• وبلاگ شخصی من در بر گیرنده نوشته‌ها، تالیفات، نظرات و فعالیتهای شخصی من در حوزه‌های روزنامه نگاری اقتصادی ، مدیریت و مشاوره رسانه ، برنامه سازی و تحلیلهای فناوری اطلاعات و کمی هم موضوعات شخصی است. تا اتمام کار ظاهرسازی سایت راه باقی است، فعلا باید شکل نهایی مشخص شود، تا آن  زمان سعی میکنم کمتر مطلب متفرقه بنویسم. شما هم صبور باشید و راهنما …


  • موانع تا وقتی مانع هستند که اونها رو مانع بدونی، اگه اونها رو یک مرحله از مسیر بدونی دیگه مانع نیستن …


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...

  • دو ساعت منشی را صدا زدم که بیاید ببینم رسید پرداخت قبض تلفن کجاست، نیامد، عصبانی شدم ، داد زدم، باز هم نیامد، رفتم سراغش، نبود، مثل قبل و قبلتر و خیلی قبلتر …
    خسته شدم از بس هیچوقت منشی نداشتم …


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • در مقام همنشین …

    و گفت: جنگ کردن با خردمندان آسان‌تر است که حلوا خوردن با بی‌خردان.

    - تذکره الولیا، ذکر فضیل عیاض


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • تحلیل و بررسی مطبوعات ارتباطات

    از این هفته سه شنبه‌ها، ساعت ۷ شبکه ۷ ( آموزش) برنامه زنده برخط
    با اجرای آیتم تحلیل و بررسی اخبار و مطبوعات فناوری در خدمت دوستان هستم
    دوستان مطبوعاتی نشریه و یا گزارشهاشون رو برام ارسال کنن تا در این برنامه ازش یاد کنیم . حجم بالای کاری ممکنه اجازه نده به همه مطالب دوستان شخصا سر بزنم . پس برام بفرستید . به این ایمیل :azad@titr1.net

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • وقتی مرد که پول نداشت …

    داشتم خبرهای روزنامه های بزرگ دنیا رو مثل هر روز مرور میکردم که به این خبر از نیویورکر رسیدم،
    واقعا عجیب بود ، نه البته غیر ممکن اما تعجب و تامل برانگیز بود، مرگ در تنهایی ، سال ۲۰۰۹ یعنی حدود ۵ سال قبل این خانم ۴۵ ساله در گاراژ خونش می‌میره اما همه قبض‌هاش بصورت اتوماتیک از حسابش که حسابی هم پرمایه بوده پرداخت میشده ،تا بالاخره چند ماه قبل که حساب بانکیش دیگه ته میکشه و بانک هشدار میده و مامور میفرسته هیچکس خبردار نمیشه ایشون مردن، یعنی تا وقتی پول داشت از دید سایرین زنده بود اما وقتی بی پول شد فهمیدن مرده، بانکها و حسابها و سیستم های اتوماتیک آدمها رو به کجا میبرن؟
    .
    چند روزیه که توی خونه تنهام و این موضوع برام معنی بارزتری داشت …


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • کارت نون – بخشی از کتاب جدیدم به اسم صبحانه

     ( این متن خام – بدون ویرایش و بدون در نظر گرفتن قواعد ادبی  و نکارشی داستان نویسی است – نسخه نهایی در کتاب منتشر خواهد شد  انشالله)

    کارت نون

    گمونم ۳ هفته قبل بود که مادرم از خونه مادر بزرگم زنگ زد و گفت یه خانمی میاد دم در ، رو میز پایین یه کیسه کوچیکه بده بهش ، وقتی اون خانم زنگ زد و از پشت اف اف سراغ مادرم رو گرفت گفتم نیست اما امانتی گذاشته براتون ، خواستم اون کیسه رو ببرم براش که روی پله‌ها از دستم سر خورد و افتاد ، چیز شکستنی توش نبود ، یه مقدار پول بود و بیشتر…


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    • مدیری که قبل از انتشار مصاحبه‌اش برکنار شد!

      http://www.jamejamonline.ir/Media/Image/1392/08/25/635201855675460656.jpg

      اسمش را تصادف بگذاریم، دست روزگار، اتفاق یا هر چیز دیگر، محمدحسن کرباسیان که تا زمان انجام کارهای فنی این مصاحبه مدیرعامل پست بود، جای خود را به حسین مهری داد. لذا به همین سادگی اظهارات حاکمیتی جای خود را به اظهارات کارشناسی یا برنامه هایی داد که اکنون شکل آرزو به خود گرفته و امید است مدیرعامل بعدی آنها را پیش ببرد.

