• وبلاگ شخصی من در بر گیرنده نوشته‌ها، تالیفات، نظرات و فعالیتهای شخصی من در حوزه‌های روزنامه نگاری اقتصادی ، مدیریت و مشاوره رسانه ، برنامه سازی و تحلیلهای فناوری اطلاعات و کمی هم موضوعات شخصی است. تا اتمام کار ظاهرسازی سایت راه باقی است، فعلا باید شکل نهایی مشخص شود، تا آن  زمان سعی میکنم کمتر مطلب متفرقه بنویسم. شما هم صبور باشید و راهنما …


  • موانع تا وقتی مانع هستند که اونها رو مانع بدونی، اگه اونها رو یک مرحله از مسیر بدونی دیگه مانع نیستن …


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...

  • و گفت: آزادمردی دریائیست به سه چشمه، یکی سخاوت، دوم شفقت، سیم بی‌نیازی از خلق و نیازمندی به حق.
    .
    – تذکره الاولیا ، ذکر ابوالحسن خراقانی


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • از غیر دیدن …

    و گفت: داوری کافری‌ست و از غیر دیدن شرک است و خوش بودن فریضه است.

    – تذکره الاولیا، ذکر شیخ ابوسعید ابوالخیر


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • تحلیل و بررسی مطبوعات ارتباطات

    از این هفته سه شنبه‌ها، ساعت ۷ شبکه ۷ ( آموزش) برنامه زنده برخط
    با اجرای آیتم تحلیل و بررسی اخبار و مطبوعات فناوری در خدمت دوستان هستم
    دوستان مطبوعاتی نشریه و یا گزارشهاشون رو برام ارسال کنن تا در این برنامه ازش یاد کنیم . حجم بالای کاری ممکنه اجازه نده به همه مطالب دوستان شخصا سر بزنم . پس برام بفرستید . به این ایمیل :azad@titr1.net

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    آیت الله مهدوی کنی درگذشت …

    خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    خبر درگذشت مهدوی کنی گاف خبری بود یا حرفه‌ای گری رسانه‌ای؟

    این تیتری بود که بسیاری سایتهای زرد و صفحات شبکه‌های اجتماعی ن را کشفی عظیم از خزانه گافهای رسانه ای برداشت کرده و منتشر کردند.
    اما این خبر یک خبر واقعی نیست ( ایشان هنوز در قید حیات هستند)، فقط اشتباها بر روی خروجی خبرگزاری نمایش داده شده است.
    دلیل نوشتن اینچنین خبری چیست؟ آیا این سایت منبع خاصی در اختیار داشته و خبر رسیده و حالا تکذیب شده به دلایل خاص؟
    در کار رسانه ای مخصوصا رسانه‌های آنلاین سرعت در انتشار مطلب یک مزیت به شمار میرود و گاها بصورت افراطی بر سر آن مسابقه است و نیروهای بخشهای آنلاین و خبرگزاریها بر سر همین موضوع استرس عظیمی دارند.
    در برخی موارد که میشود اتفاقات مهمی را پیش بینی کرد خبرها را پیشنویس می‌کنند و به شرح و بسط آنها میپردازند، که خبر فوق یکی از همین موارد است .
    حتی در رسانه های حرفه ای مستندهای تصویری و گزارش و مصاحبه هایی برای موارد خاصی تهیه میشود که آنها را در روز و ساعتی مشخص که حادثه رخ میدهد منتشر کنند .
    نتیجه برای مخاطبین عمومی : هیچ وقت جوگیر سرعت و حجمه اخبار نشوید
    نتیجه برای همکاران رسانه : نتیجه برای مخاطبین عمومی + یخورده دقت کنید.


