• پرستار بازنشسته توی فکر بود که یکهو پقی زد زیر خنده، چیز جدیدی یادش آمده بود، همیشه اینطور بود، انگار وسط ذهنش توی یک صندوقچه را میگشت و یک چیزی پیدا میکرد یا می‌خندید یا بی صدا بغضش را قورت میداد، حالا هم یکجوری که سعی میکرد خودش را سانسور کند و همه چیز را نگوید گفت :
    تازه قبول شده بود پزشکی، کارورزی میرفت، خاطراتش را هر روز عصر بعد از مسجد و توی راه خانه برایمان تعریف میکرد ، اصلا محمد حسن جکها را رنگی تعریف میکرد، آنقدری که توی راه برگشتن به خانه از زور خندیدن دل درد میگرفتیم ، اصلا معروف بود به خنداندن ، همه دوست داشتن جایی باشند که محمدحسن بود، برای ما که آن وقتها حتی به صورت دخترهای فامیل هم نگاه نمی‌کردیم و با نامحرم هم اصلا حرف نمیزدیم حالا محمد حسن از تجربه اینکه سر کلاس دانشگاه رفته بودند اتاق عمل برایمان تعریف میکرد ، آن هم چه اتاق عملی؟ زنان و زایمان، خودت فکرش را بکن،
    باز سرش را انداخت پایین و بغض کرد و رفت توی فکر …

    بخشی از کتاب ۵۰ روز آخر – زندگی نامه شهید محمد حسن سلطانی پگاه


  • موانع تا وقتی مانع هستند که اونها رو مانع بدونی، اگه اونها رو یک مرحله از مسیر بدونی دیگه مانع نیستن …


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...

  • و گفت: آزادمردی دریائیست به سه چشمه، یکی سخاوت، دوم شفقت، سیم بی‌نیازی از خلق و نیازمندی به حق.
    .
    – تذکره الاولیا ، ذکر ابوالحسن خراقانی


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • از غیر دیدن …

    و گفت: داوری کافری‌ست و از غیر دیدن شرک است و خوش بودن فریضه است.

    – تذکره الاولیا، ذکر شیخ ابوسعید ابوالخیر


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • تحلیل و بررسی مطبوعات ارتباطات

    از این هفته سه شنبه‌ها، ساعت ۷ شبکه ۷ ( آموزش) برنامه زنده برخط
    با اجرای آیتم تحلیل و بررسی اخبار و مطبوعات فناوری در خدمت دوستان هستم
    دوستان مطبوعاتی نشریه و یا گزارشهاشون رو برام ارسال کنن تا در این برنامه ازش یاد کنیم . حجم بالای کاری ممکنه اجازه نده به همه مطالب دوستان شخصا سر بزنم . پس برام بفرستید . به این ایمیل :azad@titr1.net

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    آیت الله مهدوی کنی درگذشت …

    خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    این تیتری بود که بسیاری سایتهای زرد و صفحات شبکه‌های اجتماعی ن را کشفی عظیم از خزانه گافهای رسانه ای برداشت کرده و منتشر کردند.
    اما این خبر یک خبر واقعی نیست ( ایشان هنوز در قید حیات هستند)، فقط اشتباها بر روی خروجی خبرگزاری نمایش داده شده است.
    دلیل نوشتن اینچنین خبری چیست؟ آیا این سایت منبع خاصی در اختیار داشته و خبر رسیده و حالا تکذیب شده به دلایل خاص؟
    در کار رسانه ای مخصوصا رسانه‌های آنلاین سرعت در انتشار مطلب یک مزیت به شمار میرود و گاها بصورت افراطی بر سر آن مسابقه است و نیروهای بخشهای آنلاین و خبرگزاریها بر سر همین موضوع استرس عظیمی دارند.
    در برخی موارد که میشود اتفاقات مهمی را پیش بینی کرد خبرها را پیشنویس می‌کنند و به شرح و بسط آنها میپردازند، که خبر فوق یکی از همین موارد است .
    حتی در رسانه های حرفه ای مستندهای تصویری و گزارش و مصاحبه هایی برای موارد خاصی تهیه میشود که آنها را در روز و ساعتی مشخص که حادثه رخ میدهد منتشر کنند .
    نتیجه برای مخاطبین عمومی : هیچ وقت جوگیر سرعت و حجمه اخبار نشوید
    نتیجه برای همکاران رسانه : نتیجه برای مخاطبین عمومی + یخورده دقت کنید.


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • معجزه کودکانه

    در آرامش دشت های نیمه خشک و جاده خلوت انتظار هر چیزی را داشتم غیر از آنچه رخ داد …

    کودک عشایر همدان - سفرهای اردیبهشتی

    کودک عشایر همدان – سفرهای اردیبهشتی

    پیش از عصر و هوا مردد بین گرمای ظهر و خنکای عصر، جاده نچندان صاف را به آرامی طی میکردیم تا از چوپانهای کنار جاده سراغ عشایر را بگیریم و با خانوده ای از آنها همراه شویم، در آن سوی جاده جایی که چند سری درخت نچندان قدیمی معرف وجود آبادانی نوظهوری بود گله ای یافتیم و فهمیدم قسمت این است که امشب با اینها طی کنیم و از زندگی عشایری آنها عکاسی کنیم .

    .

    مسیر خاکی که تنها چند بار نیسان خود عشایر از آنها عبور کرده بود را یافته و با احتیاط ماشین را انداختیم توی همان راه.