      وقتی این تغییر پیش آمد دو راه وجود داشت؛ راه اول، دست نگه داشتن از درج این گفت وگو و موکول کردن آن به آینده بود و راه دوم، تغییر حقوقی شخصیت مصاحبه شونده و درج اظهارات وی. پس از سبک و سنگین کردن ها و بررسی ها سرانجام قرار بر انتخاب راه دوم شد.

      علت هم این بود که نقطه نظرات کارشناسی مدیرعامل قبلی حتما و لزوما به کار مدیرعامل جدید می آید و راهگشا خواهد بود. آقای کرباسیان در این گفت وگو نسبت به سرنوشت شرکت پست و روشی که برای خصوصی شدن آن در دولت قبل برگزیده شده و اکنون در دستور کار مجلس است، هشدار داده است.

      به زعم وی سپردن کامل پست به بخش خصوصی تجربه ای ناکام خواهد بود که در سایر کشورهای دنیا بویژه کشورهای غربی که پیشتاز خصوصی سازی در همه زمینه ها بوده اند نیز شکست خورده است. جالب است که میزان این شکست خوردن تا به آنجا بوده که باعث پس گرفته شدن شرکت پست از خریدار آن شده است.

      مدیرعامل قبلی پست پیشنهاد می کند باید در روش کنونی مورد نظر در واگذاری شرکت پست تجدیدنظر کرد که آزموده را آزمودن خطاست.

      وی همچنین اظهار امیدواری کرده است مجلس حرف کارشناسی موجود درباره مضرات روش کنونی خصوصی سازی پست را بشنود؛ وظیفه ای که به نظر می رسد بر دوش مدیرعامل جدید شرکت پست قرار گرفته است.

      در نهایت نیز جای امیدواری است راه شرکت پست به عنوان یکی از دستگاه های مهم کشور که ارتباط مستقیم و کاملی با مردم دارد، رو به تعالی پیش برود و کمیت و کیفیت خدمات آن به مردم متحول شود.

      سعید نوری آزاد

      شرکت پست نباید خصوصی شود بیشتر…


    از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    تیتر آزاد...

    دو ساعت منشی را صدا زدم که بیاید ببینم رسید پرداخت قبض تلفن کجاست، نیامد، عصبانی شدم ، داد زدم، باز هم نیامد، رفتم سراغش، نبود، مثل قبل و قبلتر و خیلی قبلتر …
    خسته شدم از بس هیچوقت منشی نداشتم …


    مادرانه …

    مادر که باشی حتی سگ گله را هم حریفی …
    .
    این گوسفنده تازه زایده بود ، بچش تو تصویر هست که خوابیده رو زمین و هنوز نمیتونه رو پا وایسته، سگ گله که انصافا هیکلی بود آمد فقط بو کرد، این ماده گوسفند اونچنان بهش حمله کرد که سگه عین سگ فرار کرد …

    جنگ گوسفند ماده  با سگ گله - عشایر لرستان - تیتریک - عکس : سعید نوری آزاد - فروردین ۹۳

    جنگ گوسفند ماده با سگ گله – عشایر لرستان – تیتریک – عکس : سعید نوری آزاد – فروردین ۹۳

     


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۳۰ : ۰۶:۲۱:۳۷

    جریان زندگی …

    بره چند دقیقه ای بود دنیا آمده و سعی میکرد روی پا بایستد، دخترها تاب بازی میگردند و آفتاب بهار سبزه‌ها را به رویش میخواند و گوسفندان کارشان را بلد بودند، زندگی جریان داشت …

    بره نورس - دختران عشایر - آفتاب بهاری - عکسهای سعید نوری آزاد

    بره نورس – دختران عشایر – آفتاب بهاری – عکسهای سعید نوری آزاد

    عشایر همدان، در مسیر کوچ از اندیمشک به همدان، لرستان، حاشیه خرم آباد – فروردین ۹۳


