• وبلاگ شخصی من در بر گیرنده نوشته‌ها، تالیفات، نظرات و فعالیتهای شخصی من در حوزه‌های روزنامه نگاری اقتصادی ، مدیریت و مشاوره رسانه ، برنامه سازی و تحلیلهای فناوری اطلاعات و کمی هم موضوعات شخصی است. تا اتمام کار ظاهرسازی سایت راه باقی است، فعلا باید شکل نهایی مشخص شود، تا آن  زمان سعی میکنم کمتر مطلب متفرقه بنویسم. شما هم صبور باشید و راهنما …


  • موانع تا وقتی مانع هستند که اونها رو مانع بدونی، اگه اونها رو یک مرحله از مسیر بدونی دیگه مانع نیستن …


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...

  • هر آدم یه روزی به یه جایی میرسه که با یه ترس و امیدی ته دلش میگه : خدا که با ما قهره، اصلا خدا هم با پولداراس …


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...

  • نقل است که شیخ در پس امام جماعتی نماز خواند؛
    پس از نماز امام جماعت پرسید: یاشیخ! تو کسبی نمی‌کنی و چیزی از کسی نمی خواهی، از کجا می خوری؟
    بایزید گفت: صبر کن تا این نماز را به قضا بخوانم .
    گفت: چرا؟
    گفت: نماز از پس کسی که روزی دهنده را نداند، روا نبود.

    -تذکره الولیا -  ذکر بایزید بسطامی


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • تحلیل و بررسی مطبوعات ارتباطات

    از این هفته سه شنبه‌ها، ساعت ۷ شبکه ۷ ( آموزش) برنامه زنده برخط
    با اجرای آیتم تحلیل و بررسی اخبار و مطبوعات فناوری در خدمت دوستان هستم
    دوستان مطبوعاتی نشریه و یا گزارشهاشون رو برام ارسال کنن تا در این برنامه ازش یاد کنیم . حجم بالای کاری ممکنه اجازه نده به همه مطالب دوستان شخصا سر بزنم . پس برام بفرستید . به این ایمیل :azad@titr1.net