    مسیر مشکوک و انتهایش نامعلوم بود و هیچ نمیدانستیم آن سوی تپه ها چه چیزی انتظار مارا میکشد، هر اتفاق و خوب و بدی ممکن بود و هجوم چندین باره سگهای گله که اصلا هم مهربان نبودند ترازو را به نفع اتفاقات بد سنگین کرده بود، روی خوش نشان ندادن چوپانان هم مزید بر علت شد اما چاره نبود، غروب نزدیک بود و ما باید به کارمان میرسیدیم، ایستادیم تا گله کمی دور شود و ما بتوانیم کمی از سگهای پر تعداد گله حرکت کنیم، آنقدری راه ناهموار و محیط سنگین بود که دوست عکاسیم هم نشست توی ماشین که حداقل تا چادرها توی ماشین بماند.

    در انتهای آخرین تپه منتهی به دره کوچیکی که چادر چند خانواده عشایر دور از هم بنا شده بود سرعت را قبل هم کمتر کردیم و علتش سنگینی نگاه زنان و چوپانان بود که شاید انتظار نداشتند ما را کنار خود ببینند، اما آن اتفاق همه چیز را تغییر داد … بیشتر…


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    • مدیری که قبل از انتشار مصاحبه‌اش برکنار شد!

      http://www.jamejamonline.ir/Media/Image/1392/08/25/635201855675460656.jpg

      اسمش را تصادف بگذاریم، دست روزگار، اتفاق یا هر چیز دیگر، محمدحسن کرباسیان که تا زمان انجام کارهای فنی این مصاحبه مدیرعامل پست بود، جای خود را به حسین مهری داد. لذا به همین سادگی اظهارات حاکمیتی جای خود را به اظهارات کارشناسی یا برنامه هایی داد که اکنون شکل آرزو به خود گرفته و امید است مدیرعامل بعدی آنها را پیش ببرد.

      وقتی این تغییر پیش آمد دو راه وجود داشت؛ راه اول، دست نگه داشتن از درج این گفت وگو و موکول کردن آن به آینده بود و راه دوم، تغییر حقوقی شخصیت مصاحبه شونده و درج اظهارات وی. پس از سبک و سنگین کردن ها و بررسی ها سرانجام قرار بر انتخاب راه دوم شد.

      علت هم این بود که نقطه نظرات کارشناسی مدیرعامل قبلی حتما و لزوما به کار مدیرعامل جدید می آید و راهگشا خواهد بود. آقای کرباسیان در این گفت وگو نسبت به سرنوشت شرکت پست و روشی که برای خصوصی شدن آن در دولت قبل برگزیده شده و اکنون در دستور کار مجلس است، هشدار داده است.

      به زعم وی سپردن کامل پست به بخش خصوصی تجربه ای ناکام خواهد بود که در سایر کشورهای دنیا بویژه کشورهای غربی که پیشتاز خصوصی سازی در همه زمینه ها بوده اند نیز شکست خورده است. جالب است که میزان این شکست خوردن تا به آنجا بوده که باعث پس گرفته شدن شرکت پست از خریدار آن شده است.

      مدیرعامل قبلی پست پیشنهاد می کند باید در روش کنونی مورد نظر در واگذاری شرکت پست تجدیدنظر کرد که آزموده را آزمودن خطاست.

      وی همچنین اظهار امیدواری کرده است مجلس حرف کارشناسی موجود درباره مضرات روش کنونی خصوصی سازی پست را بشنود؛ وظیفه ای که به نظر می رسد بر دوش مدیرعامل جدید شرکت پست قرار گرفته است.

      در نهایت نیز جای امیدواری است راه شرکت پست به عنوان یکی از دستگاه های مهم کشور که ارتباط مستقیم و کاملی با مردم دارد، رو به تعالی پیش برود و کمیت و کیفیت خدمات آن به مردم متحول شود.

      سعید نوری آزاد

      شرکت پست نباید خصوصی شود بیشتر…


    از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    تیتر آزاد...

    و گفت: آزادمردی دریائیست به سه چشمه، یکی سخاوت، دوم شفقت، سیم بی‌نیازی از خلق و نیازمندی به حق.
    .
    – تذکره الاولیا ، ذکر ابوالحسن خراقانی


    اولین شهید بهار امسال پرویز نوری آزاد

     

    از اینجا، از همین امروز ظهر، او میشود بود، او از امروز به بعد میشود گذشته و ما میشویم حال، حال متغییر و متحرک، او میشود گذشته موجود، گذشته بعید، دیگر خیلی بعید، مگر جایی در خواب …
    .
    تا پسرهای فامیل خاک روی قبر ندهند باورش سخت است که یکی کمتر شدیم، اما همه این سختی‌ها آنقدری نبود که پدری را دیدم که برای جوانش قبل از آخرین لحد دست تکان میداد …

    جانباز شهید پرویز نوری آزاد - فروردین ۱۳۹۲

    جانباز شهید پرویز نوری آزاد – فروردین ۱۳۹۲

    متولد ۱۵ فروردین ۱۳۴۸، ۱۳۶۵ جانباز شیمیایی، دهه هفتاد مهاجرت به ژاپن، ۱۳۸۷ بازگشت به ایران و ازدواج، ۱۳۸۹ اولین فرزند، ۱۳۹۲ دومین فرزند، ۱ اسفند ۱۳۹۲ تصادف، بر اثر جراحات شیمیایی ریه کما، ۱۶ فروردین ۱۳۹۳ تمام شد …
    .
    پسر عمو پرویز که ما عمو پرویز صدایش میکردیم، ساعتی قبل بدرود حیات گفت، فاتحه …
    .
    پری‌روز تولد من بود، کی از فردای ما خبر داره ؟


