• وبلاگ شخصی من در بر گیرنده نوشته‌ها، تالیفات، نظرات و فعالیتهای شخصی من در حوزه‌های روزنامه نگاری اقتصادی ، مدیریت و مشاوره رسانه ، برنامه سازی و تحلیلهای فناوری اطلاعات و کمی هم موضوعات شخصی است. تا اتمام کار ظاهرسازی سایت راه باقی است، فعلا باید شکل نهایی مشخص شود، تا آن  زمان سعی میکنم کمتر مطلب متفرقه بنویسم. شما هم صبور باشید و راهنما …


  • موانع تا وقتی مانع هستند که اونها رو مانع بدونی، اگه اونها رو یک مرحله از مسیر بدونی دیگه مانع نیستن …


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...

  • و گفت: آزادمردی دریائیست به سه چشمه، یکی سخاوت، دوم شفقت، سیم بی‌نیازی از خلق و نیازمندی به حق.
    .
    – تذکره الاولیا ، ذکر ابوالحسن خراقانی


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • از غیر دیدن …

    و گفت: داوری کافری‌ست و از غیر دیدن شرک است و خوش بودن فریضه است.

    – تذکره الاولیا، ذکر شیخ ابوسعید ابوالخیر


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • تحلیل و بررسی مطبوعات ارتباطات

    از این هفته سه شنبه‌ها، ساعت ۷ شبکه ۷ ( آموزش) برنامه زنده برخط
    با اجرای آیتم تحلیل و بررسی اخبار و مطبوعات فناوری در خدمت دوستان هستم
    دوستان مطبوعاتی نشریه و یا گزارشهاشون رو برام ارسال کنن تا در این برنامه ازش یاد کنیم . حجم بالای کاری ممکنه اجازه نده به همه مطالب دوستان شخصا سر بزنم . پس برام بفرستید . به این ایمیل :azad@titr1.net

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • شوخی یا حماقت بی‌پایان بشری ؟

    مردی که قصد دارد با کامپیوتر اپل خود رسما ازدواج کند …

    بله عنوان خبر حاوی همین هست ، موضوع از اینجا شروع شد که وقتی شب گذشته فید خبری روزانه سایتهای تخصصی رو چک میکردم، موردی رو دیدم که ابتدا چندان اهمیتی به عنوانش ندادم، اما بعد که یکی دوبار از روش رد شدم حس کردم چیزی بیبشتر از یک شوخی یا تبلیغ اپلیکیشن هست.

    در این خبر که سی‌نت  اون رو منتشر کرده گفته شده یک مرد اهل فلوریدای آمریکا با طرح دعوی در دادگاه ACLU در این ایالت خواستار به رسمت شناخته شدن ازدواجش با کامپیوترش شده! اونهم بر اساس قانون ازدواج همجنسبازها…

    چالش این دادگاه حالا بر سر یک قانون هست که در این ایالت هجنسبازهای سایر ایالتها رو به رسمت نمیشناسن.

    البته این سایت منبع نامعتبری نیست، البته منبع محض هم نیست، موضوع هم باور نیست، موضوع رویدادی هست که محتمله، نفس موضوع مهمه وگرنه این بیشتر به شوخی و یا حماقت شبیه هست.  اما هرچی که هست جای سوال داره که چه تضمینی هست فردا روز این اتفاق نیوفته و مردم با اشیاء ازدواج نکنن؟

    این فرد که Chris Sevier نام داره بر خواسته خود اصرار داره و میگه بر اساس بخشی از قانون ازدواج دگرباشها که برای  ازوداج افراد با دیگرانی که بخشهای جنسی هم ندارن حق قائل شده باید ازدواجش با کامپیوتر اپلش قانونی شناخته بشه.

    در این خبر نوشته شده ساویر گفته من رابطه جنسی داشتن با کامیپوتر اپلم رو به رابطه با هر زن یا مرد یا هر چیز دیگه ای ترجیح میدم، و ادامه داده “من بطور طبیعی عاشق کامپیوترم شدم” …

    قاضی این دادگاه Robert Hinkle هم گفته : این شاید یک شوخی یا حماقته اما به هر حال این دعوی هیچ جایی برای طرح در این دادگاه نداره .