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط - شبکه آموزش

    سعید نوری آزاد نویسنده و دبیر برنامه برخط – شبکه آموزش


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
  • مادرم آسمان – صبحانه


    سر شب آسمون چند تا رعد و برق زد و رگبار گرفت . خیلیها ترسیدن و خودشونو جمع کردن تو خونه‌ها یا رفتن زیر چترها و سایه بونها تا نکنه خیس بشن ، من کلاه سایه‌بون دار سرم بود و صدای تق تق خوردن دونه‌های درشت بارون بهاری رو مرور میکردم، یخورده که گذشت کلاه رو به احترام آسمون برداشتم، آخه درست نبود اون با ما حرف بزنه و بخواد مارو لمس کنه و ما خودمونو قایم کنیم و بریم پشت حجابی که مارو محروم میکنه از سرانگشت آسمون، راستش من همیشه عقیده داشتم آسمون یه عشق فرو خورده داره که هر ازگاهی نمیخواد دیگه فقط مردم رو ببینه بلکه میخواد اونها رو لمس کنه ، میخواد صورت مردم رو با سر انگشتش مرور کنه ، برا همین تو بهار بارون میاد ، چون زمستون نیست که بگیم از سر وظیفه داره زمین رو تمکین میکنه ، بلکه این سری از سر یه حسی داره عشق زمینیش رو مرور میکنه ، حالا شما انصاف بده ، درسته بریم قایم بشیم پشت چترها ؟ درسته بریم زیر سایه بون؟ یا اصلا چی ازمون کم میشه که تا وقتی اون نیاز کرد ما ناز نکنیم و بریم زیر آسمون تا بارون بخوره به همه تن و بدنمون ؟ اینطوری آسمون ارضای با ما بودن میشه و ما میشیم یار آسمونی، همیشه گفتن”چو یار ناز کند ما نیاز کنیم ” حالا یه بار برعکس باشه ، چی میشه مگه؟ حتما باید بره بخاطر تمکین نکردن آدمای زمین شکایت کنه تا به زور ببرنمون برا تمکین آسمون؟ یا قهر کنه بزاره بره؟ اگه خشکسالی بشه چی؟ راضی میشی بدبختی و گشنگی بیاد و خشکسالی بشه فقط بخاطر یه ناز مردن ما و کج سلیقگی یه سری که تا باون میاد میرن زیر چترهاشون؟ یا مثلا بخاطر اینها که تا بارون میاد ترافیک درست میکنن آسمون دیگه رابطشو با ما قطع کنه و بارون بی بارون؟… بیایید با آسمون دوست باشیم و از بارون تو ۴فصل لذت ببریم ، حتی از هوای بدون بارونش هم لذت ببریم ، مثلا الان که صدای نم‌نم بارون رو برگای درخت حیاط که برگاش کشیده شده تادم پنجره کنار دستم ، منو میبره به دنیای بچگی که یه وقتایی بابام با اون صدای دورگه و قیافه عصبانیش دعوام میکرد و گاهی مادرم هم برا اینکه حرف بابام زمین نمونه اونم منو دعوا میکرد و من غرق اشک میشدم و از زور اشک ریختن و خستگی گریه خوابم میربد ، با اشکهای ماسیده رو گونه که شوریش رو گاهی با نوک زبون می چشیدم گوشه اتاق یا کنار نرده رو به حیاط خونه قبلی که اون هم درخت انگور داشت خوابم میبرد اما مادرم دلش نمی‌ومد و درست مثل آسمون الان که اونم مثل مادری بعد تنبیه بچش اومده کنار تخت بچش نشسته و همینطور که در گوشش با صدای آرم حرف میزنه و نازشو میکشه با پشت دست اشکای ماسیده روی گونش رو هم پاک میکنه و هی میگه پسر گلم ، دختر قشنگم ، پاشو دیگه صبح شده ، عیب نداره اگه بابا دعوات کرد، پاشو عزیزم صبح شده، پاشو بخند به مامان، صبح شده پاشو … آره ، صبح بهترین بهونه مادرا برا بیدار کردن و به فراموشی انداختن بچه‌هاس، حالا که اینطوریه وقتی صبح میشه و گونه‌های شهر از بارون دیشب خیس و تنش از رعد و برقها لرزیده چرا نیایم هوای خنک صبح و اذن صبح رو بهونه بیدار شدن و نو شدن و لبخند زدن کنیم ؟ بیاییم هوای صبح رو داشته باشیم …

    —-

    صبحانه – گرگ و میش صبح سرد پاییز که بدجوری بود اردیبهشت میده – و من یک پسر معمولی از جنوب شهر این رو زمزمه میکنم : مادرانه درآغوش برفِکَنَ مرا ، کین رحل بی مرام مدامم نمی‌برد …


  • از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    • مدیری که قبل از انتشار مصاحبه‌اش برکنار شد!

      http://www.jamejamonline.ir/Media/Image/1392/08/25/635201855675460656.jpg

      اسمش را تصادف بگذاریم، دست روزگار، اتفاق یا هر چیز دیگر، محمدحسن کرباسیان که تا زمان انجام کارهای فنی این مصاحبه مدیرعامل پست بود، جای خود را به حسین مهری داد. لذا به همین سادگی اظهارات حاکمیتی جای خود را به اظهارات کارشناسی یا برنامه هایی داد که اکنون شکل آرزو به خود گرفته و امید است مدیرعامل بعدی آنها را پیش ببرد.

      وقتی این تغییر پیش آمد دو راه وجود داشت؛ راه اول، دست نگه داشتن از درج این گفت وگو و موکول کردن آن به آینده بود و راه دوم، تغییر حقوقی شخصیت مصاحبه شونده و درج اظهارات وی. پس از سبک و سنگین کردن ها و بررسی ها سرانجام قرار بر انتخاب راه دوم شد.