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۱۶ : ۰۴:۰۲:۵۹

    داستان استارت …

    پسر بچه زیر چشمی پدر را می‌پایید، قول گرفته بود امروز با او برود.
    پدر بی آنکه به پتوی چین خورده کودک نگاه کند لباس میپوشید، کمی هم تندتر از روزهای دیگر، میترسید پسربچه بیدار و با او چشم در چشم شود و باز اشک پسر جاری …
    پدر بی صبحانه میخواست از خانه بیرون بزند، مادر خواست کتری را از روی اجاق بردارد که پدر با اشاره دست و بی آنکه چیزی بگوید او را منع کرد، قاطعیت در اشاره پدر مادر را از اصرار به صبحانه و یادآوری قولی که به پسر داده بود بازداشت،
    هرچه پدر آماده‌تر میشد قلب پسر تندتر می‌تپید و زیر پتویی که جرات سر بیرون آوردن نداشت بیشتر در خود فرو میرفت، از دیشب جورابهایش را پا کرده و آماده بیدار شدن بود و این جورابها تنش را گرم و گرمتر میکرد، بدقولیهای قبلی پدر را در ذهنش مرور نمیکرد، هیچ چیی بدی در دل کودک جا نداشت، فقط ترس از دست دادن یک روز همراهی پدر در صندلی کناری راننده اتوبوس شهری ، ترس از دست دادن شانس حساب و کتاب کردن کرایه مسافرها، شانس یک روز سر پا استادن روی رکاب و ارضای کودکانه نیاز کودکی، بزرگ شدن، پدر هر بار بی صدا از خانه تا گاراژ وسط خیابان رفته بود و پسر بچه خواب مانده بود، همه قولها را هم عمل کرده بود و مادر هم از او راضی بود ، اما پدر هر روز بی او میرفت، کاری از دستش بر نمیامد، چیزی را بیشتر در دست خود فشار داد ، انگار امروز موضوع کمی فرق داشت،
    صدای بسته شدن درب حیاط چیزی را در دل پسر بچه شکست، پدر از عرض باد جاری در طول خیابان گذشت و بعد از دالانی گاراژ به محوطه رسید، چیزی توی دلش، توی فکرش، توی وجودش بود که میخواست بیرون بزند، روی صندلی یخ کرده اتوبوس نشست، شصتی استارت را چرخاند، دوباره چرخاند، بعد از کی مکث تکرار کرد، چیزی مانع بود، باز استارت را تکرار کرد، گرگ و میش هوا کمی رنگ گرفته بود، اما استارت عمل نکرد، خواست پیاده شود تا به موتور و باطری ماشین سر بزند، معمولا خیلی بی دلیل سیم دینام ماشین باز میشد و باید آن را سفت میکرد، پایش به صندلی خالی کنار راننده گیرکرد، باز چیزی توی دلش، فکرش و وجودش تکانش داد، سیم متصل به وایر سرجایش نبود و هر چه گشت آن را زیر ماشین نیافت، به فکر رفت ….
    ظهر شده بود و پدر و پسر وسط اتوبوس در ایستگاه ابتدای مسیر ساندویچ سویس بندری با نوشابه مشکی میخوردند و پسر بچه با ذوق شوق از مسافری تعریف میکرد که میخواسته کرایه نداده پیداه شود …

    صبحانه
    صبح ۱۶ فروردین، اولین روز کاری ۹۳ که با استارتهای متوالی و مقطع ماشینهای دور و نزدیک در کاراژ پشت خانه ما شروع شده، شهری آبستن شکستن سکوت با دمایی که هر چه هست سرد است و اصلا از کجا معلوم پشت هر استارتش یک داستان نباشد؟ …
    یک پسر معمولی از جنوب شهر


    نویسنده: سعید نوری آزاد   | 

    اندوه عقل …

    و گفت: هرچیزی را زکاتی است و زکاه عقل اندوهی است طویل.

    -تذکره الولیا، ذکر فضیل عیاض


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۱۵ : ۰۷:۴۸:۰۶

    نامه‌ای به آقای مجری

    آقای مجری
    سلام

    امشب لحظه آخر دیدم که بغض کردی، دیدم که خواستی زودتر دوربین از روی صورتت بره کنار تا یه وقت اشک ریختنت برای بچه‌های دیروز و امروز الگو نشه، آخه میدونم و میدونی که بچه های امروز گریه کردنشون شده کاسبی، برعکس ما که گریه‌هامون همش از سر ناچاری بود، یهو میترسیدم، دردمونمیومد یا یه چیزی میزد پس سرمون و پقی میزدیم زیر گریه، تنها سلاح ما هم همین بود، گریه میکردیم که یه شب بیشتر مهمون خونه عمو یا خاله باشیم، راستش این روزها همین یدونه سلاح هم دیگه نداریم، رومون نمیشه، میگن مرد که گریه نمیکنه، اما راستش گریه مال مرده، اما خوب پنهونش می‌کنیم، گمونم تو هم سر همین گریه نکردی اما من دیدم بغض داری، همونطوری که خنده‌ها و حرص خوردنهاتو دیده بودم، اما تو هیچوقت خنده های مارو ندیدی، آخه تلوزوین ما یک طرفه است، تو هم اینو میدونستی، برا همنی همیشه یه کاری کردی ما بخندیم، یه کاری کردیم باورمون برای زنده بودن کلاه قرمزی خراب نشه، حتی با کسی مصاحبه نمیکنی که یه وقت حاشخ درست نشه و باور بچه ها خراب نشه، میدونم دلت چقدر پره از دست خیلی‌ها، از بی‌نظمی هایی که شرایط تحمیل میکنه، اما خوب باز به هر ترتیبی بود اومدی و الانم رفتی ، اونم چه رفتنی، با بغض …