    موضوع اینجا ظاهرا تمام شده اما من به این فکر میکنم که یعنی انسان به کجا میخواد برسه؟ اصلا قراره به جایی برسه؟ وقت این خبر رو توی شبکه اجتماعی منتشر کردم و نوشتم این یک حماقته، چند نفر ایرانی خارج حرفهایی گفتن مثلا یه نفر گفت : “شما با آدم همجنس باز حشر و نشر داشتی؟ تو زندگیش بودی؟ بررسی علمی و روانشناسی روی رفتارش کردی؟ اگه جوابت نه هست حیوانی خطابش نکن همونطور که اون به نماز و روزه ی تو کاری نداره ” …

    برای من این حرفها مهم نیست و این موضوع مهمه که تو جوامعی که اول یه بیماری یا خاصیت غیر طبیعی انسانی مثل عدم گرایش یه جنس مخالف یا گرایش به جنس موافق که از قدیم هم بوده و یک زمینه روانشاسی داره که بههر ترتیب بیماریه رو میارن طبیعی و مایه لذت جلوه میدن ، ازدواج همجنسها رو قانونی میکنن و به طبع اونرو هم تبلیغ میکنن و براش هم هزینه میکنن که بقیه این رو پیوست شعارهای آزادی و حقوق بشر بدونن و این امر رو خیلی طبیعی جلوه بدن، و بعد هر کسی که این کار و تقبیح کرد رو سرزنش کنن و اینقدر این کار رو بکنن تا مخالفین سکوت کنن.

    حق دادن و عادی دونستن رابطه های این شکلی اونقدر مورد حمایت دولتهای غربی در اومده که تعداد زیادی از پناهنده‌های جدید ایرانی که در ترکیه و کشورهای دیگه منتظر رفتن به کشور ثالث هستن با این بهانه ( نمیتونم بگم دلیل)، درخواست مهاجرت یا پناهندگی میدن…

    به هر حال قوانین ساخته بشره، اگه همه آدمهای یک شهر کور باشن حتما قانون اون کشور هم کورکورانه خواهد بود.

    بنظرتون بعد از ازدواج با اشیا افراد به سراغ ازدواج با ارواح و افکار و امیال  هم میرن؟ …

    این ویدئو رو هم میتونید ببینید، تا حدودی گویای اینه که چه بر سر آدمها خواهد اومد وقتی این تفکرات همه گیر بشه …


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • معجزه کودکانه

    در آرامش دشت های نیمه خشک و جاده خلوت انتظار هر چیزی را داشتم غیر از آنچه رخ داد …

    کودک عشایر همدان - سفرهای اردیبهشتی

    کودک عشایر همدان – سفرهای اردیبهشتی

    پیش از عصر و هوا مردد بین گرمای ظهر و خنکای عصر، جاده نچندان صاف را به آرامی طی میکردیم تا از چوپانهای کنار جاده سراغ عشایر را بگیریم و با خانوده ای از آنها همراه شویم، در آن سوی جاده جایی که چند سری درخت نچندان قدیمی معرف وجود آبادانی نوظهوری بود گله ای یافتیم و فهمیدم قسمت این است که امشب با اینها طی کنیم و از زندگی عشایری آنها عکاسی کنیم .

    .

    مسیر خاکی که تنها چند بار نیسان خود عشایر از آنها عبور کرده بود را یافته و با احتیاط ماشین را انداختیم توی همان راه.

    مسیر مشکوک و انتهایش نامعلوم بود و هیچ نمیدانستیم آن سوی تپه ها چه چیزی انتظار مارا میکشد، هر اتفاق و خوب و بدی ممکن بود و هجوم چندین باره سگهای گله که اصلا هم مهربان نبودند ترازو را به نفع اتفاقات بد سنگین کرده بود، روی خوش نشان ندادن چوپانان هم مزید بر علت شد اما چاره نبود، غروب نزدیک بود و ما باید به کارمان میرسیدیم، ایستادیم تا گله کمی دور شود و ما بتوانیم کمی از سگهای پر تعداد گله حرکت کنیم، آنقدری راه ناهموار و محیط سنگین بود که دوست عکاسیم هم نشست توی ماشین که حداقل تا چادرها توی ماشین بماند.

