• وبلاگ شخصی من در بر گیرنده نوشته‌ها، تالیفات، نظرات و فعالیتهای شخصی من در حوزه‌های روزنامه نگاری اقتصادی ، مدیریت و مشاوره رسانه ، برنامه سازی و تحلیلهای فناوری اطلاعات و کمی هم موضوعات شخصی است. تا اتمام کار ظاهرسازی سایت راه باقی است، فعلا باید شکل نهایی مشخص شود، تا آن  زمان سعی میکنم کمتر مطلب متفرقه بنویسم. شما هم صبور باشید و راهنما …


  • موانع تا وقتی مانع هستند که اونها رو مانع بدونی، اگه اونها رو یک مرحله از مسیر بدونی دیگه مانع نیستن …


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...

  • و گفت: آزادمردی دریائیست به سه چشمه، یکی سخاوت، دوم شفقت، سیم بی‌نیازی از خلق و نیازمندی به حق.
    .
    – تذکره الاولیا ، ذکر ابوالحسن خراقانی


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • از غیر دیدن …

    و گفت: داوری کافری‌ست و از غیر دیدن شرک است و خوش بودن فریضه است.

    – تذکره الاولیا، ذکر شیخ ابوسعید ابوالخیر


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • تحلیل و بررسی مطبوعات ارتباطات

    از این هفته سه شنبه‌ها، ساعت ۷ شبکه ۷ ( آموزش) برنامه زنده برخط
    با اجرای آیتم تحلیل و بررسی اخبار و مطبوعات فناوری در خدمت دوستان هستم
    دوستان مطبوعاتی نشریه و یا گزارشهاشون رو برام ارسال کنن تا در این برنامه ازش یاد کنیم . حجم بالای کاری ممکنه اجازه نده به همه مطالب دوستان شخصا سر بزنم . پس برام بفرستید . به این ایمیل :azad@titr1.net

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    آیت الله مهدوی کنی درگذشت …

    خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    این تیتری بود که بسیاری سایتهای زرد و صفحات شبکه‌های اجتماعی ن را کشفی عظیم از خزانه گافهای رسانه ای برداشت کرده و منتشر کردند.
    اما این خبر یک خبر واقعی نیست ( ایشان هنوز در قید حیات هستند)، فقط اشتباها بر روی خروجی خبرگزاری نمایش داده شده است.
    دلیل نوشتن اینچنین خبری چیست؟ آیا این سایت منبع خاصی در اختیار داشته و خبر رسیده و حالا تکذیب شده به دلایل خاص؟
    در کار رسانه ای مخصوصا رسانه‌های آنلاین سرعت در انتشار مطلب یک مزیت به شمار میرود و گاها بصورت افراطی بر سر آن مسابقه است و نیروهای بخشهای آنلاین و خبرگزاریها بر سر همین موضوع استرس عظیمی دارند.
    در برخی موارد که میشود اتفاقات مهمی را پیش بینی کرد خبرها را پیشنویس می‌کنند و به شرح و بسط آنها میپردازند، که خبر فوق یکی از همین موارد است .
    حتی در رسانه های حرفه ای مستندهای تصویری و گزارش و مصاحبه هایی برای موارد خاصی تهیه میشود که آنها را در روز و ساعتی مشخص که حادثه رخ میدهد منتشر کنند .
    نتیجه برای مخاطبین عمومی : هیچ وقت جوگیر سرعت و حجمه اخبار نشوید
    نتیجه برای همکاران رسانه : نتیجه برای مخاطبین عمومی + یخورده دقت کنید.