    غریبه که نیستی ، خیلی ساله میشناسمت، بچه مدرسه‌ای بودم که دیدمت، لاغر بودی و مودار، موهای مشکی، الان کمی وزن اضافه و موها رو کم کردی، همون یه مقدارش هم دیگه جوگندمی شده، یه جورایی تو قاب تلوزیون شدی منظره عمر ما که نمیدونم الان کدوم فصله، اما هر چی هست دیگه بهار نیست، خیلی سال ازش گذشته، خیلی‌ها میشینن مطلب مینویسن که کلاه قرمزی به فلان دلیل موندگار و موفق شد، اما راستش دلیلش یه چیز دیگس که خیلیها حواسشون نیست، دلیلش هم فقط اینه که کاسب نبودی، نه اینکه پول در نیاوردی یا ارزون کار کردی یا فلان، نه ، یعنی نخواستی از چیزی پول در بیاری که این روزا شده ابزار کاسبی رسانه‌ها، آره ابزار کاسبی اونها “مردم” هستن، رسانه اونطرفی و اینطرفی هم نداره، تو موضوع کاسبی همشون یه مدلن، مسابقه هم میذارن تو خالی کردن جیب مردم و سو استفاده از کنالی که درست کردن، اما تو نخواستی چیزیو تبدیل به پول نقد کنی که برای بچه های مردم باوره، اگه کاسب و دلال بودی که یه میز میگذاشتی کنار استودیو روش ماکارونی و پوشک بچه و کمربند لاغری میذاشتی و دلیل میاوردی که خوب برنامه خرج داره و باید از پربینده ترین برنامه تلوزیون استفاده کرد، بگذریم که قبل برنامه تا ۱۸ دقیقه تبلیغ نشون میدادن، یعنی تو این روز آخر که حتی تیتراژ شروع برنامه رو برداشتن تا وقت نگیره از تبلیغ نگذشتن، بالاخره پول خیلی مهمتره …
    میدونم تو سازمانی که خیلی ها مستقل بودن کلاه قرمزی رو دوست ندارن و اگه زورشون میرسید ۲ سوته میذاشتنت کنار کار کردن چقدر سخته، اما تو الگو سازیهاتو ادامه بده، به حرف ۴ تا حاشیه هم توجه نکن، ما خودمون هوادارتیم، ۱۰ به ۰ هم عقب باشی باز هوادارتیم، خاصیت بچه ها نسل ما اینه.
    .
    سرت رو درد نمیارم، برو به امون خدا، ولی یاد باشه یه وقت سفارشی‌ساز نشی، چپ و راستش هم فرق نداره، خودت باش و بدون اگه بغض داشته باشی، حته اگه لحظه آخر باشه و اشکی نباشه، من می‌بینم، ما می‌بینیم …

    ارادتمند تو و همکارانت
    آزاد


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۱۲ : ۱۱:۱۰:۲۳

    وقتی مرد که پول نداشت …

    داشتم خبرهای روزنامه های بزرگ دنیا رو مثل هر روز مرور میکردم که به این خبر از نیویورکر رسیدم،
    واقعا عجیب بود ، نه البته غیر ممکن اما تعجب و تامل برانگیز بود، مرگ در تنهایی ، سال ۲۰۰۹ یعنی حدود ۵ سال قبل این خانم ۴۵ ساله در گاراژ خونش می‌میره اما همه قبض‌هاش بصورت اتوماتیک از حسابش که حسابی هم پرمایه بوده پرداخت میشده ،تا بالاخره چند ماه قبل که حساب بانکیش دیگه ته میکشه و بانک هشدار میده و مامور میفرسته هیچکس خبردار نمیشه ایشون مردن، یعنی تا وقتی پول داشت از دید سایرین زنده بود اما وقتی بی پول شد فهمیدن مرده، بانکها و حسابها و سیستم های اتوماتیک آدمها رو به کجا میبرن؟
    .
    چند روزیه که توی خونه تنهام و این موضوع برام معنی بارزتری داشت …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۰۷ : ۱۰:۱۰:۳۶

    روایت کمی کمتر از یک دقیقه …

    ظهر ساعت ۲:۱۳ – داخلی اتاق با پنجره باز – آفتاب مستقیم توی خانه و صدای پرنده و هوای بهاری – من نشسته پشت بساط روزمرگی …

    خبری آمد جلوی چشمم، کشته شدن ۸ نفر در واژگونی اتوبوس راهیان نور ….

    مادر و مادربزرگم رفتند مناطق سابقا جنگی، مادر و خواهر شهید هستند و یکجورهایی میروند دیدن برادر و پسرشان،
    این خبر را که خواندم خودم را زدم به بیخیالی ، اما نشد، دلم یک چیزی خبر داد، لینک را خواستم باز کنم ببینم مسافرهای کجا بودند ، باز نمیشد ، طول میکشید، چیزی توی دلم خراب شد ، زنگ زدم به مادر ، دو سه بار زنگ زدم ، به هر دو شماره اش که در یک گوشی است، بر نداشت، فکرها داشتند از حفره های کنار مغزم بیرون می آمدند، چاره ای نبود، تلاش مجدد و مکرر هم حواب نمیداد، فکر از دست رفتن ، فکر بر نگشتن، فکر آسیب و زخم و خون و خدای ناکرده ….
    از همسفرانش هم نام و نشانی نداشتم، یکهو حس کردم دستم به هیچ جای دنیا بند نیست، معلق مانده بودم توی خودم …
    .
    یک لحظه خودم را گذاشتم جای خانواده مسافران پرواز مفقود شده مالزی، مسافر عزیز را راهی میکنی و بعد هیچ خبری نیست و تمام …
    .
    لحظه ای بعد لینک باز شد و نوشته بود مسافران زرند کرمان بودند، خوشحال نبودم فقط خیالم کمی راحت شد و روزنه امیدی پیدا شد که حداقل مادر آنجا نبوده، اما حساب بی حساب و کتاب بودن مملکت را نگه داشتم، ثانیه‌ای بعد لرزش ویبره میز را به لرزه و من را به خود آورد، مادر بود، جایی بودند و خوش و خرم و در حال سرخوشی کودکانه خودشان …
    .
    همه چیز آرام شد …
    .
    ظهر ساعت ۲:۱۴ – داخلی اتاق با پنجره باز – آفتاب مستقیم توی خانه و صدای پرنده و هوای بهاری – من نشسته پشت بساط روزمرگی …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۰۶ : ۰۳:۱۰:۲۹