    در انتهای آخرین تپه منتهی به دره کوچیکی که چادر چند خانواده عشایر دور از هم بنا شده بود سرعت را قبل هم کمتر کردیم و علتش سنگینی نگاه زنان و چوپانان بود که شاید انتظار نداشتند ما را کنار خود ببینند، اما آن اتفاق همه چیز را تغییر داد … بیشتر…


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    • مدیری که قبل از انتشار مصاحبه‌اش برکنار شد!

      http://www.jamejamonline.ir/Media/Image/1392/08/25/635201855675460656.jpg

      اسمش را تصادف بگذاریم، دست روزگار، اتفاق یا هر چیز دیگر، محمدحسن کرباسیان که تا زمان انجام کارهای فنی این مصاحبه مدیرعامل پست بود، جای خود را به حسین مهری داد. لذا به همین سادگی اظهارات حاکمیتی جای خود را به اظهارات کارشناسی یا برنامه هایی داد که اکنون شکل آرزو به خود گرفته و امید است مدیرعامل بعدی آنها را پیش ببرد.

      وقتی این تغییر پیش آمد دو راه وجود داشت؛ راه اول، دست نگه داشتن از درج این گفت وگو و موکول کردن آن به آینده بود و راه دوم، تغییر حقوقی شخصیت مصاحبه شونده و درج اظهارات وی. پس از سبک و سنگین کردن ها و بررسی ها سرانجام قرار بر انتخاب راه دوم شد.

      علت هم این بود که نقطه نظرات کارشناسی مدیرعامل قبلی حتما و لزوما به کار مدیرعامل جدید می آید و راهگشا خواهد بود. آقای کرباسیان در این گفت وگو نسبت به سرنوشت شرکت پست و روشی که برای خصوصی شدن آن در دولت قبل برگزیده شده و اکنون در دستور کار مجلس است، هشدار داده است.

      به زعم وی سپردن کامل پست به بخش خصوصی تجربه ای ناکام خواهد بود که در سایر کشورهای دنیا بویژه کشورهای غربی که پیشتاز خصوصی سازی در همه زمینه ها بوده اند نیز شکست خورده است. جالب است که میزان این شکست خوردن تا به آنجا بوده که باعث پس گرفته شدن شرکت پست از خریدار آن شده است.

      مدیرعامل قبلی پست پیشنهاد می کند باید در روش کنونی مورد نظر در واگذاری شرکت پست تجدیدنظر کرد که آزموده را آزمودن خطاست.

      وی همچنین اظهار امیدواری کرده است مجلس حرف کارشناسی موجود درباره مضرات روش کنونی خصوصی سازی پست را بشنود؛ وظیفه ای که به نظر می رسد بر دوش مدیرعامل جدید شرکت پست قرار گرفته است.

      در نهایت نیز جای امیدواری است راه شرکت پست به عنوان یکی از دستگاه های مهم کشور که ارتباط مستقیم و کاملی با مردم دارد، رو به تعالی پیش برود و کمیت و کیفیت خدمات آن به مردم متحول شود.

      سعید نوری آزاد

      شرکت پست نباید خصوصی شود بیشتر…


    از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    تیتر آزاد...

    و گفت: آزادمردی دریائیست به سه چشمه، یکی سخاوت، دوم شفقت، سیم بی‌نیازی از خلق و نیازمندی به حق.
    .
    – تذکره الاولیا ، ذکر ابوالحسن خراقانی