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • دست گاه …

    جریان سرد هوایی که از ورودی مترو خارج میشد وسوسه ادامه مسیر با مترو را بر بقیه وسوسه‌ها چیره کرد، تازه وقتی پله های سرد مترو تمام شده و پای سکوی قطاری که نیامده بود رسیدم فهمیدم چقدر کف پاهایم درد میکند، عادت داشتم ، هم به پیاده روی و هم به درد کف پا و کمر، کمی هم خوابم گرفته بود، از صبح چیزی نخورده بودم که بشود اسمش را وعده عذایی گذاشت، صبح عجله داشتم و ظهر هم جایی که بودم غذایش زیادی چرب بود و بوی ماهی میداد، با چای و شیرینی خودم را مشغول کرده بودم تا برسم به خانه، سکو کمی شلوغ بود و تا قطار برسد هم کمی شلوغتر شد، درب قطار درست جلوی صورتم ایستاد، فکر کردم نشانه خوش شانسی است، اما جمعیت متحدا هلم داد وسط مترو، صندلی خالی گیرم نیامد، لاجرم از میله سرد مترو آویزان شدم، حوصله هیچ کاری نداشتم و خیره شدم به مسافرها، از بغل دستی من تا انتهای سالن  بغیر از آنهایی که خواب بودند تقریبا همه سرشان توی موبایل بود، یکی بازی میکرد، یکی دنبال نمیدانم چه میگشت، آن یکی مخ منشی قبلی شرکتشان که با ریس دعوا کرده بود را با صدای بلند میزد و خلاصه هر کسی مشغولیتی داشت توی همان یک کف دست دلخوشی، صدای بیب بیب یک گوشی دیگر سرم را گرداند به طرف انتهای سالن، سنگینی نگاهی مرا به سوی خود خواند، صاف نگاه کردم به یک جفت چشمی که نگاهم میکرد، یک جفت چشم خوشرنگ با آرایشی که حداقل دو سه تا رنگ تویش بود، یا حداقلمن اینطور متوجه شدم، شاید رنگها مال خودش بود، هر چه بود قشنگ بود، موهای خرمایی رنگ و روسری طیف کم رنگی از صورتی که وسطهای سر گیر کرده بود و انگار یک سفره ماهی صورتی پریده بود روی سرش و دستهایش را گرفته بود زیر چانه او، متوجه نگاه من که شد نگاهش را دزدید، گذاشتم به حساب اتفاق، کیفم روی دوشم سنگینی میکرد ، حتی حال جابه جا کردنش را هم نداشتم ، اما ایستگاه بعد پیاده شدن چند مسافر ناگزیر جابه جایم کرد، دیدم از‌آنهمه موبایل به دست حس خوبی نداشتم ، دست کردم تو کیفم و یک کتاب بیرون آوردم، سر جابه جا شدن متوجه شدم تقیربا کنارش قرار گرفتم ، این سری نگاهش به من نبود، داشت ردیف مسافرای موبایل به دست رو نگاه میکرد ، دست اون هم هیچی نبود ، یعنی یه عینک بزرگ و رنگی دستش بود ، برای خودش ملونی بود، نگاهم به پایین مانتوش هم افتاد که مثل نیمه بالاش که شروعش مشخص نبود انتهای مشخصی هم نداشت، چند تا تیکه بالا و پایین و با برشهای مختلف ، الان غیر از مانتوی مدرسه و کارمندی دیگه مانتوها مثل قدیم نیست ، قبلا میشد گفت پایین اینجاس، اما الان نه ، حتی پشت و روش رو هم نمیشه تشخیص داد، همه هم که شدن یه اندازه و یه شکل، با فرق چندتا مارک، شروع کردم خواندن، کتاب جدید نبود ولی دوست داشتم بخوانم ، مثل همیشه سعی میکنم کتاب توی کیفم با جیبم باشد، آن روز کتاب مدیر مدرسه جلال دستم بود، چند وقتی هست که توی کیفم مانده و گه گداری که توی مترو یا ماشین وقت کنم بازش میکنم از سر علامتی که گذاشته ام میخوانم، آخرهای داستان تصادف معلم کلاس چهارم بودم که سنگینی نگاهی سرم را در خود گرفت، داشت نگاهم میکرد ، یعنی داشت سعی میکرد ببیند چه میخوانم ، منهم آخر پاراگراف را بلند خواندم: “از طرف یارو آمریکاییه آمده اند عیادتش و وعده و وعید که وقتی خوب شد ، در اصل چهار استخدامش کنند و  بازبان بی زبانی حالیم کرد که گزارش را بی خود داده ام و حالا هم داده ام ، دنبالش نکنم و رضایت طرفین و کاسه ی از آش داغ تر و از این حرف ها …خاک بر سر مملکت .” …
    بیشتر…


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    • مدیری که قبل از انتشار مصاحبه‌اش برکنار شد!

      http://www.jamejamonline.ir/Media/Image/1392/08/25/635201855675460656.jpg

      اسمش را تصادف بگذاریم، دست روزگار، اتفاق یا هر چیز دیگر، محمدحسن کرباسیان که تا زمان انجام کارهای فنی این مصاحبه مدیرعامل پست بود، جای خود را به حسین مهری داد. لذا به همین سادگی اظهارات حاکمیتی جای خود را به اظهارات کارشناسی یا برنامه هایی داد که اکنون شکل آرزو به خود گرفته و امید است مدیرعامل بعدی آنها را پیش ببرد.

      وقتی این تغییر پیش آمد دو راه وجود داشت؛ راه اول، دست نگه داشتن از درج این گفت وگو و موکول کردن آن به آینده بود و راه دوم، تغییر حقوقی شخصیت مصاحبه شونده و درج اظهارات وی. پس از سبک و سنگین کردن ها و بررسی ها سرانجام قرار بر انتخاب راه دوم شد.

      علت هم این بود که نقطه نظرات کارشناسی مدیرعامل قبلی حتما و لزوما به کار مدیرعامل جدید می آید و راهگشا خواهد بود. آقای کرباسیان در این گفت وگو نسبت به سرنوشت شرکت پست و روشی که برای خصوصی شدن آن در دولت قبل برگزیده شده و اکنون در دستور کار مجلس است، هشدار داده است.