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۳۰ : ۱۲:۱۰:۲۰

    دست گاه …

    جریان سرد هوایی که از ورودی مترو خارج میشد وسوسه ادامه مسیر با مترو را بر بقیه وسوسه‌ها چیره کرد، تازه وقتی پله های سرد مترو تمام شده و پای سکوی قطاری که نیامده بود رسیدم فهمیدم چقدر کف پاهایم درد میکند، عادت داشتم ، هم به پیاده روی و هم به درد کف پا و کمر، کمی هم خوابم گرفته بود، از صبح چیزی نخورده بودم که بشود اسمش را وعده عذایی گذاشت، صبح عجله داشتم و ظهر هم جایی که بودم غذایش زیادی چرب بود و بوی ماهی میداد، با چای و شیرینی خودم را مشغول کرده بودم تا برسم به خانه، سکو کمی شلوغ بود و تا قطار برسد هم کمی شلوغتر شد، درب قطار درست جلوی صورتم ایستاد، فکر کردم نشانه خوش شانسی است، اما جمعیت متحدا هلم داد وسط مترو، صندلی خالی گیرم نیامد، لاجرم از میله سرد مترو آویزان شدم، حوصله هیچ کاری نداشتم و خیره شدم به مسافرها، از بغل دستی من تا انتهای سالن  بغیر از آنهایی که خواب بودند تقریبا همه سرشان توی موبایل بود، یکی بازی میکرد، یکی دنبال نمیدانم چه میگشت، آن یکی مخ منشی قبلی شرکتشان که با ریس دعوا کرده بود را با صدای بلند میزد و خلاصه هر کسی مشغولیتی داشت توی همان یک کف دست دلخوشی، صدای بیب بیب یک گوشی دیگر سرم را گرداند به طرف انتهای سالن، سنگینی نگاهی مرا به سوی خود خواند، صاف نگاه کردم به یک جفت چشمی که نگاهم میکرد، یک جفت چشم خوشرنگ با آرایشی که حداقل دو سه تا رنگ تویش بود، یا حداقلمن اینطور متوجه شدم، شاید رنگها مال خودش بود، هر چه بود قشنگ بود، موهای خرمایی رنگ و روسری طیف کم رنگی از صورتی که وسطهای سر گیر کرده بود و انگار یک سفره ماهی صورتی پریده بود روی سرش و دستهایش را گرفته بود زیر چانه او، متوجه نگاه من که شد نگاهش را دزدید، گذاشتم به حساب اتفاق، کیفم روی دوشم سنگینی میکرد ، حتی حال جابه جا کردنش را هم نداشتم ، اما ایستگاه بعد پیاده شدن چند مسافر ناگزیر جابه جایم کرد، دیدم از‌آنهمه موبایل به دست حس خوبی نداشتم ، دست کردم تو کیفم و یک کتاب بیرون آوردم، سر جابه جا شدن متوجه شدم تقیربا کنارش قرار گرفتم ، این سری نگاهش به من نبود، داشت ردیف مسافرای موبایل به دست رو نگاه میکرد ، دست اون هم هیچی نبود ، یعنی یه عینک بزرگ و رنگی دستش بود ، برای خودش ملونی بود، نگاهم به پایین مانتوش هم افتاد که مثل نیمه بالاش که شروعش مشخص نبود انتهای مشخصی هم نداشت، چند تا تیکه بالا و پایین و با برشهای مختلف ، الان غیر از مانتوی مدرسه و کارمندی دیگه مانتوها مثل قدیم نیست ، قبلا میشد گفت پایین اینجاس، اما الان نه ، حتی پشت و روش رو هم نمیشه تشخیص داد، همه هم که شدن یه اندازه و یه شکل، با فرق چندتا مارک، شروع کردم خواندن، کتاب جدید نبود ولی دوست داشتم بخوانم ، مثل همیشه سعی میکنم کتاب توی کیفم با جیبم باشد، آن روز کتاب مدیر مدرسه جلال دستم بود، چند وقتی هست که توی کیفم مانده و گه گداری که توی مترو یا ماشین وقت کنم بازش میکنم از سر علامتی که گذاشته ام میخوانم، آخرهای داستان تصادف معلم کلاس چهارم بودم که سنگینی نگاهی سرم را در خود گرفت، داشت نگاهم میکرد ، یعنی داشت سعی میکرد ببیند چه میخوانم ، منهم آخر پاراگراف را بلند خواندم: “از طرف یارو آمریکاییه آمده اند عیادتش و وعده و وعید که وقتی خوب شد ، در اصل چهار استخدامش کنند و  بازبان بی زبانی حالیم کرد که گزارش را بی خود داده ام و حالا هم داده ام ، دنبالش نکنم و رضایت طرفین و کاسه ی از آش داغ تر و از این حرف ها …خاک بر سر مملکت .” …