    نذر حلیم

    بچه هنوز داشت بازی میکرد . بچه داشت کف اتاق سردی که آن وقت سال و آن وقت صبح خیلی هم سردتر میشد بازی میکرد، حالش خوب بود و من خوشحال بودم. راستش محمد حسن را خدا به ما بخشید، آن روزها شرایط خیلی فرق داشت، زندگی ها رفتارها، اخلاقها و حتی برخوردها خیلی فرق داشت، همراه با مادرشوهرم که دیگر توان سالهای گذشته را نداشت در یک خانه زندگی میکردیم ، یا بهتر است بگویم در یک اتاق بودیم، خانه ها اینطور بزرگ نبود ، یک اتاق برای خوابیدن و نشستن و همه کارهای روزانه و یک آشپزخانه که انباری هم بود و نهایت یک اتاق میهمان . البته من خیلی خوشبخت بودم که در آن روستا خانه ای برای خودم داشتم و فقط یک نفر با ما بود ، چون خیلی از دخترهای همسن من در خانه شوهر حتی وقتی چند تا بچه هم داشتند برای خودشان و شوهرشان یک اتاق هم نداشتند ، همه دور هم بودند، نه اینکه همه راضی باشند ، نه ، فقط چاره ای نداشتند و بیشتر از آن هم نمیتوانستند بخواهند، رسم و رسوم هم همین بود و آن وقتها که نه تلفن بود و نه تلوزیون و نه حتی برق مردم خیلی هم از بیرون روستا چیزی نمیدانستند ، مگر اینکه مهمانی میامد یا اینها میرفتند مهمانی و نهایت اگر یک زیارتی جور شود که بروند قم یا مشهد که آن هم چیزی از بابت زندگی دیگران به دستشان نمیداد، خانه ما همان ۲ اتاق بود و یک طویله کوچک و یک حیاط، توی روستای خودمان یک خانه معمولی بود و درست وسط کوچه ای بود که دو طرفش را درختهای بلند گرفته بود و در کنار درختها هم خانه های گلی ردیف شده بودند تا سر راهی که روستا را دور میزد، کوچه و خانه و مردم همه خاکی بودند و کسی خانه سیمانی هم نداشت، یک روستای کوچک بود در حاشیه دور از همدان ….
    .
    محمد حسن درست روز آخر سال یعنی روز قبل عید دنیا آمد ، حاجی آن روزها تهران بود، مثل خیلی مردهای دیگر آمده بود شهر کار کند، سعادت در آمدن به تهران بود و روستا چیزی برای زندگی کردن نداشت، هر که می آمد شهر خوشبخت میشد، حاجی هم رفته بود تا وضعش که خوب شد ما را هم ببرد، چند ماه میرفت و بعد یکی دو هفته می آمد سر میزد و باز هم میرفت، ما هم راضی بودیم ، ناچار بودیم و چیز بیشتری نمیخواستیم ، محمد حسن را که ۵ ماهه باردار بودم حاجی باز هم آمد تهران و ما را در روستای کوچک حاشیه همدان تنها گذاشت ، تنها که نه ولی تنها بودم، زن بدون شوهرش هرجا باشد تنهای و غریب است حتی توی خانه پدرش ، با دو تا بچه کوچک و یک مادر پا به سن گذاشته، حاجی وقتی به روستا بازگشت که محمد حسن دیگر میتوانستد بنشیدند، یعنی حدود ۴ ماهگی اش بود که بابایش را دید ، حاجی را هم نمیشناخت اما وقتی رفت بغل بابایش شروع کرد با صورت حاجی بازی کردن ، زود با پدرش دوست شد، اصلا این عادتش بود ، زود با همه یجوشید و همه را دوست داشت و همه اورا دوست داشتند، بچه دیگرم دختری بود که ۳ سالش هم نمیشد ، همه کارهای خانه از نان پختن و رسیدن به چند دانه دام و حتی تعمیرات خانه با من بود و این بچه ها هم نگهداری میخواستند ، یک را روی دوشم می بستم و یکی هم به پر و پایم میپیچید، آن سال محرم و عید با هم یکی شده بود و حدودا بچه ده روزش هم در نیامده بود که محرم شروع شد ، تنها بودم، با اینکه بهار شده بود اما همدان تا آخرهای اردیبهشت سرد است و آن روزها که یخبندان بود ، خانه ها هم گلی بود و بوی نم همیشه توی زندگی ما بود و شبها این بوی نم میشد هوای سردی که با هر نفسی تا عمق جانت فرو میرفت و اگر کرسی زغالی با آن لحاف کلفتش نبود مرگ در اثر سرما و نهایتا بیماری حتمی بود، شبهای محرم بابا غلامحسین مداحی میکرد، آن روزها عذاداری اصلا شبیه امروز نبود ، خیلی ساده و ابتدایی بود ، مسجد روستا روبروی خانه ما بود ، شاید چند قدم بالاتر ، یک اتاق ساده با یک درب چوبی و یک پنجره که اگر پرچم و علم جلوی درش نبود نمیشد از سایر خانه ها تشخیصش داد، حتی از خانه ما هم کوچیکتر بود، خدا بیامرز بابا غلامحسین مداح و مکتب دار روستا بود، شبها که مداحی میکرد صدایش تا توی خانه ما هم می آمد،
    .
    زنها را داخل مسجد راه نمیدادند و بخاطر سردی هوا هم نمیشد روی پشت بام خانه روبرویی مسجد برویم و عذاداری مردها را نگاه کنیم، میماندیم توی خانه و گوش تیز میکردیم برای صدای بابا غلامحسین، حدودا روز دوم محرم بود که خواستم به محمد حسن شیر بدهم، اما نخورد، دهانش را باز نکرد ، کمی تلاش کردم اما باز نکرد، فکر کردم چیزی رفته توی دهانش اما انگار خودش به زور دهانش را بسته بود، لجم گرفته بود و با خودم گفتم گشنه که بشود دهانش را باز میکند ، بچه را گذاشتم سر پله های منتهی به اتاق و رفتم سر تنور که خمیر گرفته بودم برای نان پختن ، آتش داخل تنور انداختم که یهو آتش الو زد ، گفتم انگار با بچه که لج کردم خدا میخواهد عذاب کند، تنور را رها کردم و رفتم نشستم پیش قنداق محمد حسن ، هنوز دهانش بسته بود و باز هم با هیچ روشی دهانش را باز نکرد، نمیدانستم چه کنم . تنها بودم ، بچه هنوز ۲۰ روز هم عمر نداشت ، لاغر بود اما دست و پاهای بلندی داشت ، مثل پدرش استخوانبندی درشتی داشت، داشت غروب میشد و من تنهاتر میشدم ، آتش تنور دیگر تمام شده بود و نان هم نپخته بودم ، بچه را برداشتم بردم پیش مادرم ، خانه آنها نزدیک ما بود ، از مادرم که ۶ – ۷ تا بچه بزرگ کرده بود هم کاری بر نیامد ، محمد حسن لب نمیگشود، ترسیده بودم اما چاره ای نبود ، تمام شب را گریه کردم و نمیدانستم چه کنم ،
    .
    در روستای ما و حتی روستاهای نزدیک هم هیچ دکتر و طبیبی وجود نداشت ، باید میرفتیم رزن که یک مرکزیتی برای روستاهای ما بود و یا حتی همدان ، اما یک زن تنها چه میتوانست بکند ، تلفن هم نبود و برق هم که روستای ما نیامده بود و برف هم هنوز روی زمین بود ،
    .