    کسی چه میداند؟

    در نگاه اول یک عکس کلیشه ایست از چند جوان با لباس خاکی و چهره خاکیتر، به دل نسل امروز نمی‌نشینند، اینها قهرمان این نسل نشدند، اصلا یک جوان هم سن و سال من شاید عکس گروه بیتلز که هیچی هم از موسیقی و شعرهایشان نمی‌فهمد را بیشتر بشناسد تا افراد داخل این عکس ، چرا؟
    کسی چه میداند؟
    شاید اصلا اگر این عکس میان کتابخانه‌ای یا گوشه آلبومهای قدیمی باشد در یکی از خانه تکانی‌ها دور ریخته شود، مثل خیلی چیزهای دیگر، مثل قرارها و قولها و آدمها …
    طبقه بالایی‌ها یا آنها که از طبقه پایین رفتند طبقه بالا میگویند یک سری جوان روستایی و بی‌سواد را بردند گوشت دم توپ کردند برای فلان شعار …
    کسی چه میداند که آن یکی دانشجوی پزشکی بود ، آن یکی دانشجوی صنایع دانشگاه شریف و آن یکی هم پرستاری میخواند و …
    اما خوب وقتی آقای کیارستمی که همه دنیا را از پشت عینک دودی‌اش می‌بیند صاف برمیگردد میگوید اینها با تهییج ( جو گرفتگی) فلان فیلم و آهنگ رفتند، آدم دلش میخواهد بگوید واقعا کسی چه میداند که اینها دوست بودند، ولگرد سینما و گوشه کافه نبودند که یکهو یک جرقه بزند توی سرشان و …
    اینها با هم کتاب خواندند، سالهای سال سر کلاس درس و بحث بودند، آنهم پیش از دانشگاه، اینها هیجان زده نشدند، اما شور داشتند، شعور هم داشتند، ( کتابهای شخصی کتابخانه‌شان گواه است که چه‌ها خواندند) …
    اما خوب کسی چه میداند؟ چون حتی آٍقای ده‌نمکی هم نفهمید اینها را چطور معرفی کند، اصلا نسل معرفی کننده‌ها بچه‌هایی که برایشان فقط میشود از ضمیر ماضی “بود” استفاده کرد را اینقدر بد فرم به ضمایر حال و اکنون دوختند که لباس خاکی به تن فکر نسل امروز گریه میکند، اینقدر جنگ را تقسیم کردند بین (شهادت = سعادت) و یا ( ماندن = شقاوت\ دلالی \آقازادگی \ بدبختی و … ) که نسل امروز وا میماند بین اینکه ارزشها کدام است ؟ آیا برای سعادت فقط باید جان داد؟ همه آنها که ماندند یا راننده تاکسی شدند و آدم خوب ماندند و یا مدیر شدند و زدند به کار دلالی؟
    نه اینها نیست .
    کسی چه میداند وقتی یکی میگوید : جنگ را شما شروع کردید چه دردی میگیرد جای نبودن رفتگان …
    .
    یک کشف لازم است ، یک قدم بلند باید برداشت به قبل از جنگ. به وقتی که این‌ها تربیت شدند، به جایی که ارزشهای انقلاب ( نه جنگ) ساخته و بارور شد …
    کسی چه میداند؟ شاید این کشف بر گردن ما باشد ….

    کتاب ۵۰ روزآخر

    کسی چه میداند؟ زندگی نامه شهید محمد حسن سلطانی – کتاب ۵۰ روز آخر – سعید نوری آزاد

    این عکس مربوط است به قسمتی از کتاب جدیدم ( ۵۰ روزآخر ) که مربوط است به چند تا از بچه‌های معمولی جنوب شهر، کمی متفاوت تر از آنچه درباره جنگ خوانده شده …
    انشالله


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۷/۰۵ : ۰۳:۵۷:۱۳

    پراکنده نویسی …

    پرستار بازنشسته توی فکر بود که یکهو پقی زد زیر خنده، چیز جدیدی یادش آمده بود، همیشه اینطور بود، انگار وسط ذهنش توی یک صندوقچه را میگشت و یک چیزی پیدا میکرد یا می‌خندید یا بی صدا بغضش را قورت میداد، حالا هم یکجوری که سعی میکرد خودش را سانسور کند و همه چیز را نگوید گفت :
    تازه قبول شده بود پزشکی، کارورزی میرفت، خاطراتش را هر روز عصر بعد از مسجد و توی راه خانه برایمان تعریف میکرد ، اصلا محمد حسن جکها را رنگی تعریف میکرد، آنقدری که توی راه برگشتن به خانه از زور خندیدن دل درد میگرفتیم ، اصلا معروف بود به خنداندن ، همه دوست داشتن جایی باشند که محمدحسن بود، برای ما که آن وقتها حتی به صورت دخترهای فامیل هم نگاه نمی‌کردیم و با نامحرم هم اصلا حرف نمیزدیم حالا محمد حسن از تجربه اینکه سر کلاس دانشگاه رفته بودند اتاق عمل برایمان تعریف میکرد ، آن هم چه اتاق عملی؟ زنان و زایمان، خودت فکرش را بکن،
    باز سرش را انداخت پایین و بغض کرد و رفت توی فکر …