    این کلمه آخر را توی صورتش نگاه کردم و خواندم ، با یک حالتی که مثلا بله … ، بی صدا نگاه میکرد و نشانه جدی از رضایت توی صورتش نبود اما اعتراضی هم نداشت، یکی دو نفر سر بلند خواندنم داشتند صاف نگاهم میکردند، به ایستگاه بعد نزدیک شدیم و میدانستم همینجاها قطار خط عوض میکند ، عوض کرد و یکهو همه چراغها خاموش شد، آن یکی دستم که کنارش بود مستقل از خودم دل به دریا زد و رفت دستش را گرفت، هر چیزی ممکن بود ، فحش بدهد، جیغی دادی  اعتراضی چیزی، اما انگار او هم اتحاد اعضایش به هم ریخته بود، انگشتهایش را دور انگشتهایم جمع کرد، وضعیت قلبم از اضطرار به اشتیاق تبدیل شد، چراغها روشن و قطار کم کم ایستاد، نه مقد من بود و نه او ، اما هر یکی دو پیاده شدیم ، دستها توی هم ، آن دو مسافر شاهد شده بودند ۱۰ – ۲۰ تا، همانجا جلود درب همان واگن ایستادیم ، بی آنکه سانسوری به حرفها یا احتیاطی در صدایم اعمال کنم گفتم : “جامعه ما اینه، در لحظه زندگی میکنن، مثلا اینا الان تو دلشون میگن اینا رو نیگا ، اما اگه خودشون بودن دلشون نمیخواست کسی نگاهشون کنه ” پرسیدم : “میخوای شاد باشی؟ میخوای خوشبخت باشی؟ ” ، همانطور که انگشتهاس دخترانه اش بین انگشتهای زبرم هزار حرف برای گفتن داشت با سکوتش فرصت پاسخ را برایم باز کرد، ادامه دادم : “هر چی هستی خودت باش، به اینا نگاه کن ، اینا الان که دارن مارو نگاه میکنن فکر میکنن خیلی مهمن، اما نیستن، ۳ ثانیه بعد که قطار بره اهمیت اینا رو هم با خودشون میبره ، این قطار همون عمره، عمر که بگذره این چیزایی که الان فکر میکنی مهمن و نمیذارن کاری که دوست داری رو بکنی بعدش بی اهمیت میشن، تازه وقتی برن میفهمی چقد میشده که بهشون اهمیت ندی، نگاه کن ، الان میرن  ” ، با صدای بییییب کشیده ای دربها بسته و نمیدانم چندین جفت چشم پیگیر نقطه اتصال دستهای ما توی تاریکی تونل قطار گم شد، نگاهی به هم کردیم و انگار چیزی توی ذهنش بود، حرف هم نمیزد، پرسیدم : “خوب اسمت چیه؟” نگاهش را گرداند، گفتم : بشینیم؟، مخالفت نکرد، دستها همانطور توی هم ، اما انگار چیزی که باید وصلمان کند نبود، چیزی که باید میداشتم و نداشتم،  قطار بعدی هم داشت نزدیک میشد، باد سرد جاری به داخل تونل متوقف نمیشد، قطار بعدی که رسید با هم سوار شدیم، صندلی خالی زیاد بود ، نشستیم ،دستها توی هم، شروع مسیر باز باید خط عوض میکرد و یکهو چراغها خاموش شد، کیفم را بغل گرفتم تا قطار از تاریکی خارج شود، قطار سرد بود و سردتر هم شد، درد کمر هم تازه داشت خودش را نشان میداد، سرد بود، دستهایش، نگاهش، لبخندش، سردتر هم شد … آقا ، آقا  …پیاده نمیشید؟ ایستگاه آخره ، هنوز چشمهایم سنگین بود ، دو ایستگاه از میدان آزادی هم رد شده بودم ، کیف توی بغلم بود و تنها نشسته بودم روی صندلی آبی، با خالی شدن سکو به سمت خروجی رفتم، آرام آرام به انبوه دست فروشهای درب خروجی پیوستم ، دخترک چای فروشی آمد و گفت آقا چایی بدم؟ گفتم آره ، گفت یدونه؟ گفتم آره ، اون یکی رفت خودش باشه …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۲۹ : ۱۰:۳۶:۳۰