      به زعم وی سپردن کامل پست به بخش خصوصی تجربه ای ناکام خواهد بود که در سایر کشورهای دنیا بویژه کشورهای غربی که پیشتاز خصوصی سازی در همه زمینه ها بوده اند نیز شکست خورده است. جالب است که میزان این شکست خوردن تا به آنجا بوده که باعث پس گرفته شدن شرکت پست از خریدار آن شده است.

      مدیرعامل قبلی پست پیشنهاد می کند باید در روش کنونی مورد نظر در واگذاری شرکت پست تجدیدنظر کرد که آزموده را آزمودن خطاست.

      وی همچنین اظهار امیدواری کرده است مجلس حرف کارشناسی موجود درباره مضرات روش کنونی خصوصی سازی پست را بشنود؛ وظیفه ای که به نظر می رسد بر دوش مدیرعامل جدید شرکت پست قرار گرفته است.

      در نهایت نیز جای امیدواری است راه شرکت پست به عنوان یکی از دستگاه های مهم کشور که ارتباط مستقیم و کاملی با مردم دارد، رو به تعالی پیش برود و کمیت و کیفیت خدمات آن به مردم متحول شود.

      سعید نوری آزاد

      شرکت پست نباید خصوصی شود بیشتر…


    از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    تیتر آزاد...

    و گفت: آزادمردی دریائیست به سه چشمه، یکی سخاوت، دوم شفقت، سیم بی‌نیازی از خلق و نیازمندی به حق.
    .
    – تذکره الاولیا ، ذکر ابوالحسن خراقانی


    جوراب شیشه‌ای ….