    بخشی از کتاب ۵۰ روز آخر – زندگی نامه شهید محمد حسن سلطانی پگاه


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۵/۱۳ : ۰۵:۵۸:۴۴

    شام آخر …

    همینطوری دلم خواست اسم این عکس را بگذارم “شام آخر” …


    دیشب همراه با جمعی از فعالین حوزه ICT کشور در ساختمان مرکزی وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات میهمان وزیر ارتباطات بودیم ، وزیر مثل همیشه قول داد و بخش خصوصی هم قانع شد و دست آخر وزیر بغل به بغل اپراتورها از خجالت سفره در آمد .

    میهمانان سر میز روبرو : ‎ ‎‎‎‎جهانگرد – ریس سازمان فناوری اطلاعات‎, ‎صد،قی مدیر عامل همراه اول‎‎, ‎‎وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات،‎, ‎‎دزفولی مدیر عامل ایرانسل‎.


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۵/۰۵ : ۰۶:۰۳:۱۸

    مرگ یک منبع …

    بعد از رفتن پدربزرگ یه چیزی تو دلش شکست، انگار درونش مرده بود، دیگه اون شادابی سابق رو نداشت، دیگه اون دخترک پر انرژی و خوش استیل و جذاب نبود، این آخری‌ها هم بغض گلوش رو گرفته بود و هی از حال میرفت، این اقدس خانم، زن همسایمون میگه بغض آدم رو خفه میکنه، راست میگه، یعنی الان که اینو دیدم فهمیدم راست میگه، ورم کرده بود، تنش شده بود خیکِ باد، یه ورمی داشت که دیگه توی جاش جا نمیشد، به روی خودش نیماورد و تا قبل افطار امروز مثل همیشه ساکت گوشه چادرش رو گرفته بود به دندون و آروم یه گوشه نشسته بود ذکر میگفت، تا اینکه بالاخره امروز سر جابه جا کردن کابلها برقش قطع شد و معلوم شد تموم کرده، بی صدا و آرم با همون لباس نقره‌ای که از خونه استیو اومده بود رفت، رفت که بعد ۴-۵ سال برسه به استیو و تو باغهای سیلیکون ول‌لی با هم خوش باشن و خودش رو برای بابا بزرگش لوس کنه، ما هم گفتیم برو، هر اومدنی یه رفتی نداره، فقط دلم سوخت که چه با درد و ورم رفت، حالا خوبه مادرش هست، بچه ها هم رفتنی هستن…

    د

    داستان مرگ باطری مک‌بوک – سعید نوری آزاد

    فی الیوم باطری مک‌بوک عزیز ما به رحمت آقای ایزدی پیوست، به زودی و با تامین مالی مراسم تدفین این و تجدید فراش ما با هم برگزار خواهد شد، هر لایک فقط یک لایک خواهد بود و به روح هیچ کسی نخواهد رسید …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۴/۲۵ : ۰۱:۵۸:۳۴