    با صدای مداحی بابا غلامحسین که از مسجد می آمد خوابم برد، بیدار که شدم انتظار داشتم بچه گریه کند اما نه ، دهانش را قفل کرده بود و فقط نگاه میکرد ، انگار گفته بودند چیزی نگوید ، لب نمیگشود، با یکی از فامیل بچه را بردیم روستای بغلی اما از دعا نویس آنجا هم کاری بر نیامد، روز سوم عصبانی و خسته بودم ، بچه داشت جلوی چشمم پرپر میشد، هیچ وسیله ای هم که آن زمان توی روستا نبود یا اگر هم چیزی بود از این برفهی مانده از زمستان توی این جاده ها نمیتوانست رد شود، دست به دامن صاحب تنها اسب روستا شدم، راضی شد بچه را ببرد ، فقط اسب میتوانست از توی برف خودش را بیرون بکشد، بچه را سپردم به همسیاه و او هم اسب را بست به سینه اش روی آن هم بالاپوش نمدی پوشید و راهی شد تا جایی هم دیدم که در برفها گم شد، تا مطلب دکتر نصف روز راه بود ، ظهر که شد ترسیدم و هرچه بیشتر میگذشت بیشتر میترسیدم و میگفتم کاش بچه را نمی فرستادم ، اصلا بعید نبود جایی وسط راه گیر کنند از سرما یخ بزنند، هزار فکر توی سرم میچرخید، دیگر آفتاب رفته بود که کسی در خانه را کوبید ، مرد اسب سوار بود ، بچه را داد و گفت دکتر کاری از دستش بر نیامد، گفت بسپاریدش به خدا و خودش رفت سمت خانه،
    .
    بیشتر و بیشتر عصبی شده بودم، قاشق انداختم دهانش را باز کنم ، اما نشد ، بچه داشت میمرد ، نوزادی که هنوز آغوز ( شیر مادر تازه زایمان کرده ) میخورد روزه گرفته بود و دهانش قفل شده بود ، بدنش سرد شده بود ، اما زنده بود ، نگاه میکرد اما انگار توانی توی چشمهایش نبود ، محمد حسن داشت میمرد و من دست تنها گوشه روستا مانده بودم ، از همه زنهای ده چاره جویی میکردم ، اما فایده ای نداشت ، دهان محمد حسن باز شدنی نبود ، غروب که شد رفتم خانه همسایه که به مسجد نزدیکتر بود ، تا صدای مداحی و سینه زنی را بهتر بشنوم ، آن وقتها بلندگویی هم نبود و هرچه بود قدرت حنجره بود، آن شب بابا غلامحسین روضه علی اصغر خواند و من انگار با هر سینه زدن مردها گلویم را چنگ میزدند، بچه ام داشت از خشکی بدن جان میداد و من کاری از دستم بر نمی آمد، گلوی تیر خورده طفل تشنه شش ماهه و محمد حسن برایم عاشورای مصور بود ، آنقدری گریه کردم که نمیدانم خوابم برد یا از حال رفتم،
    .
    زن همسایه تکان تکانم میداد که به خودم آمدم ، بچه توی بغلم مانده بود و حتی گریه نمیکرد ، فقط نگاه میکرد ، تنش خشک شده بود ، حرارتی هم نداشت ، همانطور رفتم خانه و تا صبح توی بغلم نگهش داشتم ، بچه داشت جان میداد اما دهانش بسته بود ، حال من هم دست کمی از او نداشت ، نزدیک ظهر بود که یکی از همسایه ها توی کوچه دخترش را صدا زد ، اعظم اعظم ، من با شنیدن این اسم زدم زیر گریه، آخر این اسم در جان من ترس از مرگ را شعه ور کرد ، قبل از محمد حسن و بعد از فرخ لقا یک دختر دیگر هم داشتم به اسم اعظم ، چهار ماهی بود که دنیا آمده بود اما مثل بقیه بچه ها خیلی زود مرد ، آنوقتها بچه ها خیلی راحت میمردند ، مثل الان نبود که بچه ای اگر بمیرد هیچکس باورش نشود ، آن وقتا با یک اسهال یا سرما خوردگی بچه ها میردند و همه این را قبول داشتند که بچه عمرش به دنیا نیست ، سر دنیا آمدن آن بچه حاجی از تهران سوغاتی آورده بود ، آنجا به فامیل گفته بود هرچه برای زن زائو خوب است بدهید ببرم ، آنها هم روغنهای خارجی و قند و شکر و از این چیزها داده بودند به حاجی ، کنار آن هم یک بسته فولوس فرستاده بودند ، فلوس یک ریشه گیاه بود که میگفتند برای اشتهای بچه خوب است ، مادر گفته بود از این یک خرده بده به بچه ، اما من متوجه مقدارش نشده بودم، یک برش داخل نعلبکی حل کردم دادم به اعظم ، شیرین بود بچه با ولع خورد ، خوشش آمده بود و ما هم هرچه مفت بود فکر میکردیم برای بچه خوب است تا چاق شود میدادیم ، هی بریدم و دادم به بچه ، نمیدانستم قرار است چه بشود، اصلا نمیدانستم این ماده مثل سم است ، حدودا قد یک انگشت دادم بچه خورد و خوابید ، اما یک ساعت نگذشت که هرچه خورده بود بالا آورد و پشت بندش خون بالا آورد، هرچه دکتر بردیم ، حتی رفتیم همدان سراغ دکتر، اما بچه خوب که نشد هیچ تازه بدتر هم میشد ، گریه میکرد و هرچه میخورد بجایش خون با لا می آورد ، ۲۱ روز همین بساط بود ، هر چه از دهانش شیر میریختیم همانطور پس میداد ، فلوس جگرش را سوزانده بود، که دست آخر روز بیست و یکم دو سه لخته خون بالا آورد و تمام شد …
    مرگ بچه ۴- ۵ ماهه از یک طرف و غربتی که بعد از آن سراغم آمده بود مریضی محمد حسن را برایم مثل نزدیک شدن به آتش جهنم کرده بود، انگار مرا میبردند بندازند توی آتش و شاید یخبندان جهنم و من هیچ کاری از دستم بر نمی آمد ، روز پنجم بسته شدن دهان محمد حسن بود ، تنش شده بود مثل گچ دیوار، سفید و سرد ، چشمهایش دیگر برق نمیزد، اما دهانش را هم باز نمیکرد ، چشمهایش باز و دهانش بسته بود و اصلا انگار میدانست توی این دنیا باید چشمهایش باز و لبها بسته باشد تا عاقبت به خیر شود، عاقبت بخیر هم شد ،
    .
    روز پنجم بسته ماندن دهانش برابر شده بود با شب عباس ، یعنی شب هفتم محرم ، سر از حال رفتن دیشب توی خانه همسایه رویم نشد بروم خانه آنها ، محمد حسن هم دیگر ماندنی نبود ، حدس میزدم سر شب بمیرد ، اما سر شب هنوز زنده بود، با همان چشمهای باز و دهان بسته ، محمد حسن چند ساعتی تا مردن فاصله داشت و من هم دیگر اعصاب نداشتم، گریه میکردم و رمقی هم برایم نمانده بود، توی اتاق رو به کوچه یعنی همانی که تویش کرسی گذاشته بودیم با مادر شوهرم نشسته بودیم ، بابا غلامحسین رفت توی مسجد و بعد از ساعتی شروع کرد به مداحی ، از عباس میخواند و من دنبال بهانه بودم که گریه کنم ، وقتی روزه عباس شروع شد مثل همه گریه میکردم اما نه مثل همیشه ، گریه هایم خشک شده بود ، خشک مثل تن لاغر و کشیده محمد حسن ، به حال خودم گریه میکردم و خودم را لعنت میکردم که چرا باید بچه بیاورم و بمیرد ، چرا باید این روزها تنها باشم و هیچکاری از دستم بر نیاید ، اتاق سرد بود، مادرشوهرم گفت بچه را بگذار روی کرسی شاید گرما بزند و افاقه کند ، اما لج کرده بودم گفتم: نمیخواد ، بزار بمیره …
    بچه را برداشتم گذاشتم گوشه اتاق سرد ، محمد حسن با همان چشمهای بی سو زل زد توی چشمهای من ، من هم صاف نگاه کردم توی چشمهایش و گفتم : میخوای بمیری؟ بمیر ، هیمنجا بمیر …
    .
    برای آخرین بار دست انداختم دهانش را باز کنم ، اما نشد که نشد ، رفتم زیر کرسی و سرم را کشیدم ، اما دلم طاقت نیاورد ، برگشتم قنداقش را باز کردم ، گفتم تو که میخوای بمیری راحت جون بده …