    اون توله سگی که صدا در آورد بیاد بیرون
    آقا چرا فحش میدید؟
    بیا بیرون معلومه کار خودت بود توله سگ
    فحش نده مرتیکه ، میگم فحش نده ، من بابام مرده عوضی …
    ناظم بددهن و عصبانی بود و دانش آموز هم در حال و هوای بلوغ زودرس و عقب ماندگی تحصیلی، همکلاس بچه های ابتدایی بود اما جوو یکه بزن بودن نمیگذاشت کوتاه بیاید، دعوایی و اخراجی و یک واقعه باریک در تاریکی روزمرگی کودکانه ….
    اما برای من که همیشه متوسط بودم فرقی نداشت، همیشه وسطهای صف بودم، همیشه وسطهای کلاس بودم، نمره هایم متوسط بود، وضع خانواده مان هم متوسط بود ، یعنی توی منطقه و محله خودمان که جنوب شهر بود متوسط بودیم ، متوسط رو به غروب ، آن سالها غروب را دوست نداشتم ، بزرگتر که شدم تازه قدم رسید از بالای چند دیوار ببنیم غروب اصلا چیست کمی به غروب علاقه مند شدم ، مثل آن روز که در مدرسه دعوا شد ، آقای ناظم بچه ها برده بود توی راهرو مدرسه ، بیرون سرد بود ، بهمن ماه بود ، نم نم برف و بارانی هم بود که زمین را خیس کرده بود ، برای همین رفتیم توی راهرو تا مراسم روز نمیدانم چندم دهه فجر را برایمان برگزار کنند، یک دو جین از این بچه های دستمال و خود شیرین کن هم بودند که از روزهای قبل هی وسط زنگ میگفتد “اجازه، ما گروه سرودیم، گفتن قبل از زنگ بیایید کتابخونه، بریم؟ ” ، نمیدانم چرا ولی از این کارشان بدم میامد، شاید برای اینکه من توی گروه هایشان نبودم، فقط یک بار معلم کلاس سوم ابتدایی که خانم معلم چشم زاغی بود مرا انتخاب کرده بود برای یک اجرای ۳ نفره ، یک سوره کوتاه از قرآن را ۳ نفری باید میخواندیم ، خواندیم ، تجربه ای بود پر از استرس،خوب بود ، اما تجربه روز دعوا بهتر بود .
    آن روز بچه ها که حداقل ۶۰۰ نفر بودند توی راهرو جمع بودند ، جای نفس کشیدن هم نبود ، اینقدر بچه یک جا! اینهمه آدم که یکجا نمیشود، اما شد ، آن روزها همه چیز میشد، حتی در آن راهرویی که غیر از سیاهی و تاریکی و ازدحام بچه‌ها و چکمه های آنها چیزی به یاد ندارم هم امکان معجزه بود ، که رخ داد، معجزه اصلی توی کفشهای من بود که بی واسطه به پاهایم میخورد ، حتی جورابی واسطه نبود تا سرمای کف سالن را حس کنم…
    .
    صبح آن روز کمی برف آمده بود و توی حیاط یک لایه نازک برف نشسته بود ، من جورابهای بافتنی را پا کرده بودم که بروم مدرسه، مادر گفت چیزی از آشپزخانه آن سوی حیاط بیاورم، با آن جورابهای کلفت پشمی پاهایم توی دمپایی نمیرفت ، مادر باز درخواست را تکرار کرد ، این بار با صدای بلندتر، اصلا حال پوشیدن چکمه ها را نداشتم ، چکمه ها با آن جورابها به زور پایم میرفت، هنوز هم صبحانه نخورده بودم ، نه دل و دماغ بیرون آوردن جورابها را داشتم و نه حال پوشیدن چکمه ها را ، خواب آلود و غرق در گرمای جورابهای پشمی توی اتاق ، حیاط هم برفی بود ، سرد بود ، خیلی سرد بود، مادر برای بار سوم با تاکید و سری بالا حرفش را تکرار کرد، بیخیالی فایده نداشت ، باید میرفتم آن طرف حیاط ، چند پله سنگی تا توی حیاط و از آنجا چند قدم تا آن سوی حیاط ، حساب کردم با ۶ قدم میشود همه را رفت و با ۶ قدم برگشت، به کف جورابهای پشمی نگاه کردم که بعد از پوشیده شدنهای فراوان به لایه چرمی شبیه شده بود، کوبیده شده درهم و سفت، پیش خودم گفتم: حتما ضد آب شده ، برف هم که مثل بارون خیس نیست ، تا آب بشه پامو برمیدارم ….
    .
    فکرهایم تمام نشده بود که دویدم به سمت حیاط ، اولین پله را جهیدم ، دومی را دویدم و سومی را هم طی کردم ، پای اول توی حیاط نرفته بود که متوجه شدم برفش زیاد هم برف نیست ، لایه سفیدی روی یک لایه کلفت برف آبکی بود ، چیزی شبیه یخ در بهشت، بهشت بودنش که بهشت بود ، خانه کودکی ها بود اما آن روز بهشت سرد بود و آبکی، قدمها کوتاه‌تر و روی پنجه‌ای‌تر شد، تا آن سوی حیاط رسیدم فقط فهمیدم جورابم اصلا ضد آب نیست ، هنوز پاهایم گرم بود و بیشتر ترس از خیس شدن پاهایم را آزار میداد، خیس شدن جوراب در شروع یک روز زمستانی یعنی دردسرهای متوالی تا آخر روز، راه رفته را به سوی اتاق برگشتم ، جورابهایم کاملا خیس شده بود ، جورابهای پشمی گرم تبدیل شده بودند به جورابهای خیس و سرد ، پاهای کودکانه من غرق در سرمایی که چیزی را در میانه دلم میلرزاند، اما بیشتر از آن ترس دعوای مادر بود که مرا نگران میکرد، سه بچه قد و نیم قد دیگر که هر کدام ساز خودشان  را میزدند، دم ورودی به دور از چشم مادر جورابها را کندم و انداختم پشت درب اصلی اتاق، میدانستم تا وقتی برویم آنها را نمی‌بیند ، همین کافی بود، فکر آینده را نمی‌کردم، برعکس این روزها که فقط فکر آینده را میکنم و از امروز خبری ندارم ….
    .
    تمام طول صبحانه خوردن پاها را زیر خودم مخفی کردم که مادر نبیند ، چقدر دلم میخواست یک جعبه برای خودم میداشتم که چیزی مثل جوراب و تیله هایم را آنجا مخفی کنم ، اما نداشتم ، خیلی سال گذشت تا این کشو دراور مد شد و سمت چپ یکی از کشوها را با برادرم شریکی کردیم حریم خصوصی و خیلی سال دیگر گذشت که کمد گوشه یکی از بوفه‌ها مال ما شد، با قفل،
    اما آن روز صبح هیچکدام از اینها نبود، جورابی هم نداشتم ، چقدر دلم یکی از آن جورابهای شیشه ای میخواست که پای یکی از بچه های فامیل دیده بودم، میگفت عمه اش رفته کیش اینها را آورده ، من اصلا نمیدانستم کیش کجاس، اصلا کیش یعنی چه؟ مهم هم نبود ، مهم این بود آن جورابهای پلاستیکی شیشه ای خیلی قشنگ بود ، چقدر دلم همه چیز میخواست ، اما جوراب بافتنی ام خیس بود، بیشتر دلم میخواست مادر نفهمد که با جوراب رفتم توی حیاط، صبحانه تمام شد و من راهی مدرسه شدم ، بدون جوراب …