    باشد اندر پرده بازیهای پنهام غم مخور …

    بعد از سحری خواستم بخوابم، به شدت بیحال و خسته بودم، اما خوب بعد از سحری و کلا بعد از غذا خوابم نمیبرد، مخصوصا این روزها که هزار فکر توی سرم مثل الکترونهای اطراف اتم دارند میچرخند، روزگار قحط آرامش است، از خستگی نمیتوانستم کتاب هم بخوانم، نشستم پای این بساط، اتفاقی با دوستی خارج نشین صحبت شروع شد و از وضع هوا پرسید.
    گفتم : گرمه، خیلی ، آفتاب آدمو میکشه تو روز،
    بنا به تجربه روزقبل که تماما در آفتاب رانندگی کرده بودم نا امیدانه گفتم : خدا کنه ابری بشه ، آدم میمره تو گرما ، با زبون روزه …
    راستش داشتم آماده میشدم آب اضافه توی ماشین بگذارم که اگر از شدت گرما من یا ماشین جوش آوردیم یک راه فراری باشد، گرمای صبح تا ظهر وسط ترافیک شهر مثال زدنی است …
    چند دقیقه ای گذشت و یک متن از نوشته‌های قدیمی خودم را باز خوانی میکردم که صدای مشکوکی از پشت سرم آمد، یعنی از درخت حیاط که یک طرفش منتهی میشود به این پنجره پشت سر من، سر را گرداندم ، دیدم …
    .
    از همه نا امیدی هایم ، از همه توکل نکردنها، از همه خشم گرفتن به روزگار پشیمان شدم .
    .
    وه که چه عطری …
    —-
    دو شنبه – ۱۶ تیر ۹۳ – ۶:۴۴ صبح

    در حال گوش دادن به : برخورد قطره‌های باران روی برگهای درخت حیاط


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۴/۱۶ : ۰۵:۴۹:۴۸

    دردم از یار است و درمان نیز هم …

    معده‌ام را با وسواس توی آغوش نگه داشته‌ام، تکان تکانش میدهم و برایش لالایی میخوانم ، دارم با این طفل دنیا ندیده حرف میزنم، با هم حرف میزنیم ، درد دل میکنیم، طوری امشب نگهداری‌اش میکنم که یک شب دیگر هم دوام بیاورد، آرامش میکنم که درد نکشید و آرام بگیرد، درِ گوشش از روزهای با هم بودن و خوش بودن میگویم، دلخوری میکندکه چرا فقط وقت درد به یادش هستم و همه کار میکنم که باز هم فراموشش کنم ، بهانه‌اش این است که او را نمیبینم ، با او دیکتاوری و ارباب و رعیتی رفتار میکنم، حرفش قبول دارم اما می اندازم به شوخی و خنده و فلسفه بافی که ای بابا طبیعت دنیاست و ما با همیم، تو بخشی از منی و من یک کامل شده تو، ما که نباید پشت هم را خالی کنیم، آن هم این وقت حساس ، درست قبل رمضان بیایی به نک و ناله، کمی توی خودش میرود و باز درد میکشد، بیشتر در آغوش میکشم و میگویم خدا را شکر که سالمی و با همیم، کمی آرام میگیرد، توی حرفهایش معلوم است که کمی به چشمها و دستها حسودی میکند، فهمیده آنها با تو آشنا هستند، روزهای گشنگی و سختی و هزار روز دیگر را به یادش می‌آورم که چقدر با هم بوده‌ایم ، ۳۱ سال با هم، همیشه و هر روز، با کنایه میگوید: چه عجب اینها رو یادته، من ناز نازی نیستم ولی خوب منم …
    میخندم و او مغرور و بیشتر عشوه‌گرانه با آن حال بیمارش توی آغوشم پهلو به پهلو میشود، انگار میخواهد بخوابد، کمی آرامتر برایش میخوانم و تکان تکانش میدهم، تا صبح …

    حکایت معده درد ما که مثل میهمان ناخوانده و سرزده درست وقتی می‌آید که میخوای بروی مهمانی …

    شکر خدا


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۴/۱۳ : ۰۴:۳۸:۲۱

    گودبرداری غیر استاندادر ۳ نفر را کشت \ اختصاصی تیتریک + عکس محل حادثه

    اتفاقی در نزدیکی محله ما .

    ساعت ۱۵ روز ۱۷ خرداد ۹۳ اهالی کوچه خجسته در شهرک ابراهیم آباد واقع در محله یافت آباد صدای مهیبی شنیدند که نتیجه تخریب یکی از خانه های محل بر اثر گودبرداری غیر اصولی یکی از همسایگان بود.

    حادثه کشته شدن  ۳نفر بر اثر گودبرداری - ابراهیم آباد - تیتر یک -  titr1.net

    حادثه کشته شدن ۳نفر بر اثر گودبرداری – ابراهیم آباد – تیتر یک – titr1.net

     

    طبق مشاهدات “تیتر یک” گود برداری نیمه عمیق در محله ای فرسوده و مهاربندی غیر استاندارد باعث شد که یکی از خانه‌های مجاور این مکان فرو ریخته و بر اثر آن تمامی اعضای حاضر در خانه که زیر آوار دفن شوند.