    بازبرگشتم زیر کرسی و لحاف را کشیدم روی سرم ، گریه امانم نمیداد ، صدای بابا غلامحسین حتی زیر کرسی هم می آمد ، شاید هم من تصور میکردم که روزه عباس را میشنوم ، آخر دادا خیلی برایم خوانده بود و صدایش حتی الان که ۳۰ سال است مرده توی گوشم مانده ، من گریه میکردم و محمد حسن جان میداد ، بچه ۱۵ روزه که ۵ روزش را هم هیچ چیز نخورده بود، حالا بدون قنداق گوشه اتاق سرد داشت آخرین تصویر ها را از دنیا میدید ، و من اشکی برایم نمانده بود که بریزم و فقط هق هق گریه میکردم ، مادر شوهرم صدا کرد : فاطمه فاطمه ، از خواب پریدم ، هنوز صدای بابا غلامحسین می آمد ، با شور میخواند و همه سینه میزدند ، من از همان زیر لحاف گفتم : چه شد ؟ مرد؟
    مادر شوهرم باز صدا کرد : فاطمه فاطمه. دور گورک ( پاشو ببینم )
    باز گفتم چی شد ؟ جونش درآمد ؟ مرد؟
    مادر شوهرم که شاهد بی صدای همه این ماجراها بود گفت : چقدر تو لجبازی ، میگم سرتو باز کن ، نگاه کن ببین چی شده ،
    با ترسی که همه تنم را گرفته بود سرم را از زیر کرسی بیرون کشیدم ، انتظار داشتم جنازه ای را ببینم که یک جوری جانش در آمده و صحنه های شستن و کفن کردن از اعظم جلوی چشمم مرور میشد ، انگار میخواستم دوباره همانکارها را تکرار کنم ، راستش حتی به پارچه کفنی و پنبه هم فکر کرده بودم و گذاشته بودم دم دست ، دیگر امیدی به خوب شدن بچه نداشتم ، آن زمان مریضی بچه ها مسیر یکطرفه بود به سمت اردوگاه مرگ، وقتی چشمم توی تاریکی اتاق محمد حسن را خوابیده روی پس زمینه سفید قنداق باز شده دیدم باورم نمیشد، صدای بابا غلام حسین که روضه اش به شهادت حضرت عباس رسیده بود داخل خانه را بطور غیر معمولی پر کرده بود و از دستهای بریده عباس میخواند، محمد حسن دستهایش را برده بود توی دهانش و پارچه سبزی که از علم محرم دور دستش بسته بودم را می‌مکید ، بعد از ۵ روز دهانش را باز کرده بود و کوشه پرچم ابالفضل را به دهان گفته بود ، صدای ملچ و ملوچ مکیدن و دستش مرا به خودم آورد و اشکهای من هم جاری شد ، جستم و بچه را در آغوش گرفتم ، تنش سرد سرد بود ، اما دهانش دیگر باز شده بود ، شروع کرد شیر خوردن ، تمام شیرم را با ولع خورد و من همچنان گریه میکردم ، تنش گرم میشد و من میخوانیدم : قربانم اولوم ابالفضل بالامه سنین قلم قادایا گنه آلدم ، ( قربانت بشوم یا اباالفضل من پسرمو از دستای بریده تو پس گرفتم ) ، محمد حسن تا اذان صبح شیر میخورد و من شکر میکردم و از ذوق گریه میکردم، بابا غلامحسین موذن هم بود ، رفت بالای دیوار مسجد و اذان را هم گفت ، و من از همان وقت برای محمد حسن به اسم عباس نذر حلیم کردم ، بچه هنوز داشت بازی میکرد …