    .
    مراسم دهه فجر با دعوا شروع شده بود ، همین برنامه ها را کوتاه کرد، چه بهتر ، برنامه‌های لوسی هم بود که خوشم نمیامد، اما بد هم نبود ، بهتر از کلاس رفتن بود ، ولو میشدیم وسط راه رو، با یکی دو نفر که آنها هم مثل خودم با کسی نمی جوشیدند می‌جوشدیم و کنار هم الکی به همه چیز میخندیدیم ، اما آن روز همینطوری هم تمام نشد، مراسم تق و لق شده بود و انگار همه میخواستند بروند سر کلاس، آن یکی ناظم هم که همکارش یک کتک اساسی خورده بود ترس داشت نکند اتفاق بدی بیفتد، اتفاق هم افتاد اما اتفاق بدی نبود ….
    .
    آن سال ثلث اول معدلم ۲۰ شده بود ، اتفاقی که فقط توی دانشگاه به آن نزدیک شدم وگرنه ۲۰ شدن همه نمره‌ها یک چیز محالی شده بود، ناظم همانطوری با چشمهای تیزکرده مراقب بود بچه‌ها حرکتی نکنند تا دستور از طرف دفتر آقای مدیر برسد، چیزی از ته سالن حواس ناظم را پرت کرد، سریع ۶۰۰ جفت چشم چرخید به آن سمت ، خانم معلم ما بود ، کیسه ای دستش بود و به ناظم اشاره ای میکرد ، توی کیسه بسته های رنگی بود ، ناظم با آن لهجه شمالی گفت : آخه وقت نمونده که …
    .
    معلم ما از بین بچه ها آمد جلوی سالن ، ناظم هم کمک کرد سریعتر کارش را بکند ، گفت بچه های کلاس ۳\۱ که ثلث اول نمره های خوبی آوردن رو میخوایم تشویق کنیم ، اسم ۸ -۷ نفری را خواند ، اسم من را هم خواند و بعد دو سه تا اسم دیگر ، اصلا نمیدانستم باید چه کار کنم ، اگر میگفتند کفشهایت را در بیاور برو روی میز چه باید میکردم؟ بدون جوراب و آن پاهای یخ زده، جلوی آن همه همکلاسی ، مخصوصا خانم معلم ، با آن چشمهای زیبایش …
    .
    از بین آنهمه پا رد شدن با آنهمه فکر از رد شدن صبح سرد برفی حیاط هم سختتر بود، فقط میدانستم باید اطاعت کنم ، سرم پایین بود و با یک شوق و ترسی رفتم جلوی جمعیت  ، اصلا اینکه چطوری جایزه گرفتم و برگشتم را یادم نیست ، همه چیز مثل این عکسهای ایسنتاگرام فیلتر شده بود و حاشیه هایش تاریک بود ، وقتی برگشتم وسط جمعیت از بس ریختند سرم که ببینند جایزه چه بوده مثل بازیکنان راگبی بسته را زیر خودم پنهان کردم و از دست همه در رفتم، کاغذ کادوی نیمه پاره را چپاندم توی کیفم، همه را فرستادند کلاس و زنگ آخر هم نمیدانم چه بود و تمام شد و بچه ها همچنان آویزان بودند که ببینند توی کادوی ما چه بوده ، اصلا حس خوبی هم نداشتم، حس تعلیق و تمسخر یا نمیدانم شاید شکه بودم از اینکه به من هم کادو بدهند، کلاس تمام شد و همه رفتند خانه ، اما طاقت نداشتم ، همه اش دستم توی کیفم بود بی آنکه نگاه کنم کادو را لمس میکردم ، تصور درستی در ذهنم شکل نمیگرفت، آخر سر پشت درب مدرسه به دیوار تکیه داده و بسته را بیرون کشیدم، خیابان خیس و خالی ، کمی سرد اما ساکت شده بود ، نزدیکهای ظهر بود ، چسبهای کادو کنده شده بود ، گذاشتم به حساب فشارهایی که بچه ها آورده بودند ، کاغذ کادو هم کمی برای آن بسته کوچک بود ، اما هم نبود ، این چیزها هیچوقت برایم مهم نبود ، مهم کادو بود ، همه چیزهای دنیا توی آن بود، یک حوله آبی با طرح اردک، یک حوله شخصی ، تا آن روز  به غیر از مشقهایم هیچ چیز شخصی نداشتم، اما الان دیگر یک حوله شخصی داشتم ، مخفی کردن صورت توی آن حوله آبی مثل غرق آبی آسمان شدن بود …
    .
    اما جایزه به آن حوله ختم نمیشد، ادامه داشت، و تازه وقتی به ادامه‌اش رسیدم دلیل پارگی چسبها را فهمیدم، جوراب دستباف خودم بود ، هنوز بوی خشک شدن روی بخاری میداد، آن جوراب تنها هم نبود ، یک جفت جوراب دیگر هم بود، یک جوراب شیشه ای با گلهای شفاف که آنطرفش پیدا بود، انگار اسم مدلش ماندگل یا همچین چیزی بود ،هماهنجا از زور سرما جوراب پشمی را کشیدم روی پا، جوراب شیشه‌ای را هم با ذوق از روی آن پوشیدم، آن یکی لنگه را برعکس پوشیدم، یعنی اول جوراب شیشه‌ای و بعد جوراب پشمی ، جوراب شیشه‌ای لایه نازک پلاستیکی بود روی پاهای سیخ کودکانه که به سادگی در تنگنای پر پشم کفش و جوراب فرو میرفت، حوله را چپاندم توی کیف و کاغذ کادویی که بخاطر هدیه اضافه شده توسط مادر در وسط مراسم پاره شده بود را هم نگه داشتم، تا خانه راه گرم بود ، همه چیز عالی بود و همه کوچه‌ها پر بود از پرچمهای رنگی ، همه جا سرود انقلابی پخش میشد، جلوی مسجد پر شده بود از جمعیت ، همه چیز روشن بود ، تاریکی تمام شده بود و پاهای کودکانه من گرم  …
    .
    از سر کوچه تا انتهای آن را با همان دستهای پینه بسته طی کرد ، با صدای نصفه و نیمه فریاد میزد ، جوراب شیشه ای ، جوراب حوله ای ، جوراب زنانه  ، هنوز صدای پیرمرد جوراب فروش توی کوچه مانده و همه بادهای سرد این شبها نتوانسته آن را محو کند، پنجره را کمی باز میکنم تا شب بیرون خانه حبس نشود ، باز میکنم تا شب  انگشتهایش را بیاورد توی اتاق گرم کند، آسمان انگشت یخ زده اش را صبح میچسباند پس گردن هر بچه ای که از خانه میرود بیرون ، پس کمی اینجا گرم شود بهتر است ،
    چیزی هم به صبح نمانده و یکی دو ساعت دیگر باز صبحی از صبح های دهه فجر ، نمیدانم آیا هنوز بچه ای هست جوراب شیشه ای دلش بخواهد یا نه اما میدانم حتما جایی بچه یا هست که دلش هدیه بخواهد، مثل من که دلم هدیه صبح را میخواهد ، نور میخواهد ، اتفاق خوب میخواهد ….
    .
    پس به انتظار اتفاق صبح ، اتفاق خوب صبح با کاغذ کادوی کهنه و نیمه پاره‌ای بیدار خواهم ماند …