    طبق گفته یکی از اعضای تیم امداد حاضر در محل در این حادثه حداقل ۵ نفر شامل ۳ زن و ۲ کودک در زیر آوار بودند که همه انها توسط تیم امداد آتش نشانی از زیر آوار بیرون آورده شدند اما متاسفانه ۳ زن جانباخته و ۲ کودک به زخمی به بیمارستان فرستاده شدند.

    بنابر گفته شاهدان عینی استفاده از “تخته بنایی ” به جای مهار فلزی دلیل اولیه این اتفاق تشخیص داده شده است.

    بنا بر شواهد و مشاهدات “تیتر یک ” منزل تخریبی از هیچ استاندارد و ایمنی اولیه نیز برخوردار نبوده و این موضوع توسط مهندس ناظر ساختمان گودبرداری شده میبایست درنظر گرفته میشد.

    تا ساعت نگارش این خبر تیم امداد کوچه را مسدود و آوار و ساختمان نیمه تخریبی همچنان آبستن خطرات دیگری نیز بود.

     


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۳/۱۷ : ۰۴:۵۲:۲۰

    خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    آیت الله مهدوی کنی درگذشت …

    خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    این تیتری بود که بسیاری سایتهای زرد و صفحات شبکه‌های اجتماعی ن را کشفی عظیم از خزانه گافهای رسانه ای برداشت کرده و منتشر کردند.
    اما این خبر یک خبر واقعی نیست ( ایشان هنوز در قید حیات هستند)، فقط اشتباها بر روی خروجی خبرگزاری نمایش داده شده است.
    دلیل نوشتن اینچنین خبری چیست؟ آیا این سایت منبع خاصی در اختیار داشته و خبر رسیده و حالا تکذیب شده به دلایل خاص؟
    در کار رسانه ای مخصوصا رسانه‌های آنلاین سرعت در انتشار مطلب یک مزیت به شمار میرود و گاها بصورت افراطی بر سر آن مسابقه است و نیروهای بخشهای آنلاین و خبرگزاریها بر سر همین موضوع استرس عظیمی دارند.
    در برخی موارد که میشود اتفاقات مهمی را پیش بینی کرد خبرها را پیشنویس می‌کنند و به شرح و بسط آنها میپردازند، که خبر فوق یکی از همین موارد است .
    حتی در رسانه های حرفه ای مستندهای تصویری و گزارش و مصاحبه هایی برای موارد خاصی تهیه میشود که آنها را در روز و ساعتی مشخص که حادثه رخ میدهد منتشر کنند .
    نتیجه برای مخاطبین عمومی : هیچ وقت جوگیر سرعت و حجمه اخبار نشوید
    نتیجه برای همکاران رسانه : نتیجه برای مخاطبین عمومی + یخورده دقت کنید.


    نویسنده: سعید نوری آزاد   | 

    چیزهای خوب درد دارد …

    پای دوست داشتن ایستادن درد دارد ، قوزک پا درد میگیرد از بس باید باایستی و فقط لبخند بزنی ، دست آخر هم همه را ببخشی و لباست را روی جای زخم ها بکشی که انگار چیزی نشده، صاف راه بروی و حق نداشته باشی آشکارا لنگ بزنی، فقط میتوانی توی دلت لنگ بزنی و درد بکشی و خودت را دل داری بدهی که اشکال ندارد، خودم خواستم، بالاخره پای دوست داشتن ایستادن درد دارد …

    .

    بخشی از کتابی که هنوز ننوشتم …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   | 

    گوشه‌های زنده یک شهر شلوغ …
    شهر گشت - کبوترهای خیابان ولیعصر  -  عکاسی با موبایل  - تیتر یک  - سعید نوری آزاد

    شهر گشت – کبوترهای خیابان ولیعصر – عکاسی با موبایل – تیتر یک – سعید نوری آزاد


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۳/۱۰ : ۰۹:۳۳:۰۴