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • دست گاه …

    جریان سرد هوایی که از ورودی مترو خارج میشد وسوسه ادامه مسیر با مترو را بر بقیه وسوسه‌ها چیره کرد، تازه وقتی پله های سرد مترو تمام شده و پای سکوی قطاری که نیامده بود رسیدم فهمیدم چقدر کف پاهایم درد میکند، عادت داشتم ، هم به پیاده روی و هم به درد کف پا و کمر، کمی هم خوابم گرفته بود، از صبح چیزی نخورده بودم که بشود اسمش را وعده عذایی گذاشت، صبح عجله داشتم و ظهر هم جایی که بودم غذایش زیادی چرب بود و بوی ماهی میداد، با چای و شیرینی خودم را مشغول کرده بودم تا برسم به خانه، سکو کمی شلوغ بود و تا قطار برسد هم کمی شلوغتر شد، درب قطار درست جلوی صورتم ایستاد، فکر کردم نشانه خوش شانسی است، اما جمعیت متحدا هلم داد وسط مترو، صندلی خالی گیرم نیامد، لاجرم از میله سرد مترو آویزان شدم، حوصله هیچ کاری نداشتم و خیره شدم به مسافرها، از بغل دستی من تا انتهای سالن  بغیر از آنهایی که خواب بودند تقریبا همه سرشان توی موبایل بود، یکی بازی میکرد، یکی دنبال نمیدانم چه میگشت، آن یکی مخ منشی قبلی شرکتشان که با ریس دعوا کرده بود را با صدای بلند میزد و خلاصه هر کسی مشغولیتی داشت توی همان یک کف دست دلخوشی، صدای بیب بیب یک گوشی دیگر سرم را گرداند به طرف انتهای سالن، سنگینی نگاهی مرا به سوی خود خواند، صاف نگاه کردم به یک جفت چشمی که نگاهم میکرد، یک جفت چشم خوشرنگ با آرایشی که حداقل دو سه تا رنگ تویش بود، یا حداقلمن اینطور متوجه شدم، شاید رنگها مال خودش بود، هر چه بود قشنگ بود، موهای خرمایی رنگ و روسری طیف کم رنگی از صورتی که وسطهای سر گیر کرده بود و انگار یک سفره ماهی صورتی پریده بود روی سرش و دستهایش را گرفته بود زیر چانه او، متوجه نگاه من که شد نگاهش را دزدید، گذاشتم به حساب اتفاق، کیفم روی دوشم سنگینی میکرد ، حتی حال جابه جا کردنش را هم نداشتم ، اما ایستگاه بعد پیاده شدن چند مسافر ناگزیر جابه جایم کرد، دیدم از‌آنهمه موبایل به دست حس خوبی نداشتم ، دست کردم تو کیفم و یک کتاب بیرون آوردم، سر جابه جا شدن متوجه شدم تقیربا کنارش قرار گرفتم ، این سری نگاهش به من نبود، داشت ردیف مسافرای موبایل به دست رو نگاه میکرد ، دست اون هم هیچی نبود ، یعنی یه عینک بزرگ و رنگی دستش بود ، برای خودش ملونی بود، نگاهم به پایین مانتوش هم افتاد که مثل نیمه بالاش که شروعش مشخص نبود انتهای مشخصی هم نداشت، چند تا تیکه بالا و پایین و با برشهای مختلف ، الان غیر از مانتوی مدرسه و کارمندی دیگه مانتوها مثل قدیم نیست ، قبلا میشد گفت پایین اینجاس، اما الان نه ، حتی پشت و روش رو هم نمیشه تشخیص داد، همه هم که شدن یه اندازه و یه شکل، با فرق چندتا مارک، شروع کردم خواندن، کتاب جدید نبود ولی دوست داشتم بخوانم ، مثل همیشه سعی میکنم کتاب توی کیفم با جیبم باشد، آن روز کتاب مدیر مدرسه جلال دستم بود، چند وقتی هست که توی کیفم مانده و گه گداری که توی مترو یا ماشین وقت کنم بازش میکنم از سر علامتی که گذاشته ام میخوانم، آخرهای داستان تصادف معلم کلاس چهارم بودم که سنگینی نگاهی سرم را در خود گرفت، داشت نگاهم میکرد ، یعنی داشت سعی میکرد ببیند چه میخوانم ، منهم آخر پاراگراف را بلند خواندم: “از طرف یارو آمریکاییه آمده اند عیادتش و وعده و وعید که وقتی خوب شد ، در اصل چهار استخدامش کنند و  بازبان بی زبانی حالیم کرد که گزارش را بی خود داده ام و حالا هم داده ام ، دنبالش نکنم و رضایت طرفین و کاسه ی از آش داغ تر و از این حرف ها …خاک بر سر مملکت .” …
    بیشتر…


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    • مدیری که قبل از انتشار مصاحبه‌اش برکنار شد!

      http://www.jamejamonline.ir/Media/Image/1392/08/25/635201855675460656.jpg

      اسمش را تصادف بگذاریم، دست روزگار، اتفاق یا هر چیز دیگر، محمدحسن کرباسیان که تا زمان انجام کارهای فنی این مصاحبه مدیرعامل پست بود، جای خود را به حسین مهری داد. لذا به همین سادگی اظهارات حاکمیتی جای خود را به اظهارات کارشناسی یا برنامه هایی داد که اکنون شکل آرزو به خود گرفته و امید است مدیرعامل بعدی آنها را پیش ببرد.