    صبحانه
    یک پسر معمولی از جنوب شهر


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۶/۰۵ : ۱۲:۵۵:۰۶

    پراکنده نویسی …

    پرستار بازنشسته توی فکر بود که یکهو پقی زد زیر خنده، چیز جدیدی یادش آمده بود، همیشه اینطور بود، انگار وسط ذهنش توی یک صندوقچه را میگشت و یک چیزی پیدا میکرد یا می‌خندید یا بی صدا بغضش را قورت میداد، حالا هم یکجوری که سعی میکرد خودش را سانسور کند و همه چیز را نگوید گفت :
    تازه قبول شده بود پزشکی، کارورزی میرفت، خاطراتش را هر روز عصر بعد از مسجد و توی راه خانه برایمان تعریف میکرد ، اصلا محمد حسن جکها را رنگی تعریف میکرد، آنقدری که توی راه برگشتن به خانه از زور خندیدن دل درد میگرفتیم ، اصلا معروف بود به خنداندن ، همه دوست داشتن جایی باشند که محمدحسن بود، برای ما که آن وقتها حتی به صورت دخترهای فامیل هم نگاه نمی‌کردیم و با نامحرم هم اصلا حرف نمیزدیم حالا محمد حسن از تجربه اینکه سر کلاس دانشگاه رفته بودند اتاق عمل برایمان تعریف میکرد ، آن هم چه اتاق عملی؟ زنان و زایمان، خودت فکرش را بکن،
    باز سرش را انداخت پایین و بغض کرد و رفت توی فکر …