      علت هم این بود که نقطه نظرات کارشناسی مدیرعامل قبلی حتما و لزوما به کار مدیرعامل جدید می آید و راهگشا خواهد بود. آقای کرباسیان در این گفت وگو نسبت به سرنوشت شرکت پست و روشی که برای خصوصی شدن آن در دولت قبل برگزیده شده و اکنون در دستور کار مجلس است، هشدار داده است.

      به زعم وی سپردن کامل پست به بخش خصوصی تجربه ای ناکام خواهد بود که در سایر کشورهای دنیا بویژه کشورهای غربی که پیشتاز خصوصی سازی در همه زمینه ها بوده اند نیز شکست خورده است. جالب است که میزان این شکست خوردن تا به آنجا بوده که باعث پس گرفته شدن شرکت پست از خریدار آن شده است.

      مدیرعامل قبلی پست پیشنهاد می کند باید در روش کنونی مورد نظر در واگذاری شرکت پست تجدیدنظر کرد که آزموده را آزمودن خطاست.

      وی همچنین اظهار امیدواری کرده است مجلس حرف کارشناسی موجود درباره مضرات روش کنونی خصوصی سازی پست را بشنود؛ وظیفه ای که به نظر می رسد بر دوش مدیرعامل جدید شرکت پست قرار گرفته است.

      در نهایت نیز جای امیدواری است راه شرکت پست به عنوان یکی از دستگاه های مهم کشور که ارتباط مستقیم و کاملی با مردم دارد، رو به تعالی پیش برود و کمیت و کیفیت خدمات آن به مردم متحول شود.

      سعید نوری آزاد

      شرکت پست نباید خصوصی شود بیشتر…


    از این دسته، بیشتر مطلب بخوانید ...
    گروگانگیری به سبک مخابرات

    سعید نوری آزاد – گروه اقتصاد ، روزنامه جام جم

    تصور کنید شمارا هم مثل من جو تکنولوژی گرفته و بعد از کلی این پا آن پا کردن دل به دریا میزنید که بروید برای منزل اینترنت بگیرید. کمی پرس و جو کرده و می بنید ADSL بهترین و ارزانترین انتخاب است. میروید از یکی از شرکتهای اینترنت فروش که تعریفش را شنیده ای درخواست میکنی که برای شما یک آب باریکه اینترنتی وصل کنند تا شما هم مثلا به روز شوید . تا اینجا مشکلی نیست و همه چیز شیک و به روز است اما یکهو از آن شرکت خبر میرسد که خط تلفن شما را مخابرات با یک روشی (pcm یا فیبر نوری ) آورده که امکان ارایه   ای دی اس ال    روی آن نیست.  میپرسید چاره چیست ؟ میگویند خودتان میدانید و با مخابراتتان به ما جواب نمیدهند ما هم حال پیگیری بیشتر نداریم. خیلی مدعی میروید مرکز مخابرات منطقه و میگویید اینطور گفته اند، زود این خط ما را درست کنید که معطل اینترنیتم، متصدی آرام میپرسد ” از مخابرات میخوای اینترنت بخری؟” میگویی “نه”، متصدی بلند جواب میدهد پس درست نمیشود، نه امکانات داریم و نه تعهد که به شما آن چیزی که میخواهید را بدهیم، از مخابرات تلفن خریدی تلفن هم وصل است، بیشتر از این نداریم. یکه خورده سوال میکنی : چاره چیست؟ آرام میگویند ” اگه از خود ما اینترنت بخری درستش میکنیم”، هرچه هم بگویی که سرویس شما به درد من نمیخورد و من فلان نیاز را دارم کسی گوش نمیدهد ، چاره ای نداری بجز اینکه همچنان ناچار و بیچاره بمانی ، چون کابل تلفن هم انحصاری مخابرات است و منطقه شما هم سرویسهای اینترنت بی سیم پوشش ندارد، بالاخره حاشیه نشینی است و هزار مشکل و مسولینی که اصلا برای حاشیه نشینهای شهر اهمیتی قایل نیستند و شرکتهایی که دنبال پولهای قلمبه جاهای شلوغ شهرند اما شما حاشیه نشینی و …