    اتاق ۲۸ فروردین

    دستگیره پنجره رو به کوچه ۲ – ۳ هفته‌ای است شکسته و حس و حال عوض کردنش را نداشتم ، نیمه باز مانده، درخت انگوری که به مدد و خواست و اصرار مادر با نخ کشی شاخه هایش را رسانیدم به این پنجره حالا برگهایش پنجره پوشانده و یک شاخه هم داده داخل اتاق که به نعمت نیمه باز بودن دایمی پنجره دارد هی کلفتر میشود و من هم به روی خودم نمیاورم، این یکی پنجره کنار دستم که رو به حیاط باز میشود هم این روزها قابی شده است حاوی یک شاخه گل یاس که از گلدان توی حیاط تا اینجا قد کشیده و دو سه تا گل با خجالت و کم رویی هل داده توی اتاق، شبها بوی گل هر دلیلی برای بستن پنجره را بی دلیل میکند و من میمانم وسط یک شاخه جوان درخت انگور و چند دانه گل یاس که در خودنمایی کم نمیگذارند ، حالا گاهی گربه‌ای هم از روی درخت منتهی به پنجره کنار دستی قاطی باد خنک شب میاید داخل، باز به روی خودم نمیاورم …

    شب جمعه ۲۸ فروردین


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۲۹ : ۰۵:۳۱:۳۴

    چیدمان اتفاقی …

    کیوسک روزنامه فروشی میتونه رسانه باشه؟ آیا چیدمان اون مهمه ؟ نظر شما؟

    هاشمی - کتاب - دکه - خود ارضایی - عکاسی با موبایل - شهر گشت - تیتریک

    هاشمی – کتاب – دکه – خود ارضایی – عکاسی با موبایل – شهر گشت – تیتریک


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۲۸ : ۰۴:۵۶:۴۷

    گروگانگیری به سبک مخابرات
    لگو تیتریک

    لگو تیتریک

    سعید نوری آزاد – گروه اقتصاد ، روزنامه جام جم

    تصور کنید شمارا هم مثل من جو تکنولوژی گرفته و بعد از کلی این پا آن پا کردن دل به دریا میزنید که بروید برای منزل اینترنت بگیرید. کمی پرس و جو کرده و می بنید ADSL بهترین و ارزانترین انتخاب است. میروید از یکی از شرکتهای اینترنت فروش که تعریفش را شنیده ای درخواست میکنی که برای شما یک آب باریکه اینترنتی وصل کنند تا شما هم مثلا به روز شوید . تا اینجا مشکلی نیست و همه چیز شیک و به روز است اما یکهو از آن شرکت خبر میرسد که خط تلفن شما را مخابرات با یک روشی (pcm یا فیبر نوری ) آورده که امکان ارایه   ای دی اس ال    روی آن نیست.  میپرسید چاره چیست ؟ میگویند خودتان میدانید و با مخابراتتان به ما جواب نمیدهند ما هم حال پیگیری بیشتر نداریم. خیلی مدعی میروید مرکز مخابرات منطقه و میگویید اینطور گفته اند، زود این خط ما را درست کنید که معطل اینترنیتم، متصدی آرام میپرسد ” از مخابرات میخوای اینترنت بخری؟” میگویی “نه”، متصدی بلند جواب میدهد پس درست نمیشود، نه امکانات داریم و نه تعهد که به شما آن چیزی که میخواهید را بدهیم، از مخابرات تلفن خریدی تلفن هم وصل است، بیشتر از این نداریم. یکه خورده سوال میکنی : چاره چیست؟ آرام میگویند ” اگه از خود ما اینترنت بخری درستش میکنیم”، هرچه هم بگویی که سرویس شما به درد من نمیخورد و من فلان نیاز را دارم کسی گوش نمیدهد ، چاره ای نداری بجز اینکه همچنان ناچار و بیچاره بمانی ، چون کابل تلفن هم انحصاری مخابرات است و منطقه شما هم سرویسهای اینترنت بی سیم پوشش ندارد، بالاخره حاشیه نشینی است و هزار مشکل و مسولینی که اصلا برای حاشیه نشینهای شهر اهمیتی قایل نیستند و شرکتهایی که دنبال پولهای قلمبه جاهای شلوغ شهرند اما شما حاشیه نشینی و …