      وقتی این تغییر پیش آمد دو راه وجود داشت؛ راه اول، دست نگه داشتن از درج این گفت وگو و موکول کردن آن به آینده بود و راه دوم، تغییر حقوقی شخصیت مصاحبه شونده و درج اظهارات وی. پس از سبک و سنگین کردن ها و بررسی ها سرانجام قرار بر انتخاب راه دوم شد.

      علت هم این بود که نقطه نظرات کارشناسی مدیرعامل قبلی حتما و لزوما به کار مدیرعامل جدید می آید و راهگشا خواهد بود. آقای کرباسیان در این گفت وگو نسبت به سرنوشت شرکت پست و روشی که برای خصوصی شدن آن در دولت قبل برگزیده شده و اکنون در دستور کار مجلس است، هشدار داده است.

      به زعم وی سپردن کامل پست به بخش خصوصی تجربه ای ناکام خواهد بود که در سایر کشورهای دنیا بویژه کشورهای غربی که پیشتاز خصوصی سازی در همه زمینه ها بوده اند نیز شکست خورده است. جالب است که میزان این شکست خوردن تا به آنجا بوده که باعث پس گرفته شدن شرکت پست از خریدار آن شده است.

      مدیرعامل قبلی پست پیشنهاد می کند باید در روش کنونی مورد نظر در واگذاری شرکت پست تجدیدنظر کرد که آزموده را آزمودن خطاست.

      وی همچنین اظهار امیدواری کرده است مجلس حرف کارشناسی موجود درباره مضرات روش کنونی خصوصی سازی پست را بشنود؛ وظیفه ای که به نظر می رسد بر دوش مدیرعامل جدید شرکت پست قرار گرفته است.

      در نهایت نیز جای امیدواری است راه شرکت پست به عنوان یکی از دستگاه های مهم کشور که ارتباط مستقیم و کاملی با مردم دارد، رو به تعالی پیش برود و کمیت و کیفیت خدمات آن به مردم متحول شود.

      سعید نوری آزاد

      شرکت پست نباید خصوصی شود بیشتر…


    از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    تیتر آزاد...

    و گفت: آزادمردی دریائیست به سه چشمه، یکی سخاوت، دوم شفقت، سیم بی‌نیازی از خلق و نیازمندی به حق.
    .
    – تذکره الاولیا ، ذکر ابوالحسن خراقانی


    شهرگشت اردیبهشت …

    ابر – شهر – City strolling شهر گشت – پیاده – باران – اردیبهشت …

    ابر، باران ، خیابان - شهر گشت - عکاسی با موبایل - سعید نوری آزاد

    ابر، باران ، خیابان – شهر گشت – عکاسی با موبایل – سعید نوری آزاد

     