     موضوع ارایه خدمات نوین اتباطی بر بسترهای مشترک مخابراتی یکی از چالشهای چند سال اخیر است که دولتها در یک بیتدبیری سوال بر انگیز باعث آن بوده اند، نمونه های این موضوع که برای مردم مشکلات متعددی به وجود آورده زیاد است که برای نمونه عدم امکان استفاده مشترک چند اپراتور از یک دکل آنتن تلفن همراه را میتوان نام برد که در بسیاری مناطق باعث عدم پوشش مناسب در آن نواحی شده است و شهرداری و وزارت ارتباطات هیچ اقدام مفیدی برای رفع این مشکلات انجام ندادند و موضوع فقط در بروکراسی های ارادی و فنی مانده است، اما ارایه سرویس اینترنت بر بستر کابل های مخابراتی از حدود سال ۸۲ یک بحث جدی در کشور شده است و از سال ۸۷ با خصوصی شدن مخابرات این جریان شکل جدیتری گرفت و علی رغم صحبتهای متعدد مسولان مردم در مقام عمل همچنان درگیر انحصار طلبی های بی دلیل مخابرات هستند که ساده ترین امکانات را برای استفاده بهتر مردم از امکانات انحصاری برقرار نمیکند ، حال آنکه خود این شرکت به تنهایی نیمی از کل مشترکین ADSL کشور را در اختیار دارد اما در رده بندی وزارت ارتباطات تقریبا انتهای جدول را به خود اختصاص داده است، این یعنی بیش از نصف کاربران اینرتنت کشور زیر استانداردهای کیفی قرار دارند، هر چند گرانفروشی و کم فروشی و شیوه های نچندان منصفانه سایر شرکتهای خصوصی کشور را از یک توسعه همگانی در این بخش عقب نگه داشته است اما به هر حال نمونه هایی مانند عدم ارایه خدمات مناسب به مشتریان سایر شرکتهایی که میخواهند از بیشتر کابلهیا مخابرات استفاده کنند یک نمونه ساده و مشخص از بی عدالتی در لایه های زیرین جامعه است ، حال سوال اینجاست که چرا بعد از گذشت نزدیک به ۱۰ سال دولت تعارف با شرکتهای ارتباطی را کنار نگذشته و قدمی در جهت احقاق حقوق مردم بر نمیدارد؟  و اینکه مردم تا چه زمانی باید در پشت دیوار بی کیفیتی و خدمات ارتباطی گرانقیمت بمانند؟

    متن خلاصه منتشر شده در روز ۲۷ فروردین ۹۲ – صفحه آخر


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۲۶ : ۱۱:۲۷:۳۴

    صبح یه امتحانی دادم برای برگه پاسخنامه ، انگشت زدم
    صبح مدارک تعویض کارت پایان خدمت دادم، انگشت زدم
    ظهر رفتم پاسگاه برای یه همسایه شهادت بدم ، انگشت زدم
    ظهر رفتم یه سازمانی، دم ورودی نگهبانی کارت و انگشت زدم
    عصر مخابرات تقاضا دادم شر اینترنتشونو از سرم وا کنن، انگشت زدم
    ،
    از کاراییهای انگشت فقط اثرش برای این مملکت مهمه! کار دیگه از این انگشتا بر نیماد؟


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۲۶ : ۰۴:۳۵:۱۹
    شاد مثل کودکانِ عشایر …

    لبخندهای بی‌دلیل، بی ریا، بی‌شمار …

    سفر من به مناطق عشایری لرستان - کودکان ترک زبان و خندان عشایر - تیتریک

    سفر من به مناطق عشایری لرستان – کودکان ترک زبان و خندان عشایر – تیتریک

    برای دیدن عکس در اندازه بزرگتر خودتان یک راهی پیدا کنید


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۲۲ : ۱۱:۳۲:۵۷
    اولین شهید بهار امسال پرویز نوری آزاد