     موضوع ارایه خدمات نوین اتباطی بر بسترهای مشترک مخابراتی یکی از چالشهای چند سال اخیر است که دولتها در یک بیتدبیری سوال بر انگیز باعث آن بوده اند، نمونه های این موضوع که برای مردم مشکلات متعددی به وجود آورده زیاد است که برای نمونه عدم امکان استفاده مشترک چند اپراتور از یک دکل آنتن تلفن همراه را میتوان نام برد که در بسیاری مناطق باعث عدم پوشش مناسب در آن نواحی شده است و شهرداری و وزارت ارتباطات هیچ اقدام مفیدی برای رفع این مشکلات انجام ندادند و موضوع فقط در بروکراسی های ارادی و فنی مانده است، اما ارایه سرویس اینترنت بر بستر کابل های مخابراتی از حدود سال ۸۲ یک بحث جدی در کشور شده است و از سال ۸۷ با خصوصی شدن مخابرات این جریان شکل جدیتری گرفت و علی رغم صحبتهای متعدد مسولان مردم در مقام عمل همچنان درگیر انحصار طلبی های بی دلیل مخابرات هستند که ساده ترین امکانات را برای استفاده بهتر مردم از امکانات انحصاری برقرار نمیکند ، حال آنکه خود این شرکت به تنهایی نیمی از کل مشترکین ADSL کشور را در اختیار دارد اما در رده بندی وزارت ارتباطات تقریبا انتهای جدول را به خود اختصاص داده است، این یعنی بیش از نصف کاربران اینرتنت کشور زیر استانداردهای کیفی قرار دارند، هر چند گرانفروشی و کم فروشی و شیوه های نچندان منصفانه سایر شرکتهای خصوصی کشور را از یک توسعه همگانی در این بخش عقب نگه داشته است اما به هر حال نمونه هایی مانند عدم ارایه خدمات مناسب به مشتریان سایر شرکتهایی که میخواهند از بیشتر کابلهیا مخابرات استفاده کنند یک نمونه ساده و مشخص از بی عدالتی در لایه های زیرین جامعه است ، حال سوال اینجاست که چرا بعد از گذشت نزدیک به ۱۰ سال دولت تعارف با شرکتهای ارتباطی را کنار نگذشته و قدمی در جهت احقاق حقوق مردم بر نمیدارد؟  و اینکه مردم تا چه زمانی باید در پشت دیوار بی کیفیتی و خدمات ارتباطی گرانقیمت بمانند؟

    متن خلاصه منتشر شده در روز ۲۷ فروردین ۹۲ – صفحه آخر


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۲۶ : ۱۱:۲۷:۳۴


    هر آدم یه روزی به یه جایی میرسه که با یه ترس و امیدی ته دلش میگه : خدا که با ما قهره، اصلا خدا هم با پولداراس …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۲۴ : ۰۶:۴۸:۰۷

    شاد مثل کودکانِ عشایر …

    لبخندهای بی‌دلیل، بی ریا، بی‌شمار …

    سفر من به مناطق عشایری لرستان - کودکان ترک زبان و خندان عشایر - تیتریک

    سفر من به مناطق عشایری لرستان – کودکان ترک زبان و خندان عشایر – تیتریک

    برای دیدن عکس در اندازه بزرگتر خودتان یک راهی پیدا کنید


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۲۲ : ۱۱:۳۲:۵۷

    اولین شهید بهار امسال پرویز نوری آزاد

     

    از اینجا، از همین امروز ظهر، او میشود بود، او از امروز به بعد میشود گذشته و ما میشویم حال، حال متغییر و متحرک، او میشود گذشته موجود، گذشته بعید، دیگر خیلی بعید، مگر جایی در خواب …
    .
    تا پسرهای فامیل خاک روی قبر ندهند باورش سخت است که یکی کمتر شدیم، اما همه این سختی‌ها آنقدری نبود که پدری را دیدم که برای جوانش قبل از آخرین لحد دست تکان میداد …