    بخشی از کتاب ۵۰ روز آخر – زندگی نامه شهید محمد حسن سلطانی پگاه


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۵/۱۳ : ۰۵:۵۸:۴۴

    ظرفیت …

    ماهی ها حرف نمیزنند ، فقط بی صدا می‌میرند، ماهی مرد، بی آنکه آخی بگوید، بی آنکه اعتراضی به مردن کند، بی هیچ صدایی مرد و روی آب سرگردان شده است، بی اختیار با چشم و دهانی خیلی بازتر از حد معمول …
    ،
    معمولا نزدیک ساعت ۱۱ به ماهی‌های باقی مونده از عید امسال و پارسال و پس پیار سال غذامیدم، نمیدانم چی شد که دیشب یادم رفت ، شاید کسی صدا کرد و یا …
    نمیدانم
    حدود سحر بود که یادم افتاد ماهی‌ها گشنه ماندن ، راستش خودشان یادم انداختن، از بس شلپ شلوپ کردند که یعنی ما گشنه‌ایم، منم پا شدم ظرف غذاشون که یه کیسه پلاستیکه با عکس ماهیه رو برداشتم ، غذاشون دونه‌های ریز سفت بد بویی هست که دقیق نمیدونم چیه اما ماهی ها دوس دارن ، یعنی چاره دیگه ای هم ندارن، باید دوس داشته باشن ، تو همین آکواریوم چیز دیگه ای گیرشون نمیاد ، همیشه مثل اینکه بخوام تو غذا با دست نمک بریزم با دو تا انگشت از توی این کیسه از اون دونه‌ها بر میدارم و میریزم براشون ، مثلا شما فرض کن ۳۰ تا از اون دونه ریزا میریزم برا ۱۱ تا ماهی، اما دیشب دستم خیس بود مثل چند بار دیگه که این کارو کرده بودم ظرف رو کج کردم که آروم آروم از خود کیسه براشون بریزم ، اما تاریک بود یا شاید من چشمم ندید و بیشتر از معمول ریخت، مثلا فرض کنید ۶۰ تا یا ۸۰ تا دونه به جای ۳۰ تا ، گفتم خوب خوشبحالتون شد ، برید ، ماهی ها پرا کنده شدن و من هم رفتم دنبال کارم …
    نزدیکای روشنی صبح بود که یک نگاهی به آب نچندان تمیز آکواریوم کردم دیدم خیلی با آرامش دارن ول میخورن و گاهی به این غذاهای اضافه مونده نوک میزنن ، بی اعتنا رد شدم …
    مثل همیشه روی زمین خوابیدم. روی یه جاجیم خیلی قدیمی که حدودا ۵۰ سال عمر داره، یادگار مادر مادربزرگه ، وقتی میخوابم یکی از نماهای جلو چشمم میشن این ماهیها، امروز که بعد یک خواب کوتاه بیدار شدم چیزی رو دیدم که اصلا دوست نداشتم،  انتظارش رو هم نداشتم ، باورم هم نمیشد و دوست هم نداشتم باور کنم ، اما حقیقت رو هرچقدر هم که باور نکنی تبدیل به دروغ نمیشه ، بازم حقیقته …
    دو تا از ماهی‌ها روی آب بودن ، یعنی دیگه نمیتونستن برن توی عمق، با چشمای باز و حرکتایی که هیچ اختیاری روش نداشتن و همش حاصل جبر فیزیکی حرکت آب بود، دو تا از ماهی ها مرده بودن …

    بر خلاف همیشه جستم و از جا بلند شدم …
    مات مونده بودم که آخه چرا؟ ماهی که ۲ سال عمر داره چرا مرده ، اونم ۲ تا با هم؟؟!! اما وقتی دقت کردم فهمیدم ای دل غافل، موضوع چیز دیگس ، انگار سهم نشناسی من اونا رو اینطوری کرد، شکم باد کرده اون دوتا ماهی نشون میداد که بعله، پر خوری کردن و به اون روز افتادن…

    راستش میدونستم ماهی ها اندازه شکمشون رو نمیدونن ، هر چی باشه میخورن ، اینقدری میخورن تا بترکن ، شاید برا همینه که تو طبیعت همچین راحت غذا گیرشون نمیاد، مثلا مثل علف که برا گوسفندا و کلا چهار پاها هست اگه برا ماهی ها بود گمونم همشون تلف میشدن ، قبلا هم تجربه داشتم که اگه غذا زیاد باشه ماهی‌ها هی میخورن هی میخورن هی میخورن تا بترکن، اما این بار وقتی شد که اصلا توقع و انتظارش رو نداشتم ، چون این ماهی‌ها رو قوی فرض میکردم که دیگه تجربه دارن تو خوردن و نخوردن و این چیزا …
    فکر میکردم هرکسی یه تجربه ای داشته باشه ازش استفاده میکنه ، فکر میکردم اونا چون بزرگ شدن و  الان میشه بهشون اختیار داد هرچی میخوان بخورن ، ظرفیت دارن ، مدیریت دارن ، شعور دارن …
    راستش وقتی تخلیشون کردم و وقتی خواستم جاشونو تمیز کنم ، به یه چیز فکر کردم، به اینکه حال اون ماهی وقتی می‌مرد چطوری بود؟ ماهی که حرف نمیزنه ، صدا نداره ، صدای مردنشو کسی نمیشنوه، برعکس وقتی گشنشه حتما موقع مردن نمیتونه تکون بخوره ، درد داره؟ یعنی …