     

    از اینجا، از همین امروز ظهر، او میشود بود، او از امروز به بعد میشود گذشته و ما میشویم حال، حال متغییر و متحرک، او میشود گذشته موجود، گذشته بعید، دیگر خیلی بعید، مگر جایی در خواب …
    .
    تا پسرهای فامیل خاک روی قبر ندهند باورش سخت است که یکی کمتر شدیم، اما همه این سختی‌ها آنقدری نبود که پدری را دیدم که برای جوانش قبل از آخرین لحد دست تکان میداد …

    جانباز شهید پرویز نوری آزاد - فروردین ۱۳۹۲

    جانباز شهید پرویز نوری آزاد – فروردین ۱۳۹۲

    متولد ۱۵ فروردین ۱۳۴۸، ۱۳۶۵ جانباز شیمیایی، دهه هفتاد مهاجرت به ژاپن، ۱۳۸۷ بازگشت به ایران و ازدواج، ۱۳۸۹ اولین فرزند، ۱۳۹۲ دومین فرزند، ۱ اسفند ۱۳۹۲ تصادف، بر اثر جراحات شیمیایی ریه کما، ۱۶ فروردین ۱۳۹۳ تمام شد …
    .
    پسر عمو پرویز که ما عمو پرویز صدایش میکردیم، ساعتی قبل بدرود حیات گفت، فاتحه …
    .
    پری‌روز تولد من بود، کی از فردای ما خبر داره ؟


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۱۶ : ۰۴:۰۲:۵۹
    داستان استارت …

    پسر بچه زیر چشمی پدر را می‌پایید، قول گرفته بود امروز با او برود.
    پدر بی آنکه به پتوی چین خورده کودک نگاه کند لباس میپوشید، کمی هم تندتر از روزهای دیگر، میترسید پسربچه بیدار و با او چشم در چشم شود و باز اشک پسر جاری …
    پدر بی صبحانه میخواست از خانه بیرون بزند، مادر خواست کتری را از روی اجاق بردارد که پدر با اشاره دست و بی آنکه چیزی بگوید او را منع کرد، قاطعیت در اشاره پدر مادر را از اصرار به صبحانه و یادآوری قولی که به پسر داده بود بازداشت،
    هرچه پدر آماده‌تر میشد قلب پسر تندتر می‌تپید و زیر پتویی که جرات سر بیرون آوردن نداشت بیشتر در خود فرو میرفت، از دیشب جورابهایش را پا کرده و آماده بیدار شدن بود و این جورابها تنش را گرم و گرمتر میکرد، بدقولیهای قبلی پدر را در ذهنش مرور نمیکرد، هیچ چیی بدی در دل کودک جا نداشت، فقط ترس از دست دادن یک روز همراهی پدر در صندلی کناری راننده اتوبوس شهری ، ترس از دست دادن شانس حساب و کتاب کردن کرایه مسافرها، شانس یک روز سر پا استادن روی رکاب و ارضای کودکانه نیاز کودکی، بزرگ شدن، پدر هر بار بی صدا از خانه تا گاراژ وسط خیابان رفته بود و پسر بچه خواب مانده بود، همه قولها را هم عمل کرده بود و مادر هم از او راضی بود ، اما پدر هر روز بی او میرفت، کاری از دستش بر نمیامد، چیزی را بیشتر در دست خود فشار داد ، انگار امروز موضوع کمی فرق داشت،
    صدای بسته شدن درب حیاط چیزی را در دل پسر بچه شکست، پدر از عرض باد جاری در طول خیابان گذشت و بعد از دالانی گاراژ به محوطه رسید، چیزی توی دلش، توی فکرش، توی وجودش بود که میخواست بیرون بزند، روی صندلی یخ کرده اتوبوس نشست، شصتی استارت را چرخاند، دوباره چرخاند، بعد از کی مکث تکرار کرد، چیزی مانع بود، باز استارت را تکرار کرد، گرگ و میش هوا کمی رنگ گرفته بود، اما استارت عمل نکرد، خواست پیاده شود تا به موتور و باطری ماشین سر بزند، معمولا خیلی بی دلیل سیم دینام ماشین باز میشد و باید آن را سفت میکرد، پایش به صندلی خالی کنار راننده گیرکرد، باز چیزی توی دلش، فکرش و وجودش تکانش داد، سیم متصل به وایر سرجایش نبود و هر چه گشت آن را زیر ماشین نیافت، به فکر رفت ….
    ظهر شده بود و پدر و پسر وسط اتوبوس در ایستگاه ابتدای مسیر ساندویچ سویس بندری با نوشابه مشکی میخوردند و پسر بچه با ذوق شوق از مسافری تعریف میکرد که میخواسته کرایه نداده پیداه شود …

