امشب “شب آرزوها” است …
    بچگی ها از سر شب می‌رفتیم پشت بام خانه و روی تشک یخ کرده دو زانو مینشستیم و زل زل به آسمان نگاه میکردیم تا یکی شهاب سنگی بیفتد و آرزو کنیم ، بیشتر وقتها تا شهاب سنگ را میدیدم آنقدر ذوق زده بودم که یادم میرفت چه آرزویی داشتم ، راستش اصلا آرزویی نداشتم، دنیای من کوچک بود و در حد سر و ته کوچه خلاصه میشد، برنده شدنم در حد یک گل لایی زدن به حسن اوج میگرفت و با شیرینی یک بستنی کیم دوقلو موشکی ارضای بودن میشدیم و یک دانه قاصدک که میدیدم پر پر ش میکردیم و آنقدر با آرزوهای مختلف دانه دانه فوتش میکردیم که برود یک کاری برایمان بکند …
    از بد شانسی یکبار آرزویم را انتخاب کردم و درست وقت رد شدن شهاب سنگ گفتم و برآورده هم شد ، بزرگ شدم …
    کاش آرزویم را یادم میرفت، آن وقتها بادباک میساختم بدون آنکه حتی فکر نبودن باد را بکنم، یه یک چوب بستنی معلق توی جوب(جوی) آب حسی بهتر از هر کاپیتانی را پیدا میکردم . اما حالا بزرگ شدم و آرزوها همه از روی حسهاییی است که دایم از دنیای کوکانه دورمان میکند …
    بیایید آرزو کنیم برای بسته شدن تلوزوینها و باز شدن پنجره ها ، بیایید دعا کنیم برای پر باران شدن دنیا، دعا کنیم برای سیر شدن کودکان و مهربان شدن دنیای آنها …
    بیایید فقط آرزو کنیم و برای آرزویمان کار کنیم و تلاش کنیم و مهربان تر باشیم …

    در فرهنگ اسلامی اولین شب جمعه ماه رجب را لیله الرغائب یعنی شب آرزوها می‌نامند …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۲/۱۱ : ۰۵:۴۹:۴۵