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۲/۰۳ : ۰۴:۴۱:۲۹

    اردیبهشت خانوم …
    توی راهرو جای سوزن انداختن هم نبود، همه ی پرونده‌ها قبل از عید مانده بود برای اینطرف سال و بعد از تعطیلات هم یک هفته این شعبه بسته بود، حالا انگار توی یک هفته آخر فروردین قرار بود همه کارهای دنیا تمام شود و پرونده را ببندند و دنیا هم دیگر هیچ به هیچ کارش به ته برسد.
    راهرو پر بود از آدمهای معطل با پرونده‌هایی زیر بغل، همه مدل آدمی هم توی راهرو بود، از چک برگشتی بگیر تا مال باخته تا تمکین نکرده و زیادی کرده ، از دعواهای پدر پسری، زن و شوهری، خواهر برادری تا هر چه فکر کنی، خلاصه آدم نبود که به آدم اعتماد داشته باشد، همه دنبال شاهد و مدرک بودند، دنبال یک سندی که ثابت کنند ادعای آنها درست تر از آن یکی است، اصلا مردمی می آیند آنجا که یا اعتمادشان یا اعتقادشان یا یک چیز دیگرشان لغزیده باشد و می آیند آنجا که پای حق و حقوقشان را با سندی چیزی محکم کنند، و البته مهر قاضی از همه مهتر است، مثل این پیرزن و پیرمرد پرونده به دست …
    بیچاره قاضی که اصلا با همه این آدمها باید کنار بیاید، بین همه داوری کند، باز دادگاه‌های اصلی یک تفکیک دارند اما این شعبه های حل اختلاف چه؟ همه توی هم ، قاطی و پاتی هستند، مثلا توی دادگاه جنایی قاضی میداند عموما یا طرف را از پشت کشته اند بعد انداخته اند جلو یا بر عکس و کلا پرونده ها یک آلت قتلی آلت نزاعی ، چیزی و بالاخره نوع آلت مشخص است و یک گوشه کناری پیدا میشود و پرونده خلاص ، یا مثلا توی دادگاه خانواده معلوم است تکلیف تمکین و آلت و پشت و جلو وسایل خانه را چه کسی باید مشخص کند، پرونده ها هم مثل هم هستند، از بس زندگی ها و دعوا ها یکجور شده، از بس این ماهواره همه را یکجور بی قید کرده، عوضش تلویزیون اینجا همه را با قید کرده، مردم هم که هیچ، اما توی دادگاه حل اختلاف همه چیز هست ، مخصوصا مواردی که توی دادگاه اصلی قاضی خواسته از سرش باز کند، ارسال میکند حل اختلاف، این یکی هم از همانها بود ….
    پیرزن و پیرمرد کنار دست هم نشسته بودند توی راهرو، پیرمرد که انگار آورده بود زنش را کرایه بدهد عصبانی و کلافه بود، با هر نگاهی که روی سرش سنگینی میکرد یک دادی را توی دلش خفه میکرد، سرخ و سفید میشد و همانطور که سرش پایین بود به زن چیزی میگفت و باز کلافه میشد ، زن هم با تمام ناتوانی راه رفتن و حتی با اینکه پیرمرد باید چرخش را هل میداد باز توجهی به حرفهای او نداشت ، همانطور با انگشتری فیروزه روی دستهای پر چین اما کشیده که نشان از اندامی فریبنده در روزگاری داشت آرام و ساکت نشسته بود و فقط رو برو را نگاه میکرد، مثل دختر بچه های مدرسه ای که لج بازی میکنند، مرد هم اصلا قیافه اش به منت کشها نمیخورد، اصلا به دوستت دارم گوها و امثال آن نمیماند، به تورو خدا ببخشید و باشه هرچی تو میگی هم که اصلا شبیه نبود، یلی بود برای خودش که این روزها دیگر نه از آن یال شیر خبری بود و نه از آن حرف دررو بین زن جماعت، پیر پیری بود رام شده در دست آهوی پیر ….