    صبحانه
    صبح ۱۶ فروردین، اولین روز کاری ۹۳ که با استارتهای متوالی و مقطع ماشینهای دور و نزدیک در کاراژ پشت خانه ما شروع شده، شهری آبستن شکستن سکوت با دمایی که هر چه هست سرد است و اصلا از کجا معلوم پشت هر استارتش یک داستان نباشد؟ …
    یک پسر معمولی از جنوب شهر


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۱۶ : ۰۵:۳۲:۵۳
    اندوه عقل …

    و گفت: هرچیزی را زکاتی است و زکاة عقل اندوهی است طویل.

    -تذکره الولیا، ذکر فضیل عیاض


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۱۵ : ۰۷:۴۸:۰۶
    نامه‌ای به آقای مجری

    آقای مجری
    سلام

    امشب لحظه آخر دیدم که بغض کردی، دیدم که خواستی زودتر دوربین از روی صورتت بره کنار تا یه وقت اشک ریختنت برای بچه‌های دیروز و امروز الگو نشه، آخه میدونم و میدونی که بچه های امروز گریه کردنشون شده کاسبی، برعکس ما که گریه‌هامون همش از سر ناچاری بود، یهو میترسیدم، دردمونمیومد یا یه چیزی میزد پس سرمون و پقی میزدیم زیر گریه، تنها سلاح ما هم همین بود، گریه میکردیم که یه شب بیشتر مهمون خونه عمو یا خاله باشیم، راستش این روزها همین یدونه سلاح هم دیگه نداریم، رومون نمیشه، میگن مرد که گریه نمیکنه، اما راستش گریه مال مرده، اما خوب پنهونش می‌کنیم، گمونم تو هم سر همین گریه نکردی اما من دیدم بغض داری، همونطوری که خنده‌ها و حرص خوردنهاتو دیده بودم، اما تو هیچوقت خنده های مارو ندیدی، آخه تلوزوین ما یک طرفه است، تو هم اینو میدونستی، برا همنی همیشه یه کاری کردی ما بخندیم، یه کاری کردیم باورمون برای زنده بودن کلاه قرمزی خراب نشه، حتی با کسی مصاحبه نمیکنی که یه وقت حاشخ درست نشه و باور بچه ها خراب نشه، میدونم دلت چقدر پره از دست خیلی‌ها، از بی‌نظمی هایی که شرایط تحمیل میکنه، اما خوب باز به هر ترتیبی بود اومدی و الانم رفتی ، اونم چه رفتنی، با بغض …