    متن ویرایش نشده بخش اول ( خاطرات مادر شهید) از کتاب “۵۰ روز آخر ” در دست تالیف بر اساس داستان واقعی زندگی یکی از دانشجویان شهید به نام محمد حسن سلطانی –
    نوشته : یک پسر معمولی از جنوب شهر

    قصد انتشار قسمتهایی از این کتاب را نداشتم اما به فراخور این ایام زحمت خواندنش افتاد گردن شما ، پوزش این حقیر را بپذیرید


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۰۱ : ۱۲:۲۰:۴۷

    جشن یهودیت، سانسور آلمانی و کاربر ایرانی !
    آقا ما که چیز بدی نخواستیم بخونیم ، فقط با آی پی آلمان خواستیم یه کتاب از صحبتهای یه روزنامه نگار به نام یولیوس اشترایشر سردبیر مجله دِر اشتورمر رو بخونیم که خیلی سال قبل یعنی در سخنرانی نوامبر ۱۹۳۸ گفته بود : یهودیان ۷۵۰۰۰ ایرانی را فقط در یک شب سلاخی کردند، سرنوشت مشابه نصیب آلمانی‌ها خواهد شد، اگر یهودیها موفق شوند جنگی را علیه آلمان راه بیندازند. یهودیان یک جشن “پوریم” جدید در آلمان راه خواهند انداخت.
    .
    پوریم ریشه در سالهای حدودا قرن ۲ میلادی داره ، دیروز و امروز هم یهودیها این روز رو جشن گرفتن و طبق هر سال یه مدهایی ته دلشون مالش رفت، البته خودشون میگن این روز همون روزیه که پادشاه ایران یهودیهای در بند رو آزاد کرد و لوح کوروش رو نوشت ( یه چیز تو همین مایه ها ) .
    .
    اما خوب سانسور مطلب بخاطر این وقایع و هر چی که هست فقط تو ایران بده و نقض آزادی اندیشه و بیانه؟ خود اروپا آدم نیست؟ توله سگه؟ حتما باید اونجا هم که رفتیم فیلتر شکن بزنیم از یه طرف دیگه بریم اینترنت؟
    .
    تصویر مربوط به بیلاخ الکترونیک گوگل به کاربران ، توضیحات کامل و مفصل رو در سایتم میگذارم .


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۲/۱۲/۲۷ : ۱۲:۱۲:۴۱

    مردم داری …

    و گفت:جوانمردی آن‌ست که خلق را چون خویشتن خواهی بلکه بهتر.

    -تذکره الولیا – ذکر شیخ ابوبکر شبلی


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۲/۱۲/۲۴ : ۱۰:۳۲:۳۹

    تکثیر یک اشتباه …

    اشتباهه دیگه، پیش میاد ، گاهی هم چند هزار تا از این اشتباه چاپ میکنن و خدا تومن میدن که بزنن جلو چشم صدهزار تا مسافر مترو …
    اشتباه دیگه، پیش میاد، بدشانسیه دیگه ، گاهی اشتباه‌ها به چشم میاد … 😉

    مخابرات و تبلیغات - شهر گشت - مترو

    مخابرات و تبلیغات – شهر گشت – مترو


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۲/۱۲/۲۲ : ۱۲:۴۸:۳۱