    جانباز شهید پرویز نوری آزاد - فروردین ۱۳۹۲

    جانباز شهید پرویز نوری آزاد – فروردین ۱۳۹۲

    متولد ۱۵ فروردین ۱۳۴۸، ۱۳۶۵ جانباز شیمیایی، دهه هفتاد مهاجرت به ژاپن، ۱۳۸۷ بازگشت به ایران و ازدواج، ۱۳۸۹ اولین فرزند، ۱۳۹۲ دومین فرزند، ۱ اسفند ۱۳۹۲ تصادف، بر اثر جراحات شیمیایی ریه کما، ۱۶ فروردین ۱۳۹۳ تمام شد …
    .
    پسر عمو پرویز که ما عمو پرویز صدایش میکردیم، ساعتی قبل بدرود حیات گفت، فاتحه …
    .
    پری‌روز تولد من بود، کی از فردای ما خبر داره ؟


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۱۶ : ۰۴:۰۲:۵۹

    داستان استارت …

    پسر بچه زیر چشمی پدر را می‌پایید، قول گرفته بود امروز با او برود.
    پدر بی آنکه به پتوی چین خورده کودک نگاه کند لباس میپوشید، کمی هم تندتر از روزهای دیگر، میترسید پسربچه بیدار و با او چشم در چشم شود و باز اشک پسر جاری …
    پدر بی صبحانه میخواست از خانه بیرون بزند، مادر خواست کتری را از روی اجاق بردارد که پدر با اشاره دست و بی آنکه چیزی بگوید او را منع کرد، قاطعیت در اشاره پدر مادر را از اصرار به صبحانه و یادآوری قولی که به پسر داده بود بازداشت،
    هرچه پدر آماده‌تر میشد قلب پسر تندتر می‌تپید و زیر پتویی که جرات سر بیرون آوردن نداشت بیشتر در خود فرو میرفت، از دیشب جورابهایش را پا کرده و آماده بیدار شدن بود و این جورابها تنش را گرم و گرمتر میکرد، بدقولیهای قبلی پدر را در ذهنش مرور نمیکرد، هیچ چیی بدی در دل کودک جا نداشت، فقط ترس از دست دادن یک روز همراهی پدر در صندلی کناری راننده اتوبوس شهری ، ترس از دست دادن شانس حساب و کتاب کردن کرایه مسافرها، شانس یک روز سر پا استادن روی رکاب و ارضای کودکانه نیاز کودکی، بزرگ شدن، پدر هر بار بی صدا از خانه تا گاراژ وسط خیابان رفته بود و پسر بچه خواب مانده بود، همه قولها را هم عمل کرده بود و مادر هم از او راضی بود ، اما پدر هر روز بی او میرفت، کاری از دستش بر نمیامد، چیزی را بیشتر در دست خود فشار داد ، انگار امروز موضوع کمی فرق داشت،
    صدای بسته شدن درب حیاط چیزی را در دل پسر بچه شکست، پدر از عرض باد جاری در طول خیابان گذشت و بعد از دالانی گاراژ به محوطه رسید، چیزی توی دلش، توی فکرش، توی وجودش بود که میخواست بیرون بزند، روی صندلی یخ کرده اتوبوس نشست، شصتی استارت را چرخاند، دوباره چرخاند، بعد از کی مکث تکرار کرد، چیزی مانع بود، باز استارت را تکرار کرد، گرگ و میش هوا کمی رنگ گرفته بود، اما استارت عمل نکرد، خواست پیاده شود تا به موتور و باطری ماشین سر بزند، معمولا خیلی بی دلیل سیم دینام ماشین باز میشد و باید آن را سفت میکرد، پایش به صندلی خالی کنار راننده گیرکرد، باز چیزی توی دلش، فکرش و وجودش تکانش داد، سیم متصل به وایر سرجایش نبود و هر چه گشت آن را زیر ماشین نیافت، به فکر رفت ….
    ظهر شده بود و پدر و پسر وسط اتوبوس در ایستگاه ابتدای مسیر ساندویچ سویس بندری با نوشابه مشکی میخوردند و پسر بچه با ذوق شوق از مسافری تعریف میکرد که میخواسته کرایه نداده پیداه شود …

    صبحانه
    صبح ۱۶ فروردین، اولین روز کاری ۹۳ که با استارتهای متوالی و مقطع ماشینهای دور و نزدیک در کاراژ پشت خانه ما شروع شده، شهری آبستن شکستن سکوت با دمایی که هر چه هست سرد است و اصلا از کجا معلوم پشت هر استارتش یک داستان نباشد؟ …
    یک پسر معمولی از جنوب شهر


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۱۶ : ۰۵:۳۲:۵۳