    غریبه که نیستی ، خیلی ساله میشناسمت، بچه مدرسه‌ای بودم که دیدمت، لاغر بودی و مودار، موهای مشکی، الان کمی وزن اضافه و موها رو کم کردی، همون یه مقدارش هم دیگه جوگندمی شده، یه جورایی تو قاب تلوزیون شدی منظره عمر ما که نمیدونم الان کدوم فصله، اما هر چی هست دیگه بهار نیست، خیلی سال ازش گذشته، خیلی‌ها میشینن مطلب مینویسن که کلاه قرمزی به فلان دلیل موندگار و موفق شد، اما راستش دلیلش یه چیز دیگس که خیلیها حواسشون نیست، دلیلش هم فقط اینه که کاسب نبودی، نه اینکه پول در نیاوردی یا ارزون کار کردی یا فلان، نه ، یعنی نخواستی از چیزی پول در بیاری که این روزا شده ابزار کاسبی رسانه‌ها، آره ابزار کاسبی اونها “مردم” هستن، رسانه اونطرفی و اینطرفی هم نداره، تو موضوع کاسبی همشون یه مدلن، مسابقه هم میذارن تو خالی کردن جیب مردم و سو استفاده از کنالی که درست کردن، اما تو نخواستی چیزیو تبدیل به پول نقد کنی که برای بچه های مردم باوره، اگه کاسب و دلال بودی که یه میز میگذاشتی کنار استودیو روش ماکارونی و پوشک بچه و کمربند لاغری میذاشتی و دلیل میاوردی که خوب برنامه خرج داره و باید از پربینده ترین برنامه تلوزیون استفاده کرد، بگذریم که قبل برنامه تا ۱۸ دقیقه تبلیغ نشون میدادن، یعنی تو این روز آخر که حتی تیتراژ شروع برنامه رو برداشتن تا وقت نگیره از تبلیغ نگذشتن، بالاخره پول خیلی مهمتره …
    میدونم تو سازمانی که خیلی ها مستقل بودن کلاه قرمزی رو دوست ندارن و اگه زورشون میرسید ۲ سوته میذاشتنت کنار کار کردن چقدر سخته، اما تو الگو سازیهاتو ادامه بده، به حرف ۴ تا حاشیه هم توجه نکن، ما خودمون هوادارتیم، ۱۰ به ۰ هم عقب باشی باز هوادارتیم، خاصیت بچه ها نسل ما اینه.
    .
    سرت رو درد نمیارم، برو به امون خدا، ولی یاد باشه یه وقت سفارشی‌ساز نشی، چپ و راستش هم فرق نداره، خودت باش و بدون اگه بغض داشته باشی، حته اگه لحظه آخر باشه و اشکی نباشه، من می‌بینم، ما می‌بینیم …

    ارادتمند تو و همکارانت
    آزاد


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۱۲ : ۱۱:۱۰:۲۳
    وقتی مرد که پول نداشت …

    داشتم خبرهای روزنامه های بزرگ دنیا رو مثل هر روز مرور میکردم که به این خبر از نیویورکر رسیدم،
    واقعا عجیب بود ، نه البته غیر ممکن اما تعجب و تامل برانگیز بود، مرگ در تنهایی ، سال ۲۰۰۹ یعنی حدود ۵ سال قبل این خانم ۴۵ ساله در گاراژ خونش می‌میره اما همه قبض‌هاش بصورت اتوماتیک از حسابش که حسابی هم پرمایه بوده پرداخت میشده ،تا بالاخره چند ماه قبل که حساب بانکیش دیگه ته میکشه و بانک هشدار میده و مامور میفرسته هیچکس خبردار نمیشه ایشون مردن، یعنی تا وقتی پول داشت از دید سایرین زنده بود اما وقتی بی پول شد فهمیدن مرده، بانکها و حسابها و سیستم های اتوماتیک آدمها رو به کجا میبرن؟
    .
    چند روزیه که توی خونه تنهام و این موضوع برام معنی بارزتری داشت …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۰۷ : ۱۰:۱۰:۳۶
    روایت کمی کمتر از یک دقیقه …

    ظهر ساعت ۲:۱۳ – داخلی اتاق با پنجره باز – آفتاب مستقیم توی خانه و صدای پرنده و هوای بهاری – من نشسته پشت بساط روزمرگی …

    خبری آمد جلوی چشمم، کشته شدن ۸ نفر در واژگونی اتوبوس راهیان نور ….