    منشی دادگاه با همان عینکی که اگر بر میداشت حتما بار سنگینی از روی سرش کم میشد بیرون آمد و دو تا شماره خواند، پیرمرد نیم خیز شد برود اما شماره آنها نبود، برای همین با همان هیکل لق لق کنان هرچه نمیتوانست سر زنش داد بزند سر منشی عینکی دادگاه داد زد که : نا مسلمونا منه پیرمرد رو چرا نگه میدارید پشت در؟ ما باید بمیریم تا یکی به حرف ما گوش کنه ؟ منشی دادگاه که چند وقت قبل زنش را از بین همین طلاق گرفته های نازا پیدا کرده بود از داد پیرمرد آنقدری ترسید که همان یک جفت دست و پای چلفتی خودش را هم گم کرد و بعد از ده بار به درو دیوار و زمین خوردن رفت توی دفتر قاضی، زود برگشت بیرون به پیرمرد گفت بیایید داخل، انگار قاضی فریادهای پیرمرد را شنیده بود و فرستاده بود پیشان. قاضی چند نفر دیگر را که داخل بودند نگه داشت، گفت بروند ته اتاق بنشیدنند تا کار این زن و مرد تمام شود، پیرمرد اول پرونده را داد دست منشی و گفت تو برو اینو بده به قاضی من خانم رو بیارم داخل، لق لق کنان رفت پشت صندلی چرخ دار و هی به بهانه باز کردن ترمز چرخ دستی دلا شد و صورتش نزدیک صورت پیرزن آمد، پیرزن هم با اشوه و عمدی که از آن طرف سالن هم مشخص بود صورتش را بر میگرداند آن یکی طرف که مثلا رویش توی روی مرد نیفتد، پیرمرد بعد از کلی لق لق و هن هن و نق نق کردن چرخ دستی را برد توی سالن دادگاه که چندان هم بزرگ نبود …
    قاضی سرش را از توی پرونده در آورد و انگار جن دیده باشد با چشمان گرد شده گفت ارسلان و فرخ‌لقا شماهایید؟ پیرمرد سر تکان داد و گفت بله ، خود منم، خودماییم …
    روی همان اولین صندلی نشست ، آرنج را روی زانو و سر را روی کف دست گذاشت و معلوم بود چقدر دارد حرص میخورد، قاضی پرسید خوب طلاق الان به چه دردتون میخوره ؟ مرد که انگار یکهو به برق وصل شده بد از جا پرید و گفت : از این خانم بپرس آقای قاضی ، شما بپرس بگو آخه طلاقش چیه سر پیری ، بپرس مگه نمیدونه من ۲ بار قلبمو عمل کردم چرا اینقدر منو حرص میده؟ میخواد بمیرم خوب مرگ موش بده بخورم راحت تر می‌میرم که …
    قاضی رو به پیرزن کرد و گفت شما دیگه چرا؟ مشکلی هست ؟ قاضی این آخری را یک طوری گفت که یعنی مشکلی نیست و بیخود اینجایی، این بار زن به شدت و یک باره گفت : آخه چرا مشکلی نباشه؟ این مرد حتی حاظر نیست منو به اسم خودم صدا کنه ، تا منو به اسم خودم صدا نکنه من توی خونش نمیام. قاضی باز پرونده را یک ورقی زد و تعجب کرد و به زن گفت : خانم شما چیزی نخواید که اون نتونه، نمیشد با هم کنار بیاید؟ قاضی قبلی هم نوشته این زوج لازم دارند با هم حرف بزنند، زن حرف قاضی را برید و گفت : بله که لازمه حرف بزنیم ، ولی در حضور قاضی باید گفته بشه ، اگه امروز جلوی شما قول داد و نوشت انگشت کرد که هیچ ، اگه نه من طلاق میخوام …
    .
    قاضی خندید و پرونده را بست و گفت ، خوب شما چی میخوای که اون راضی نیست ؟ زن گفت من دلم میخواست اسممو عوض کنم، اما گفتن نمیشه ، وقت میبره ، منم گفتم نمیخواد، تو خونه میگم ارسلان منو همونطوری صدا کنه، اما نمیشه ، یعنی نمیخواد …
    پیرمرد پرید وسط حرف و گفت : ای بابا، آقای قاضی بپرسید برای چی گفتن نمیشه اسم عوض کنی، از بس که هی به شناسنامه دست میزنه ، همین اسم الانی رو همه میدونن که ایشون از قصه امیر ارسلان خوشش میومد اینقدر اصرار و گریه زاری کردکه رفتیم سر پیری اسم هامونو عوض کردیم ، تو فامیل بی آبرو شدیم بخدا، الان برم چی بگم؟
    قاضی که انگار چیزی توی ذهنش بود، یک برگه داد به منشی که بدهد به پیرزن، گفت بخوانید لطفا ، با صدای بلند و شمرده بخوانید ، پیرزن خواند و قاضی پیش خودش گفت، “خودش است”، صدای زن وقت خواندن متن جادویی بود، عطر یاس داشت و طنین سحر، همه خاطرات جوانی قاضی را همان چند خط شخم زد …
    قاضی خودش را جمع و جور کرد و پرسید شغلتان چه بوده؟ زن گفت گوینده رادیو و بازیگر نمایش بودم خیلی سال قبل، البته خیلی سال گذشته ، حداقل ۴۰ – ۵۰ سال قبل …