    اما چیزی که منو برد به فکر این بود: اون وقت نماز صبح مرد ، یعنی وقتی مَرد که ما دعا میکردیم خدایا به ما بیشتر از اونی که داریم بده ، میگفتیم خدا بدیهای مارو ولش کن و فکر کن ما الان یه آدم خوبیم حالا هی بهمون روزی بده ، درهای رحمت رو باز کن یه جوری که نتونیم جمعش کنیم ، یعنی دقیقا اینا رو هم اگه نمی‌گفتیم تو دلمون همین بود ، مثل شبای قدر که بالاخره ما که سالی ۱ بار میریم مسجد دیگه انگار رفته باشیم پیش خزانه دار عالم هرچی دلمون میخواد و فکرمون میرسه ازش میخوایم ، اما …
    چون باید مثبت نگاه کرد نکته خوبش بنظرم اینجا بود که باز کردن درهای روزی ماهیها رو به کشتن داده بود، یعنی بخاطر جو گرفتگی کسی که واسطه روزی اونها بود و نتونسته بود ظرفیت درک بنده های تحت اختیارشو درک کنه مرده بودن ، حالا اونا هرچی بگن و بخوان ، شعورشو که ندارن ظرفیتشون چقدره ، من باید دقت میکردم، خوب این یعنی ما یه چیزی لازم داریم که نباید فراموشش کنیم …
    مثلا اگه بگم برو از انتهای اون دشت پر از طلا هر چقدر میخوای بار کن بیار مال خودت باشه ، ممکنه بخاطر طمع، نشناختن ظرفیت و خلاصه درک نکردن شرایط خودمون زیر باری که برداشتیم بمونیم ، ممکنه زیر همون بار طلا له بشیم و حتی حمالی خوبی هم نکرده باشیم ، فقط رفتیم فنا شدیم و بعدش هیچی ، یعنی عمرمون به آخر رسیده و ما تو راه برگشت از دشت طلا زیر بار طلا له شدیم یا هی بارو گذاشتیم زمین از سرش خالی کردیم و حرص خوردیم و فکرمون مونده پیش اون طلاهایی که ریختیم دور و باز حمالی دادیم و این کار اینقدر طول کشیده که دیگه غروب شده و زندگی تمومه ، حالا آخر زندگی رسیده و با یه بدنی که فقط تو زندگی بار کشیده و همش غصه طلاهای از دست رفته رو داشته و نه براش بدن مونده و نه اعصاب و نه حتی خاطره یه لذت خوب چند لحظه تا غروب رو نگاه میکنه و حسرت میخوره که ای کاش ظرفیتمو میشناختم و ای کاش اصلا دنبال این چیزا نبودم و ای کاش ….
    .
    وقت سحره و من دارم به باغچه کوچیکی نگاه میکنم که تو تاریکی شب اصلا هم معلوم نیست ، اما میدونم یه جایی وسط اون تاریکی دوتا ماهی کوچیک خوابیدن که مردنشون حاصل طمع خودشون و بخشش بی دلیل من بوده ، شاید هم اینا یه پیامبرایی بودن که اومده بودن واحد عملی این درس رو به من و شما بدن و برن ، شاید …
    اما هر چی هست من با همین لیوان چایی نعنا و نبات که نمیدونم چرا خنک نمیشه رو به روی اون گلدسته کوچیک مسجد محل وایستادم و منتظرم اذان بشه ، و پیش خودم میگم خدایا اگه چیزی میخوای به ما بدی قبلش ظرفشو بده ، یا اندازه ظرفمون بده که حداقل مثل این ماهی ها اسیر طمع و بی ظرفیتی خودمون نشیم ، خدایا این شهر که الان خیلی‌ها شون خوابن پر شده از آدمایی که سر تغییر ۴ تا عدد رو تابلو دلار فروشی ها خونشون از این محله ما رفته اون کله شهر، سینه کوه و اگه همینطور ادامه پیدا کنه ممکنه برن اون طرف کوه، مثل همون وقتی که از اونطرف کوه اومدن، خدایا میدونی که آدمای بیظرفیت نخاله حساب میشن بین جمع آدمها ، نکنه ما از اونا بشیم؟ میدونی که همه سالهایی که آدمها رو تو مدرسه و دانشگاه و اینجور جاها نگه میدارن برا اینه که ظرفشونو درست کنن و بی ظرفیتی نکنن، پس خودت که هوای ما رو داری این ظرف ما رو هم در نظر داشته باش ، به ما ثروت قناعت بده ، نه اینکه پول دار نباشیم ، نه ، اینکه داشته باشیم اما ریخته باشیم تو یه ظرف جدا، حسابش رو کمر زندگیمون نباشه، لطفا ، مرسی هانی …
    دیگه برم هوای باقی ماهی‌ها رو داشته باشم ، چون ممکنه مردن اونا درس نداشته باشه و فقط دردسر جابجا کردنشون بمونه برام


    صبحانه – کمی مانده به شروع یک روز مردادی – نزدیک سحر ، هوای خنک شهر و باد ملایم و موسیقی دونه ها سرگردون بارون که نمیدونم چرا نمیاد …

    یک پسر معمولی از جنوب شهر


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۵/۱۲ : ۰۲:۳۳:۰۳