    مادر و مادربزرگم رفتند مناطق سابقا جنگی، مادر و خواهر شهید هستند و یکجورهایی میروند دیدن برادر و پسرشان،
    این خبر را که خواندم خودم را زدم به بیخیالی ، اما نشد، دلم یک چیزی خبر داد، لینک را خواستم باز کنم ببینم مسافرهای کجا بودند ، باز نمیشد ، طول میکشید، چیزی توی دلم خراب شد ، زنگ زدم به مادر ، دو سه بار زنگ زدم ، به هر دو شماره اش که در یک گوشی است، بر نداشت، فکرها داشتند از حفره های کنار مغزم بیرون می آمدند، چاره ای نبود، تلاش مجدد و مکرر هم حواب نمیداد، فکر از دست رفتن ، فکر بر نگشتن، فکر آسیب و زخم و خون و خدای ناکرده ….
    از همسفرانش هم نام و نشانی نداشتم، یکهو حس کردم دستم به هیچ جای دنیا بند نیست، معلق مانده بودم توی خودم …
    .
    یک لحظه خودم را گذاشتم جای خانواده مسافران پرواز مفقود شده مالزی، مسافر عزیز را راهی میکنی و بعد هیچ خبری نیست و تمام …
    .
    لحظه ای بعد لینک باز شد و نوشته بود مسافران زرند کرمان بودند، خوشحال نبودم فقط خیالم کمی راحت شد و روزنه امیدی پیدا شد که حداقل مادر آنجا نبوده، اما حساب بی حساب و کتاب بودن مملکت را نگه داشتم، ثانیه‌ای بعد لرزش ویبره میز را به لرزه و من را به خود آورد، مادر بود، جایی بودند و خوش و خرم و در حال سرخوشی کودکانه خودشان …
    .
    همه چیز آرام شد …
    .
    ظهر ساعت ۲:۱۴ – داخلی اتاق با پنجره باز – آفتاب مستقیم توی خانه و صدای پرنده و هوای بهاری – من نشسته پشت بساط روزمرگی …


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۳/۰۱/۰۶ : ۰۳:۱۰:۲۹
    جشن یهودیت، سانسور آلمانی و کاربر ایرانی !
    آقا ما که چیز بدی نخواستیم بخونیم ، فقط با آی پی آلمان خواستیم یه کتاب از صحبتهای یه روزنامه نگار به نام یولیوس اشترایشر سردبیر مجله دِر اشتورمر رو بخونیم که خیلی سال قبل یعنی در سخنرانی نوامبر ۱۹۳۸ گفته بود : یهودیان ۷۵۰۰۰ ایرانی را فقط در یک شب سلاخی کردند، سرنوشت مشابه نصیب آلمانی‌ها خواهد شد، اگر یهودیها موفق شوند جنگی را علیه آلمان راه بیندازند. یهودیان یک جشن “پوریم” جدید در آلمان راه خواهند انداخت.
    .
    پوریم ریشه در سالهای حدودا قرن ۲ میلادی داره ، دیروز و امروز هم یهودیها این روز رو جشن گرفتن و طبق هر سال یه مدهایی ته دلشون مالش رفت، البته خودشون میگن این روز همون روزیه که پادشاه ایران یهودیهای در بند رو آزاد کرد و لوح کوروش رو نوشت ( یه چیز تو همین مایه ها ) .
    .
    اما خوب سانسور مطلب بخاطر این وقایع و هر چی که هست فقط تو ایران بده و نقض آزادی اندیشه و بیانه؟ خود اروپا آدم نیست؟ توله سگه؟ حتما باید اونجا هم که رفتیم فیلتر شکن بزنیم از یه طرف دیگه بریم اینترنت؟
    .
    تصویر مربوط به بیلاخ الکترونیک گوگل به کاربران ، توضیحات کامل و مفصل رو در سایتم میگذارم .


    نویسنده: سعید نوری آزاد   |  ۱۳۹۲/۱۲/۲۷ : ۱۲:۱۲:۴۱