    قاضی به روی خودش نیاورد که چقدر روزگاری صدای این فرخ‌لقا خانم را دوست داشته، خیلی آرام پرسید خوب الان چی میخواید از حاج آقا ؟ پیرزن آرام گفت اسممو درست صدا کنه ، مسخره نکنه و قبول کنه همون که میخوام رو صدا کنه، این خواسته زیاده؟
    قاضی رو به پیرمرد کرد و انگار میدانست او الان جواب میدهد بی حرف ماند ، پیرمرد هم شروع کرد : آخه چند بار ؟ تا الان ۳ بار اسمشو عوض کرده حالا هم قاعدش رو عوض کرده ، آخه بگم شاخ در میارید، گفته هر فصل اسم یک ماهش رو صدام کن، مثلا زمستونها باید اسفند خانم صداش کنم ، تابستونا شهریور بانو ، یا مثلا پاییز آذر جون، بهار هم که بله خوب اردیبهشت خانمی ، اردیبهشت عزیزمی چیزی . آقای قاضی اصلا این پسوندها رو هم خودش مشخص میکنه و من مجبورم همونو صدا کنم ، آخه خسته شدم ، این کارهای دختر مدرسه ای‌هاس ، و بعد باز نشست روی صندلی ردیف جلو و سر تکان داد، پیرزن هم با همان افاده دخترانه گفت : بله که مجبوری ، چون من دلم میخواد ، در ضمن بهار باید اردیبهشت خاتون صدام کنی ….
    قاضی که کم مانده بود بزند زیر خنده گفت سرکار خانم حالا شما رضایت بده به یکی از این اسمها، ارسلان خان هم راه میاد با شما، پیرزن گفت : نه ، این تخسه نمیخواد قبول کنه ، وگرنه باشه من به یکیش هم راضیم، اما این پیرمرد دیگه مثل قبلاها خاطر مارو نمیخواد ،
    پیرمرد که چهره اش بی حس شده بود گفت : من خاطر تورو نمیخوام؟ دلت میاد اینو بگی؟ باشه من یکیشو میگم ولی راضی میشی؟ یعنی این ماجرا رو تموم میکنی؟
    پیرزن با همان اشوه دخترانه گفت : باشه، همون اردیبهشت صدام کن، تا حالا بعد ببنیم چی میشه ، پیرمرد آروم و طوری که اصلا شبیه حالتهای قبلی نبود گفت : بگم اردیبهشت حله؟ باز خانم ما میشی؟ برام کتاب میخونی؟ پیرزن بی آنکه چیزی بگوید با انگشتهای دو دست حالتی را به پیرمرد نشان داد و باز انگار منتظر جواب بود که پیرمرد آرام گفت : باشه میبافمشون برات، تو بخون من شونه میکنم و میبافمشون برات، پیرزن مثل دختر بچه های ذوق زده با سرو چشم جواب مثبتی داد و پیرمرد با هان تق و لقی اما با سرعتی چند برابر پرید پشت چرخ دستی و زن را به سمت خروجی هل داد، همانطور که دوتایی بی تفاوت به همه حاظرین از جلوی صندلیهای دادگاه رد میشدند پیرزن باز اشاره دیگری کرد و مرد گفت : باشه بابا فردا صبح هم میرم کله پاچه، فقط قرص چربیاتو بیاریها اردیبهشت السلطنه ، و پیرزن همانطور توی ویلچیر ذوق میکرد و بی خداحافظی و حرفی از دادگاه بیرون رفتند ، قاضی هم با خنده ای و سرتکان دادنی سرش را کرد توی پرونده که چیزی بنویسند و لابد خواست مختومه اش کند …
    ماشین توی کوچه آوردن سخت است، آژانس هم که می آید همانجا سر کوچه میماند، پیرزن و شوهرش هم همانطور لخ لخ کنان از ته کوچه و بعد از زیر پنجره من رد میشوند تا بعد اینکه کلی بوی یاسهای محصول خوش‌سلیقگی مادرم را چشیدند و با بوی نم باران این وقت صبح که شهر را آب و جارو کرده شب پر خاطره شان را تکمیل کردند برسند به سر کوچه و با آژانسی که همیشه یک ربع صبر میکند تا اینها برند سر کوچه بروند بره سفید …
    ——-
    صبحانه – صبح فرا اردیبهشتی روزهای اول اردیبهشت که بوی یاس حیاط در غیاب بوی گازوییل گاراژ پشتی به اتفاق نم باران ضرب گرفته روی برگهای تازه درخت انگور خانه و اتاق و ذهنم را یک طوری اشغال کرده که اصلا رویم نشد اردیبهشت را ننویسم، چیزی هم به شکسته شدن سکوت شهر با اذان به افق اردیبهشت نمانده ….
    یک پسر معمولی از جنوب شهر

    نویسنده: سعید نوری آزاد   |